کتاب سفره آسمانی

The Heavenly Table

مشخصات کتاب سفره آسمانی
مترجم :
شابک : 978-6003764330
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 419
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 2016
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 7 بهمن

معرفی کتاب سفره آسمانی اثر دونالد ری پولاک

“دونالد ری پولاک” نویسندۀ جسور و توانایی که در دهۀ پنجم زندگی اش قلم به دست گرفت و به گفتۀ بسیاری از منتقدین ادبی، یک شبه ره صد ساله پیموده است. روایت قوی، زبان پخته، شخصیت پردازی رنگارنگ و باور پذیر، داستان هایی بکر با دیدی نو به همراه چاشنی طنزی قوی که بر تمام آثارش حکمفرماست، از کتاب های او آثاری خواندنی ساخته است.
پولاک که در روایتگری زندگی پسرهای جوان بسیار قوی ظاهر شده است، در این رمان نیز داستان ماجراجویی سه پسر فقیر را روایت می کند که با مرگ پدر سختگیرشان در دنیا تنها می شوند. آشنایی با یک کتاب و همذات پنداری با قهرمان داستان و رویای پولدار شدن، پای آن ها را به ماجرایی باز می کند که سرنوشتشان را دستخوش تغییر می کند. پولاک با قلمی ظریف و گیرا ما را به تک تک شخصیت های رمان علاقه مند می کند و ما همراه این سه برادر تا ناکجاآباد ذهن نویسنده سفر می کنیم. . . سفر به آمریکایی که در هیچ کتاب و قصه ای چنین چهره ای از آن مشاهده نکرده ایم.

کتاب سفره آسمانی

دونالد ری پولاک
دونالد ری پولاک (1954) نویسنده‌ی آمریکایی است که در سال 2008 و در 54 سالگی، اولین کتابش؛ مجموعه داستانی به نام ناکمستیف (داستان‌های اوهایو) را منتشر کرد. اما شیطان، همیشه رمانی است که با چاپ آن در سال 2011ری‌پولاک را به شهرت رساند و نام او را بر سر زبان‌ها انداخت.
قسمت هایی از کتاب سفره آسمانی (لذت متن)
سال 1917 بود و یکی از آن تابستان‏های نفرت‏انگیز داشت بساطش را در مرز جورجیا و آلاباما جمع می‏کرد. پرل جوت پیش از طلوع آفتاب پسرانش را با صدایی نخراشیده که بیشتر به صدای حیوان می‏مانست تا انسان بیدار کرد. هر سه پسر بی‏صدا از جایشان بلند شدند و مشغول پوشیدن لباس‏های کثیفشان شدند که هنوز از عرق کار دیروز نمناک بود. یک موش ژولیده و زخم و زیلی به سرعت از لولۀ بخاری بالا رفت و کمی خاک و شن ریخت توی میله‏های سرد بخاری. مهتاب از شکاف‏های در و دیوارهای چوبی افتاده بود روی زمین خاکی و قرمز خانه. سقف خانه آن قدر کوتاه بود که نزدیک بود سر جوان‏ها بخورد به سقف.

بدین ترتیب چیمنی این ساعت‏ها در رویای بیابان‏های نیم سوخته و رابطه با زنان بود که برایش شیرین‏تر از عسل بود. او به برادرهایش نگاه کرد و دهان دره‏ای کرد و خودش را خاراند و مثل سگ‏ها آنچه را که مزۀ گل و خاک می‏داد فرو برد و به اراجیف این احمق حرامزاده در مورد روح آن کاکاسیاه‏ها و دنیای ارواح گوش کرد. البته او درک می‏کرد که کاب مشتری مزخرفات پرل است، خب مخ او اندازۀ یک قاشق چای‏خوری هم نبود. اما چرا کین این بازی را ادامه می‏داد؟ دلیلی نداشت. خب او که از همه‏شان عاقل‏تر بود. چیمنی می‏دانست باید به هر پدر و مادر پیری _ هرچند دیوانه و کودن _ احترام گذاشت، اما پس خودشان چه؟ کی بالأخره زندگی خودشان را شروع می‏کردند؟ پرل گفت: «با تو هستم پسر!»

دلال گفت: «اون رو توی آمریکای جنوبی به یه سوپرمن فروخت که چنین جونورهایی رو جمع می‏کرد.» پرل آن موقع این حرف‏ها را گذاشت پای چانه زدن برای بالا بردن قیمت چندتا گاو جوان، اما حالا می‏دید ممکن است بخشی از آن حرف‏ها درست باشد. هرچند او از پذیرفتن چیزها از روی ظاهرشان متنفر بود، اما وقتی او و لوسیل کاب را می‏ساختند، کمی بذر او انرژی‏اش را از دست داده بود و وقتی هم چیمنی را توی اجاق می‏گذاشتند، کمی خمیرش ترش شده بود.