خداحافظ کلمبوس

Goodbye, Columbus

مشخصات کتاب خداحافظ کلمبوس
مترجم :سرور کرمپوردشتی
شابک :978-600973287-6
قطع :رقعی
تعداد صفحه :336
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1960
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :1
زودترین زمان ارسال :1 خرداد

برنده جایزه ملی کتاب آمریکا 1960

معرفی کتاب خداحافظ کلمبوس اثر فیلیپ راث | ایران کتاب

این مجموعه داستان شامل داستان های «خداحافظ کلمبوس»، «تغییر دین یهودیان»، «مدافع ایمان»، «اپستین»، «نمی شود کسی را از روی آوازی که می خواند بشناسیم» و «الی متعصب» است و همان طور که از نام برخی داستان ها برمی آید، راث در آثار خود توجه ویژه ای به زندگی یهودیان داشته است و این توجه تقریبا تمام حوزه های زندگی یهودیان اعم از مسائل عقیدتی، مذهبی و سیاس را پوشش می دهد.

«خداحافظ کلمبوس» در کل کتابی است که نگاهی طنزآمیز و شوخ طبعانه به زندگی یهودیان در آمریکای پس از جنگ دارد. این کتاب جایزه کتاب ملی برای داستان را برای راث به همراه داشت و مطابق معمول اتفاقی که برای اینگونه داستان ها می افتد برای راث هم رخ داد و برخی از درون جامعه یهودیان به خاطر آنچه که او از این جامعه و مذهب تصویر کرده بود، وی را محکوم کردند.

دلیل توجه راث به زندگی یهودیان به زندگی شخصی و تجربیاتی برمی گردد که او دارد. او فرزند یک خانواده آمریکایی و نوه یک خانواده یهودی اروپایی بود که در موج مهاجرت قرن نوزدهم به آمریکا کوچ کرده بودند. فیلیپ در بخش کم درآمد شهر بزرگ شد و این چیزی است که به صورت های مختلف در داستان های مجموعه اول این نویسنده به ما نشان داده می شود. در داستان «خداحافظ کلمبوس» با مردی جوان روبه رو هستیم که مدام بین محل تازه زندگی خود و محله قبلی در نوسان است. «نوارک» نام محله ای است که در اکثر آثار راث نام آن را می بینیم و دلیل آن هم این است که این محله که بخشی از ایالت نیوجرسی است، محل تولد این نویسنده آمریکایی است.

پس از انتشار «خداحافظ کلمبوس» او برنده جایزه ملی کتاب شد و خود را به عنوان نویسنده ای ذاتی به شهرت رساند.

کتاب خداحافظ کلمبوس

قسمت هایی از کتاب خداحافظ کلمبوس (لذت متن)
وقتی به بیرون از نوآرک راندم و از ایروینگتون و چهارراه آهن و کلبه های سوزن بانان، لامبریاردز، لبنیاتی ملکه و پارکینگ ماشین های قراضه گذشتم، شب رو به خنکی می رفت. در حقیقت انگار حومه ی نوآرک که در ارتفاعی پنجاه و پنج متری ساخته شده بود، به بهشت هم نزدیک تر بود، چون خورشید در آنجا بزرگ تر، پایین تر و گردتر بود. خیلی زود در مسیری افتادم که از کنار محوطه بزرگ چمنی می گذشت که خودبه خود آب پاشی می شدند و خانه هایی که هیچ کس بر سکوی ورودی آن ننشسته بود چون کسانی که داخل خانه ها بودند، حاضر نبودند نوع زندگی شان را با کسانی که بیرون بودند، قسمت کنند و حتی میزان رطوبتی که قرار بود بر پوست شان بنشیند را هم تنظیم می کردند. تازه ساعت هشت بود و نمی خواستم زود برسم، بنابراین در خیابان هایی دور زدم که اسم شان مانند کالج های شرقی بود انگار سال ها پیش وقتی مسئولان شهر آن ها را نامگذاری می کردند، برای سرنوشت بچه های این شهر هم تصمیم می گرفتند.