دوریس لسینگ، نویسنده ای جریان ساز و نمادی از تغییر و انعطاف در زندگی

دوریس لسینگ، نویسنده ی بزرگ و جریان ساز انگلیسی که تأثیرات زیادی بر مخاطبین پرتعداد خود، به خصوص زنان، گذاشته است.

دوریس لسینگ، نویسنده ی بزرگ و جریان ساز انگلیسی است که به خاطر شغل پدرش در کرمانشاه به دنیا آمد. شخصیت و نوع جهان بینی خاص و منحصر به فرد این نویسنده، تأثیرات زیادی بر مخاطبین پرتعداد او، به خصوص زنان، گذاشته است. این برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات، با شجاعت کامل در بیان احساسات و افکار دائماً متغیر و انعطاف پذیر خود، موفق به خلق چندین و چند اثر فوق العاده ارزشمند شد و سبکی مختص به خود را در داستان نویسی ایجاد کرد. در این مقاله سعی شده تا با نگاهی اجمالی به زندگی لسینگ و بررسی و کنکاش نگرش و طرز تفکر این نویسنده ی بزرگ، بیشتر با او آشنا شویم و از دنیاهای خلق شده توسط او، لذت بیشتری ببریم. اگر به نویسنده ای علاقه مند هستید که بدون در نظر گرفتن جنسیت و فارغ از هر گونه تظاهر و نقش بازی کردن، «خود» را تمام و کمال زندگی می کند، با شجاعتی وصف ناشدنی به دل تجارب ناشناخته و بعضاً عجیب و غریب می رود و با بهره گیری از نبوغ ناب داستان سرایی خود، قصه هایی بی نهایت تفکربرانگیز و جاودان خلق می کند، بدون تردید، دوریس لسینگ نویسنده ی مورد علاقه ی شما خواهد بود. با ما در این با این مقاله همراه شوید تا ذهن و زبان یکی از درخشان ترین نویسندگان معاصر را بهتر و بیشتر بشناسیم.
***

من همه ی جوایز اروپا را برده ام، تک تک این لعنتی ها را، پس خوشحالم که کلکسیونم کامل می شود.

این ها سخنان دوریس لسینگ، نویسنده ی انگلیسی، پس از گرفتن جایزه ی نوبل ادبیات در سال 2007 است. ویدیوی این صحبت های او، غوغایی در اینترنت به پا کرد و کتاب دوستان نوجوان، همگی از نوع صحبت کردن متفاوت این نویسنده به وجد آمدند. اما لسینگ برای «باحال» جلوه کردن در نظر نوجوانان این گونه سخن نمی گفت. برای او واقعاً اهمیتی نداشت که دنیا چه فکری درباره اش می کند.

لسینگ را می توان یکی از بزرگترین داستان سرایان نیمه ی دوم قرن بیستم و یکی از شاخص ترین شخصیت های ادبی دوره ی معاصر برشمرد. از برندگان جوایز بزرگ ادبی معمولاً انتظار می رود که شخصیت های خشک و اصطلاحاً عصا قورت داده ای داشته باشند، اما لسینگ درست نقطه ی مقابل این انتظار بود و به نویسندگی در دنیای شلوغ و ناآرام امروز، معنای تازه ای بخشید. 

او در طول زندگی خود، تغییر نگرش های سرنوشت ساز زیادی را از واقع گرای سوسیال کمونیست گرفته تا فمینیست، محقق عرفان صوفی و انسان شناس خودآموخته تجربه کرد. نگرش و درک وسیع او از مقولات مختلف باعث به وجود آمدن مصاحبه های جذاب زیادی شد. او درباره ی اشتیاق مردم نسبت به زندگی هنرمندان می گوید:

آن ها شکلی متفاوت از خود ما هستند، چرا که تصور می شود زندگی رها و آزادانه ای دارند. من، نویسندگان کشورهای مختلف را به صورت یگ گروه یکپارچه و به هم پیوسته می بینم، تقریباً مثل اعضای یک بدن که توسط جامعه و به منظور بررسی آن تکامل یافته است.

لسینگ را می توان یک «کوچ نشین فکری» نامید. او به نظر زندگی آزادانه ای داشت و به خود اجازه می داد که راه های مختلف را امتحان کند. لسینگ در اواسط دهه ی 1980 میلادی ناشرین خود را دست انداخت و نوشته ای را با نام جین سومرس برای آن ها فرستاد که بلافاصله از طرف آن ها رد شد. او اعتقاد داشت که این موضوع نشان دهنده ی اهمیت بیش از حد نام ها و اسامی است و به افراد و آثار ناشناخته به اندازه ی کافی توجه نمی شود.
اما می توان از این کار غیرمعمول، برداشت دیگری نیز داشت؛ می توان گفت که لسینگ از جانب افراد مختلف جامعه ی انسانی سخن می گوید و صدای این افراد را به گوش همگان می رساند. 

