می خواستم چیزی بهت بگم

Something I've Been Meaning to Tell You

  • قیمت : ۲۰,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب می خواستم چیزی بهت بگم اثر آلیس مونرو

کتاب می خواستم چیزی بهت بگم، مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته ی آلیس مونرو است که برای اولین بار در سال 1974 به انتشار رسید. مونرو در داستان های این کتاب، دقتی کم نظیر، نگارشی شیوا و تسلطی مثال زدنی در داستان سرایی را به نمایش گذاشت که باعث شد جان آپدایک، نویسنده ی شهیر آمریکایی، او را با آنتوان چخوف مقایسه کند. خواهران، مادران، دختران، مادربزرگان و دوستان شان در این قصه های جذاب، احساسات متفاوتی چون امید، عشق، خشم و مهربانی را تجربه می کنند و از طریق ماجراهایی هیجان انگیز و به یاد ماندنی با گذشته، حال و آینده شان رو به رو می شوند.

کتاب می خواستم چیزی بهت بگم


ویژگی ها کتاب می خواستم چیزی بهت بگم

آلیس مونرو برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 2013

با نقدی از بیژن عبدالکریمی

مشخصات کتاب می خواستم چیزی بهت بگم
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-94898-1-7
تعداد صفحه :312
سال انتشار شمسی :1394
سال انتشار میلادی :1974
سری چاپ :2
بیشتر بخوانید

آلیس مونرو، ملکه ی سرزمین داستان های کوتاه

داستان های کوتاه مونرو با جمله ای منحصر به فرد، انتخابی اشتباه که مسیر زندگی را تغییر می دهد و درکی ناگهانی توسط شخصیت ها به وجود می آیند

نکوداشت های کتاب می خواستم چیزی بهت بگم
Each short story is a mansion of many rooms.
هر داستان کوتاه این مجموعه، عمارتی بزرگ با اتاق های فراوان است.
New York Times New York Times

Wonderful. A sheer pleasure.
شگفت انگیز، لذتی ناب.
Seattle Post

Masterful . . . proves beyond question Alice Munro’s trenchant ability to capture the essence of personality.
استادانه. این اثر، بدون هیچ حرف و حدیثی، توانایی مونرو در درک و پرداخت به ماهیت شخصیت انسان ها را به اثبات می رساند.
Houston Post

بخش هایی از کتاب می خواستم چیزی بهت بگم (لذت متن)
به مغازه ی کتابفروشی رفتیم و تصمیم گرفتیم که برای هم کتابی هدیه بگیریم. من برایش کتاب «لاله رخ» را خریدم و او کتاب «شهزاده» را. در مسیر خانه از روی کتاب برای هم می خواندیم. اشک ها، اشک های سرگردان، کاش می دانستم چه معنایی دربردارند… مثل دخترهای دبیرستانی شاد و سرخوش بودیم. حالا که فکر می کنم به نظرم طبیعی نمی آید. راجع به مردمی که در خیابان می دیدیم داستان می ساختیم. از شدت خنده مجبور می شدیم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس بنشینیم و نفسی تازه کنیم، بعد که اتوبوسی از راه می رسید ما همچنان می خندیدیم و برایش دست تکان می دادیم. خنده های جنون آمیز.

تمام دعواهای ما با هم ترکیب می شوند و در حقیقت، برونداد دوباره ی همان دعوای همیشگی هستند که به خاطرش همدیگر را تنبیه می کنیم، من با حرف هایم و هیو با سکوتش. هیچ وقت به چیزی بیشتر از این نیاز نداشتیم.

بخشش در خانواده، این که از کجا می آید و چطور باقی می ماند، برایم یک معما است.