کتاب دلتنگی

La noia

مشخصات کتاب دلتنگی
مترجم : فرامرز ویسی
شابک : 9789647640992
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 328
سال انتشار شمسی : 1391
سال انتشار میلادی : 1960
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 16 آذر

معرفی کتاب دلتنگی اثر آلبرتو موراویا

«دلتنگی» نوشته آلبرتو موراویا(۱۹۹۰-۱۹۰۷) رمان نویس مشهور ایتالیایی است. موراویا در آثارش تصاویر متنوعی از زندگی ایتالیای قرن بیستم را با موشکافی و زبان خاص خود ارایه داده است. این کتاب رمانی عاشقانه است که در عین حال عشقی کثیف را روایت می کند.

موراویا در این رمان کشف می کند که «نه با تملک چیزها، و نه با تجزیه و تحلیل آنها، که فقط با درک و پذیرش آزادی و استقلال هستی آنهاست که می توان ارتباط عمیقی با پدیده ها برقرار کرد.» او در جریان رمان و فرآیندی که طی می کند، بر این موضوع تأکید می ورزد که «به واقعیت عینی نمی توان رسید، فقط می توان درباره اش به تأمل نشست.»

این رمان تصویری موجز از پدیده ی عشق در قرن مالیخولیایی بیستم ارائه می دهد، از این رو نگاهی نو و بکر به مقوله ی عشق نیز هست؛ آدمی، که همیشه در جستجوی ارزش های از دست رفته اش ناگزیر به سقوط های عاطفی و روحی مکرر است؛ آن هم در طی نوعی زندگانی آکنده از دلتنگی و سرگشتگی. از این رو، گویی این رمان تصویری مشترک از تقدیر نومیدانه ی انسان در همیشه است؛ که او را دیگر میعادی مقدر نیست.

کتاب دلتنگی

آلبرتو موراویا
آلبرتو موراویا، زاده ی 28 نوامبر 1907 و درگذشته ی 26 سپتامبر 1990، رمان نویسی ایتالیایی بود.موراویا در رم به دنیا آمد. او در کودکی به بیماری سل استخوانی مبتلا شد و تا بیست سالگی با آن دست و پنجه نرم کرد. موراویا به دلیل بیماری، تحصیلات منظمی نداشت اما وقت خود را با مطالعه می گذراند. او در سال 1941 با الزا مورانته ازدواج کرد و در سال 1962 از او جدا شد. موضوعات اصلی آثار او، جنسیت، بیگانگی و هستی گرایی بود. موراویا می گوید: «در سال 1943 ابلاغی با دستوری محکم و قاطع صادر شد که دیگر به هیچ عنوان ...
قسمت هایی از کتاب دلتنگی (لذت متن)
این یکی برخلاف همه ی زنان د یگر آتلیه ی بالستیری که شق و رق بود ند و سری به سوی آتلیه ی نقاش پیر د اشتند ، د ر اطراف حیاط به آرامی قد م می زد . ظاهرا و د رحالی که با حرکات آرامی گام برمی د اشت و آستین هایش را بالا زد ه بود ، چیزی را بررسی می کرد . گویی برخلاف همه که به سوی خانه ی بالستیری می رفتند ، او د ر همان لحظه چیزی را جست وجو می کرد ، همه چیز را و چیزهای د یگری را که نمی توانست تشخیص د هد . یک روز، مثل همیشه د ر اطراف حیاط نگاهی به سوی آتلیه ی من اند اخت و وارد ساختمان شد . من روی سه پایه ام نزد یک پنجره نشسته بود م و از پشت شیشه د ید م که او لبخند ی زد ...

من روزی- اندک زمانی بعد از این که دست از نقاشی کشیدم- طبق معمول ناهار هفتگی نزد مادرم رفتم. در واقع، این ناهار کمی خصوصی بود. آن روز، در آن جا جشن سالگرد تولد من و مادرم برپا بود. به فرض این که من این موضوع را فراموش کرده باشم. ولی، او به خاطر داشت و صبح همان روز با تلفن و با خواستی قلبی آن را به یادم انداخت و به روش تحسین برانگیز و با تشریفات خاصی، آن را اطلاع داد:

روزی که آن مسئله ی بی رحمانه اتفاق افتاد، تصمیم گرفتم از سسیلیا جدا شوم. بعد، انگار به او گفتم که برای دو هفته به جایی می روم. سرانجام، بهانه ای پیدا کردم تا از هم جدا شویم. گاهی، پنداری طی آن مدت، اصلا از دلتنگی در رنج نبودم. دلتنگی، مثل سابق ظاهر نشد. به نظرم، این موضوع بستگی خاصی به شخص معشوقه ی کوچولویم داشت. به یاد دارم که شنیدم، صدای زنگ طنین انداز شد. زنگ زدنش، به روش شناخته شده ای سریع و مردد بود. به سختی نفس محتاطانه ی غیر قابل تحملی می کشیدم و بعد، با تمام چیزهایی که پس از ورود سسیلیا در آتلیه ام گذشت، به نظرم در بی حالی احمقانه و گنگی غرق می شدم.