بانوی پیشگو

Lady Oracle

  • قیمت : ۳۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: ققنوسققنوس
مترجم:

معرفی کتاب بانوی پیشگو اثر مارگارت آتوود

کتاب بانوی پیشگو، رمانی نوشته ی مارگارت اتوود است که اولین بار در سال 1976 وارد بازار نشر شد. قهرمان این رمان جذاب، زنی به نام جون فاستر است که تمام زندگی خود را در فرار بوده؛ البته فراری خاموش و بی سروصدا. چاقیِ بیش از حد جون در دوران نوجوانی و عیب جویی های مدام مادرش باعث می شوند که او به انگلیس بگریزد. جون که اکنون یک قاره از زندگی سابقش دور شده، به رمان نویسی موفق و البته با نام مستعار تبدیل می شود و این موضوع را از آرتور، همسر افسرده و پریشان خیال خود پنهان نگه می دارد. زمانی که اشعار فمینیستی جون با تحسین و استقبالی گسترده مواجه می شوند، او به خاطر هجوم ناگهانی شهرت و حتی بدنامی، تحت فشار زیادی قرار می گیرد. جون که قادر نیست کنترل امور زندگی اش را به دست بگیرد، مرگی جعلی برای خود درست می کند و به ایتالیا می گریزد. اما او که عمری را در فرار و پنهان شدن گذرانده، خیلی زود درمی یابد که تجربه ی دوباره ی از نظرها پنهان بودن و دیده نشدنی که روزی بلای زندگی اش به حساب می آمد، اکنون انگار غیرممکن شده است.

کتاب بانوی پیشگو


ویژگی های کتاب بانوی پیشگو

مارگارت اتوود از پرفروش ترین نویسندگان جهان

مشخصات کتاب بانوی پیشگو
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-278-012-6
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1976
تعداد صفحه :424
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب بانوی پیشگو
A comic masterpiece.
شاهکاری طنزآمیز.
Penguin Random House Penguin Random House

A remarkable, poetic, and magical novel.
رمانی شایان توجه، شاعرانه و جادویی.
Goodreads

Charming.
جذاب.
Kirkus Reviews Kirkus Reviews

بخش هایی از کتاب بانوی پیشگو (لذت متن)
نقشه ی مرگم را با دقت طراحی کردم؛ برعکس زندگی ام، که به رغم تمام تلاش هایم برای مهار کردنش، مثل ولگردها از این شاخ به آن شاخ می پرید. زندگی ام میل به ولو شدن داشت، نرم و آبکی شدن، حرکت نقش های طوماری و ریسه مانند، مثل قاب آینه های باروک، نتیجه پیگیری یک خط بدون کم ترین مقاومت. حالا بالعکس، می خواستم مرگم تمیز و ساده، حساب شده و حتی کمی خشونت آمیز باشد، مثل یک کلیسای کوآکر یا یک دست لباس مشکی ساده با یک رشته مروارید که وقتی پانزده ساله بودم، مجله های مد در موردشان خیلی جار و جنجال می کردند. نه شیپوری، نه بلندگویی، نه پولکی و نه نکته مبهمی. قلق کار این بود که بدون هیچ ردّ و نشانی ناپدید شوم، و پشت سرم فقط سایه یک جسد باقی بگذارم، سایه ای که همه به اشتباه آن را به حساب واقعیتی قطعی و بی چند و چون بگذارند. اولش فکر کردم از پسش برآمده ام...

من به پایان خوش معتقد بودم، او به پایان های پر مصیبت؛ من فکر می کردم عاشق او هستم، او آنقدر مسن و بدبین بود که می فهمید نیستم. عقیده دیگری که داشتم، من را به سوی این باور سوق داده بود، اعتقادم به عشق حقیقی. چطور می توانستم بدون عشق به زندگی با این مرد ادامه بدهم؟ مسلما فقط عشق حقیقی می توانست انتخاب بدم را توجیه کند.

اگر قرار است مضحک به نظر برسی و این مشکل هیچ چاره ای هم ندارد، پس باید وانمود کنی که از اول همین قصد را داشته ای.