ناباکوف، نثر را آن گونه که باید نوشته شود، می نویسد، یعنی با شور و انرژی.
اثری نوشته ی یکی از نویسندگان برجسته ی قرن بیستم.
این داستان منحصر به فرد و ادبی را نباید از دست داد.
من همواره آشکار و در معرض دید بودم، همواره حیران و سرگشته، حتی در خواب هم مدام خود را نظاره می کردم، با این حال از وجود خودم چیزی دستگیرم نمی شد. از تصور این که نمی توانم دست از کند و کاو خودم بردارم به مرز جنون می رسیدم و به حال همه ی آن آدم های ساده ای غبطه می خوردم که با دقت و اطمینان به کارهای حقیرشان می پرداختند. من حفاظی از آن دست نداشتم.
مصمم شدم که اسمورف واقعی را کشف کنم. تا آنجای کار پی برده بودم که او شخصیتی چند بعدی دارد. در واقع نسبت به محیط رنگ عوض می کرد و گاهی سیمایی سرد و بی روح و گاه چهره ای متفاوت و پر حرارت از خود بروز می داد.
کم کم داشت از این بازی خوشم می آمد. شخصا اسمورف را به دور از هرگونه شور و احساسی نظاره می کردم. پیش داوری اولیه که عملا به سود او بود، حالا به کنجکاوی صرف تبدیل شده بود. به هر حال من هیجانی را تجربه می کردم که برایم تازگی داشت.
در این مطلب قصد داریم به تعدادی از کتاب های کلاسیک کوتاه بپردازیم که انتخاب هایی عالی برای ورود به جهان آثار کلاسیک به شمار می آیند.
در این مطلب قصد داریم به شکل خلاصه با ویژگی ها و عناصر مهم «داستان نوآر» بیشتر آشنا شویم.
نویسندگان پرتعدادی در «ادبیات روسیه» ظهور کرده اند که ایده های ژرف، آثار ادبی و توانایی آن ها در داستان سرایی در طول زمان طنین انداز بوده است.
در دست گرفتن جایزه نوبل ادبیات برای همه نویسندگان یک آرزو و رویا است. اما این رویا برای همه محقق نشد.
درگیری واقعی میان شخصیت های یک رمان نیست، بلکه بین نویسنده و خواننده است. با این حال، در بلندمدت، تنها رضایت شخصی نویسنده است که مهم است.
از نظر ناباکوف در این رمان، ما هیچوقت واقعیتِ خالص را تجربه نمیکنیم؛ هرچه میبینیم، فقط «بازپردازششده» توسط ذهنِ خودمان است.
از اون رماناست که باید حداقل دو بار خوانده بشه تا دستت بیاد چی ب چیه...
پیام داستان کمی مبهم بود، شاید یک علت ان شخصیت خود ناباکف باشد که حرف جدی و طنز آن زیاد واضح نیست. البته داستان غافلگیر کننده ای داشت. در قسمت هایی از داستان، علاقه مندی نویسنده به حشره شناسی بطور نامحسوسی دیده میشود
اسپویل. خطر اسپویل شدن داستان. داستان دربارهی یه مردِ روس به اسم اسموروف هست که توی برلینِ قدیم زندگی میکنه و حالش اصلاً خوب نیست. یه روز از شدتِ حقارت و تنهایی، میزنه زیرِ گریه و با خودش میگه زندگی بیارزشه و به قلبش شلیک میکنه تا خلاص بشه. اما نکتهی عجیب داستان اینجاست: اسموروف نمیمیره! یعنی شاید مرده باشه، ولی انگار روحش یا آگاهیش از تنش جدا میشه و تبدیل میشه به یه «تماشاگر» که بقیه اون رو نمیبینن. حالا اون، توی فضای داستان مثل یه دوربین میچرخه و میخواد ببینه بقیه در موردش چی فکر میکنن. اون فکر میکرده آدمِ بیخودی بوده، ولی حالا میخواد ببینه آیا واقعاً اینطوریه یا بقیه جورِ دیگهای میبیننش؟