 

توانایی منحصر به فرد لسینگ در خلق و ابداع را می توان شاخص ترین ویژگی این نویسنده دانست. او از همان ابتدا کارش را به عنوان نویسنده ی داستان های کوتاه و رمان های بدیع و نو آغاز کرد. کتاب های جریان سازی چون «تروریست خوب»، «علف ها آواز می خوانند»، «شیرین ترین رویاها»، «اسیر خشکی» و از همه مهمتر «دفتر یادداشت طلایی» با سبک و سیاق های کاملاً متفاوت، به خوبی نشان دهنده ی علاقه ی دوریس لسینگ به تجربه های مختلف ادبی است.

او همیشه دیدگاهی باز نسبت به تغییر داشت و تنها به خلق کاراکترها برای به وجود آوردن نمادهای ادبی بسنده نمی کرد، بلکه خودش نیز نوعی نماد بود و با چرخش قلم بر روی کاغذ، به شکل سحرآمیزی آینده را به تصویر می کشید. مخاطبین این نویسنده دائماً تغییر می کردند و همین موضوع، پویایی شگفت انگیزی به آثار لسینگ بخشیده است. 

 

گفتنی است که لسینگ با نام دوریس تایلر در ایران به دنیا آمد و از همان کودکی به خوبی با مفهوم تغییر آشنا شد. پدر دوریس، افسری در جنگ جهانی اول بود و در دوران نقاهت پس از قطع یکی از پاهایش، مادر دوریس که به حرفه ی پرستاری مشغول بود را ملاقات کرد. پدرش بعدها کارمند بانک شاهنشاهی ایران شد و این زوج به کشورمان مهاجرت کردند. 

او، توصیفات شگفت انگیزی از خانه ی گِلی شان در زیمباوه، رویاهای پدر و آرزوهای واهی مادرش درباره ی یک زندگی خوب و مرفه ارائه می کرد. مادرش، شخصیتی عملگرا و جاه طلب داشت و این بسیار باعث ناامیدی و نارضایتی او شد که دوریس در چهارده سالگی مدرسه را ترک کرد، به پایتخت رفت و در سنی پایین در سال 1939 ازدواج کرد. با شروع جنگ جهانی دوم، دوریس با دنیایی مواجه شد که فقط در کتاب های مختلف درباره ی آن خوانده بود. 

لسینگ از همسر اولش، فرانک ویزدم، در سال 1943 جدا شد و دو فرزندشان در کنار پدر ماندند. او که علاقه ی خاصی به سیاست داشت، عضو گروهی کمونیستی شد و در سال 1945 با رهبر این گروه، گوتفراید لسینگ، ازدواج کرد. این رابطه هم دوام نداشت و دوریس پس از طلاق در سال 1949، به همراه پسرشان، پیتر، به لندن بازگشت. او در مصاحبه ای، ادبیات معاصر انگلیس را «کوچک، خوش‌فُرم و دارای موضوعات دست نخورده ی فراوان» توصیف کرد.

کتاب «علف ها آواز می خوانند» موفقیت های زیادی کسب کرد و رنگ و لعاب تازه ای به دنیای خاکستری آن روزهای لندنِ پس از جنگ بخشید. لسینگ به مدد مطالعاتش در حلقه های کمونیستی، دید وسیع، واقع گرایانه و بدون تعارفی نسبت به ظلم و ستم داشت و همانند رمان نویسان بزرگ قرن نوزدهم میلادی می نوشت. 

لسینگ به تئاتر، موسیقی و موزه های مختلف در لندن، علاقه ی زیادی داشت اما این شهر را از سایر نظرها به شکل ترسناکی سرد و بی روح می دانست و اعتقاد داشت که سرزندگی و انرژی مردم به خاطر مشکلات و کاستی های زندگی از بین رفته است. او در سال 1960، لندن را این گونه توصیف می کند:

شهری متزلزل و عریان. همزمان با عبور قطارها، ترس از پس ترس از لای آجر و گچ به بیرون می تراوید تا دیوارهای سفت و محکم، سیال بودن اتم های در حال رقص را داشته باشند.

 

خانه های مختلفی که لسینگ در طول سال ها در آن ها اقامت داشت، اغلب محل گردهمایی تبعیدی های سیاسی آفریقا و کمونیست های سابقِ بی جا و مکان می شد. 
مهمترین رویداد ادبی اواخر دهه ی 1950 میلادی، نگارش کتاب «دفتر یادداشت طلایی» بود که موفق ترین و تحسین شده ترین رمان این نویسنده به حساب می آید و روند دگردیسی فرهنگی خود او را به تصویر می کشد. لسینگ به جای زندگی منفعلانه با «تناقض های فکری اش»، قواعد را شکست و به کاوش در تجربه های نو پرداخت: بیماری های روانی، ارتداد سیاسی، نزاع جنسیتی و جنگ سرد میان نسل های مختلف. لسینگ در ابتدا از این موضوع ناراحت بود که گروه های مختلف مخاطبین، فقط به یکی از کتاب های موجود در «دفتر یادداشت طلایی»—معمولاً کتاب درباره ی زنان و یا کتاب درباره ی دیوانگی—توجه می کردند، در حالی که او با خلاقیت تمام، همه ی این کتاب ها را در یکی گرد هم آورده بود. 

