اثری ضروری برای کسانی که می خواهند به بینشی در پست مدرنیسم دست یابند.
آتش بازی ذهنی توسط استاد بلامنازع تفکر انتقادی.
یک نظام فکری کاملا جدید.
رمزگذاری های بنیادی یک فرهنگ (قوانین حاکم بر زبان، طرح های ادراکی، مبادلات، تکنیک ها، ارزش ها و سلسله مراتب اعمال آن) از همان ابتدا نظم های تجربی ای را برای هر انسان بنیاد می نهند که او با آن ها سروکار خواهد داشت.
چنان که دیرینه شناسی اندیشه ی ما به آسانی نشان می دهد، انسان ابداع دوران اخیر است؛ ابداعی که چه بسا به پایان دوران خود نزدیک می شود.
مایلم نشان دهم که به شیوه ای، فرد بر خلاف شیوه های مرسوم، زبان را چنان که صحبت شده است، مخلوقات طبیعی را چنان که ادراک و با یکدیگر گروه بندی شده اند، و مبادلات را به شیوه ای که انجام شده اند، دنبال می کند.
میراث جادوانه ی «میشل فوکو»، روشی است که از طریق آن به تاریخ می نگریم.
می توان گفت که هدف اصلی این ژانر، «زندگی بخشیدن به تاریخ» از طریق ساختن داستان هایی درباره ی گذشته یا یک دوره ی تاریخی خاص است.
سه اپیستمه و تولد «انسان» فوکو سه دورهی بزرگ را در تاریخ معرفت غرب از هم متمایز میکند: اپیستمهی رنسانس (سدهی شانزدهم) بر پایهی «شباهت» استوار بود. جهان همچون کتابی پر از نشانهها بود که هر کدام به چیز دیگری ارجاع میدادند. ریشهی گیاهی که شبیه چشم بود، برای درمان چشم به کار میرفت. ستارگان سرنوشت انسان را نشان میدادند. حقیقت در بازی بیپایان شباهتها پنهان بود و وظیفهی دانشمند، «تفسیر» این نشانهها بود. در این اپیستمه، «انسان» بهعنوان موجودی مستقل هنوز ظهور نکرده بود. اپیستمهی کلاسیک (سدههای هفدهم و هجدهم) با طرد شباهت و جایگزینی آن با «بازنمایی» مشخص میشود. دانش دیگر به دنبال رمزهای پنهان نیست، بلکه میکوشد هویتها و تفاوتها را در «جدول» ثبت کند. در این دوره، سه علم تجربی ظهور مییابند: تاریخ طبیعی (طبقهبندی موجودات بر اساس ویژگیهای قابل مشاهده)، دستور عمومی (تحلیل زبان بهمثابه بازنمایی تفکر)، و تحلیل ثروت (نظریهی ارزش بر پایهی مبادله). اما نکتهی کلیدی این است: در اپیستمهی کلاسیک، «انسان» هنوز بهعنوان ابژهی دانش حضور ندارد. سوژهی شناسا، یک «منِ استعلایی» ناشناس است، نه موجودی به نام انسان. اپیستمهی مدرن (از آغاز قرن نوزدهم) با گسستی بنیادین متولد میشود. در زیستشناسی، کوویه مفهوم «سازمان درونی» و «انقراض» را وارد میکند. در اقتصاد، ریکاردو ارزش را به «کار» (فعالیتی تاریخی) پیوند میزند. در زبانشناسی، بُپ نشان میدهد که زبانها دارای تبار و تاریخ هستند. در هر سه حوزه، «زمان» به مرکز معرفت میآید. و در همین گسست است که برای اولین بار «انسان» بهعنوان ابژهی دانش ظاهر میشود – موجودی که زندگی میکند، کار میکند و زبان دارد.
میشل فوکو در سال ۱۹۶۶ کتابی منتشر کرد با عنوان «نظم اشیا: دیرینهشناسی علوم انسانی». این کتاب که بهزعم بسیاری مهمترین اثر فلسفی قرن بیستم پس از «هستی و زمان» هایدگر است، نه یک تاریخ علم به روایت معمول، نه یک نظریهی فلسفی در باب حقیقت، و نه یک بیانیهی سیاسی، بلکه چیزی بسیار عجیبتر است: باستانشناسی (دیرینهشناسی) نظامهای معرفت غرب از رنسانس تا امروز. فوکو در این کتاب نشان میدهد که آنچه ما «حقیقت»، «عقل»، «انسان»، و حتی «علم» مینامیم، هیچکدام مقولاتی فراتاریخی و جهانی نیستند. هر دورهی تاریخی، «اپیستمه» (نظام بنیادین دانش) خاص خود را دارد – شبکهای از قواعد ناآگاهانه که تعیین میکند چه چیزی گفته شود، چه کسی حق گفتن داشته باشد، و چه چیزی بهعنوان «حقیقت» پذیرفته شود. این اپیستمهها نه بر اساس پیشرفت خطی، بلکه بر اساس گسستهای ناگهانی جایگزین یکدیگر میشوند. و ما امروز در آستانهی یکی از این گسستهای بزرگ ایستادهایم – گسستی که در آن «انسان» بهعنوان مقولهای معرفتی ناپدید خواهد شد.اما این کتاب چه نسبتی با پرسشهای ما امروز دارد؟ و چرا در ایران کنونی خواندن و فهمیدن آن اهمیت دارد؟
این کتاب با ترجمۀ فوق العاده عالی از فاطمه ولیانی با نام الفاظ و اشیا توسط نشر ماهی منتشر شده است. این ترجمه ایرادات بسیار دارد....
الان ترجمه نشر ماهی از همه بهتر هستش؟