کتاب حسرت نمی خوریم

زندگی در کره شمالی
Nothing to Envy

مشخصات کتاب حسرت نمی خوریم
مترجم :
شابک : 978-600-405-186-6
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 436
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 2009
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 4
زودترین زمان ارسال : 1 مهر

برنده ی جایزه ی بهترین اثر غیرداستانی بی بی سی سال 2010

این کتاب توسط نشر کتابسرای تندیس نیز به چاپ رسیده است.

معرفی کتاب حسرت نمی خوریم اثر باربارا دمیک

کتاب حسرت نمی خوریم (زندگی در کره شمالی)، اثری تأثیرگذار نوشته ی باربارا دمیک است. این کتاب به داستان زندگی شش نفر از شهروندان کره ی شمالی در طول پانزده سال می پردازد و دوره ای پرآشوب را به تصویر می کشد که در آن، کیم ایل-سونگ از دنیا می رود، پسرش کیم جونگ-ایل به قدرت می رسد و قحطی بزرگی اتفاق می افتد که جان یک پنجم کل جمعیت کشور را می گیرد. دمیک در این کتاب، مخاطب را به درون واقعیت های کره ی شمالی و ماورای محدودیت های وضع شده توسط حکومت می برد و به وسیله ی گزارش های دقیق و موشکافانه ی خود، مخاطب را با عشق ها، نفرت ها، آرزوها و مشکلات شش انسان آشنا می سازد. مخاطب با تک تک این افراد، لحظات به یاد ماندنی و پرفراز و نشیبی را تجربه خواهد کرد.

کتاب حسرت نمی خوریم

باربارا دمیک
باربارا دمیک، روزنامه نگار و نویسنده ی آمریکایی است.دمیک در ریجوود نیوجرسی بزرگ شد. او به دانشگاه ییل رفت در رشته ی تاریخ اقتصاد از آن دانشگاه فارغ التحصیل شد.دمیک در سال های 1993 تا 1997، گزارشگر بخش اروپای شرقی روزنامه ی Philadelphia Inquirer بود. او در سال 2001 به روزنامه ی لس آنجلس تایمز پیوست و مسئول اولین دفتر این روزنامه در کره شد. باربارا دمیک از آن پس، گزارش های ویژه و متعددی از شرایط زندگی در کره ی شمالی منتشر کرد.
نکوداشت های کتاب حسرت نمی خوریم
An eye-opening account of life inside North Korea.
گزارشی روشن گرانه از زندگی در کره ی شمالی.
New York Review of Books New York Review of Books

Deeply moving . . . The personal stories are related with novelistic detail.
عمیقا تکان دهنده. این داستان های شخصی با جزئیاتی رمان گونه پرداخت شده اند.
Wall Street Journal Wall Street Journal

A groundbreaking work of literary nonfiction.
اثری پیشگامانه در ادبیات غیرداستانی.
Slate

قسمت هایی از کتاب حسرت نمی خوریم (لذت متن)
دکتر کیم، سال ها بعد به من گفت: «اونا متهم کننده نگاه می کردن. حتی بچه های چهارساله می دونستن که می میرن و من هیچ کاری برای کمک به اونا نمی کردم. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که با مادرا سر جسد بی جون بچه هاشون گریه کنم.

برای همرنگ شدن با جماعت، یک شهروند معمولی مجبور بود به خود بیاموزد که بیش از حد فکر نکند.

همزمان با این که دانش آموزانش در حال مرگ بودند، قرار بود به آن ها آموزش دهد چه اقبال بلندی دارند که اهل کره ی شمالی هستند.