اما این کتاب، منتقدین سرسختی نیز داشت. برخی از منتقدین عقیده داشتند که «دفتر یادداشت طلایی» رمانی مخالف با اصول رایج داستان سرایی است و نویسندگان زن نیز باید با دنیای واقعی آشتی و قواعد و قوانین مربوط به ساخت داستان و کاراکترها را رعایت کنند. با این حال، دوریس لسینگ در دهه ی 1960 دقیقاً به خاطر شکستن همین قواعد و قوانین به نویسنده ای فوق العاده محبوب و پرطرفدار در سراسر کشورهای انگلیسی زبان تبدیل شد. او از برملا شدن جزئیات خصوصی زندگی اش هیچ ابایی نداشت و برای مثال در خودزندگی نامه اش، درباره ی رابطه ی عاشقانه اش با یک کمونیست سابقِ اهل چک و تجربه ای عجیب و مشترک با نویسنده ای به نام کلنسی سیگال، مطالب بسیار جالبی نوشته است. 

سیگال، سال ها بعد درباره ی تجربه ی «ماده ی خامِ داستان بودن» این گونه توضیح می دهد:

به دوریس گفتم که باید نوشتن در مورد من را متوقف کند. درست نبود که از لحظات خصوصی مان در کتابش استفاده کند. سرش داد زدم و به او گفتم: تو نمی توانی این کار را بکنی! و او با فریاد گفت: آها، نمی توانم؟ چرا که نه؟ این کار من است، مگر نه؟

 

لسینگ در خودزندگی نامه اش، خود را این گونه توصیف می کند:

من کسی هستم که از فرآیند نگارش استفاده می کند تا بفهمد به چه فکر می کنید و حتی چه کسی هستید. من از مسائل شخصی فاصله گرفته ام. دیگر اعتقاد ندارم که فکری درون من هست، بلکه فکر در محیط پیرامون وجود دارد. بین آن خانم خانه دار مسئولیت پذیر در ازدواج اولم و آن زن سرکش پرهیاهو در سال های 1943 تا 1945، ارتباط چندانی وجود ندارد. این در حالی است که همه ی ما، آن ارتباط را می شناسیم؛ ارتباطی که همان سرشت و ماهیت ماست و همیشه ثابت و بدون تغییر است.

دوریس لسینگ به بودیسم و آیین زرتشت علاقه ی زیادی داشت و از رمان های فانتزی و علمی تخیلی بسیار لذت می برد؛ خواندن همین نوع کتاب ها بود که الهام بخش خلق رمان هایی چون «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ»، «تابستان پیش از تاریکی»، «تروریست خوب» و «فرزند پنجم» در دهه های 1970 و 1980 میلادی شد.


او در طول تجربه ی تغییر های مختلف در عمرش، ثابت کرد که تعهدی به موضوع خاصی ندارد؛ به عنوان مثال، لسینگ در نوشته ای برای روزنامه ی گاردین گفت که مردم باید برای محافظت از خودشان، پناه گاه های هسته ای بسازند که همین گفته، باعث عصبانیت شدید دوستان سابقش در کمپین خلع سلاح های هسته ای شد. اما در کار او، استمرار نیز دیده می شود چرا که لسینگ هیچ وقت پرداختن به فرهنگ و مردم آفریقا را در آثارش کنار نگذاشت.
مهارت کم نظیر لسینگ در به تصویر کشیدن بی ثباتی دنیا، به او قدرتی در برابر قدرت ها می بخشد. او همیشه از دیدی وسیع به مسائل نگاه می کرد و علیرغم تغییر مداوم نظراتش، همیشه درباره ی «ما» یعنی همه ی انسان ها حرف می زد. چیزی که لسینگ در آثارش نشان می دهد این است که هیچ کس دقیقاً نمی داند چه تکامل ها و پیشرفت هایی برای رشد و توسعه ی روان آدمی ضروری هستند و تنها چیزی می دانیم این است که حرکت و عدم ثبات، اصلی ترین عامل در زندگی است. 

پس از چهل سال قرار گرفتن در لیست نهایی نامزدهای جایزه ی نوبل ادبیات، لسینگ در 87 سالگی این جایزه را به دست آورد و تبدیل به مسن ترین و البته یازدهمین برنده ی زن در تاریخ 104ساله ی اهدای این جایزه ی ارزشمند شد. 

آکادمی سوئدی نوبل—که به گفته ی لسینگ، در دهه ی 1970 از او به شدت انتقاد می کرد—او را این گونه توصیف کرده است:

حماسه سرای زندگی زنان که با نگاهی منتقدانه، حرارت و قوه ی خیال، به بررسی و کاوش تمدنی چند تکه شده می پردازد.

این آکادمی، همچنین درباره ی کتاب «دفتر یادداشت طلایی» گفته است:

اثری پیشگامانه و جریان ساز که به آن دسته ی معدود از کتاب هایی تعلق دارد که درک اذهان عمومی مردم در قرن بیستم نسبت به رابطه ی میان زنان و مردان را ارتقا بخشید.