«جان گرین» پس از پایان تحصیلات خود، در یک بیمارستان کودکان مشغول به کار شد و همزمان در یک دانشکده الهیات ثبتنام کرد چون قصد داشت کشیش «کلیسای اسقفی» شود. با این حال، او هرگز تحصیل در دانشکده الهیات را آغاز نکرد زیرا تجربه کار در بیمارستان و مواجهه با کودکانی که از بیماریهای درمانناپذیر رنج میبردند، او را ترغیب کرد که به نویسندگی روی آورد.
«گرین» چندین سال در شیکاگو زندگی کرد و در این مدت به نوشتن نقد کتاب، نگارش برنامههای رادیویی و فعالیت در حوزه نشر پرداخت. او در همین دوران، نخستین رمان خود، کتاب «در جستوجوی آلاسکا» را نوشت که بلافاصله با موفقیت روبهرو شد و محبوبیت آن بهتدریج افزایش یافت. «گرین» پس از این رمان، آثار دیگری را به انتشار رساند: کتاب «وفور کاترینها»، کتاب «شهرهای کاغذی»، و البته کتاب «نحسی ستارههای بخت ما» که به رتبه نخست فهرست «پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز» دست یافت.

رمان «نحسی ستارههای بخت ما» بهعنوان اثری در ادبیات نوجوان که به بیماری و مرگ میپردازد، در کنار کتابهای دیگری قرار میگیرد که موضوعات مشابهی را بررسی میکنند، از جمله کتاب «پیش از آنکه بمیرم» اثر «جنی دانهام»، کتاب «به خاطر خواهرم» اثر «جودی پیکولت»، و کتاب «پیادهروی بهیادماندنی» اثر «نیکلاس اسپارکس». با این حال، رمان «نحسی ستارههای بخت ما» فقط درباره جان باختن بر اثر سرطان نیست، بلکه داستانی درباره بلوغ و گذار به بزرگسالی نیز به حساب میآید. از این منظر، میتوان رمان «گرین» را در کنار آثار کلاسیک مربوط به مفهوم بلوغ قرار داد، از جمله کتاب «ناطور دشت» اثر «جی. دی. سلینجر»، کتاب «کشتن مرغ مقلد» اثر «هارپر لی»، کتاب «بیگانگان» اثر «اس. ای. هینتون»، و همچنین آثاری جدیدتر مانند کتاب «مزایای منزوی بودن» اثر «استیون چباسکی»، و کتاب «حرف بزن» اثر «لوری هالس اندرسون».
بلوغ
رمان «نحسی ستارههای بخت ما» تمام عناصر سنتی داستانهای مربوط به بلوغ را در خود دارد. این رمان با محوریت تجربههای دو شخصیت نوجوان، «هیزل» و «آگوستوس»، مسیر گذار آنها از کودکی به بزرگسالی را پی میگیرد. همانند دیگر روایتهای مربوط به بلوغ، «هیزل» و «آگوستوس» بهتدریج با پیچیدگیهای جهان بزرگسالان آشنا میشوند، تمایلات خود را به شیوههایی تازه تجربه میکنند، و در برابر جامعه، خانواده، و قوانین دست به عصیان میزنند.
با این وجود، گذار آنها به بزرگسالی به این دلیل پیچیدهتر میشود که با سرطان زندگی میکنند و در معرض مرگ ناشی از آن هستند. ابتلا به سرطان، شیوهای را که شخصیتهای داستان «نحسی ستارههای بخت ما» برای ورود به بزرگسالی در پیش میگیرند، تغییر میدهد. آنها پیوسته با واقعیت ناپایداری و فناپذیری زندگی خود روبهرو هستند، که باعث میشود میان حرکت به سوی بزرگسالی و تمایل به رها نکردن گذشته در نوسان باشند. گذشته برای آنها زمانی بود که از سلامتی برخوردار بودند و به همین دلیل، از رها کردن آن هراس دارند. از سوی دیگر، سرطان فرایند گذار آنها به بزرگسالی را تهدید میکند، بنابراین، آنها مصمماند پیش از این که خیلی دیر شود، این مرحله از زندگی را تجربه کنند.
مرگ
شخصیتهای نوجوان در رمان «نحسی ستارههای بخت ما» هر روز با مسئله مرگ روبهرو میشوند. اگرچه آنها میکوشند بر اساس شعار گروه حمایتی خود زندگی کنند—«امروز بهترین زندگی ممکن را داشته باشیم»—هر عمل، رابطه و تجربه زیر سایه مرگ نابهنگام قرار دارد. مضمون زندگی و مرگ از طریق رابطه «هیزل» با «آگوستوس» گسترش مییابد.
تصادفی نیست که نخستین پیوند میان «هیزل» و «آگوستوس» از گفتوگویی درباره مرگ و فراموشی در جلسه گروه حمایتی آنها شکل میگیرد. هر دو شخصیت نسبت به فناپذیری خود حساسیت ویژهای دارند. آنها ناچارند با پرسشهایی روبهرو شوند که بیشتر نوجوانان نیازی به مواجهه با آن ندارند، با این حال، دغدغههای آنها درباره مسائلِ وجودیِ یکسان است—برای مثال، چگونه میتوان در زندگی و مرگ معنا یافت؟ چگونه میتوان میراثی از خود به جا گذاشت؟ مرگ یک فرد چه تأثیری بر دیگران میگذارد؟ آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد؟ و اگر چنین نیست، پس چه چیزی در انتظار ماست؟ رشد و تحول شخصیتهای داستان از طریق کاوش در این پرسشها شکل میگیرد.
خانواده
رمان «نحسی ستارههای بخت ما» نهتنها به این موضوع میپردازد که سرطان چگونه بر افراد مبتلا به آن تأثیر میگذارد، بلکه همچنین نشان میدهد خانوادهها و دوستان آنها چگونه به این بیماری واکنش نشان میدهند. والدین نوجوانانی که با سرطان زندگی میکنند، هرکدام به شیوهای متفاوت با احتمال از دست دادن فرزندانشان کنار میآیند. واکنشهای والدین «هیزل» نشاندهنده این نکته است که تشخیص سرطان چگونه والدین را در موقعیتی دشوار قرار میدهد که در آن باید وظایف خود را در قبال فرزندی نوجوان انجام دهند.
آنها میخواهند «هیزل» مانند دیگر نوجوانان زندگی عادی داشته باشد، به همین دلیل، پیشنهاد میکنند او در جلسات گروه حمایتی بیماران مبتلا به سرطان شرکت کند و با جوانان دیگری آشنا شود که شرایط مشابهی دارند. آنها اما همزمان بیش از اندازه از او محافظت میکنند و در زندگیاش دخالت دارند. پدر و مادر «هیزل»، او را به رشد و رسیدن به بلوغ تشویق میکنند، در حالی که خودشان مایل نیستند از دوران کودکیاش دست بکشند—دورانی که «هیزل» سالم بود..
والدین «آگوستوس» واکنشهایی متفاوت دارند و میکوشند با حفظ نگرشی مثبت، با سرطان مبارزه کنند. آنها جملات و اندرزهای کلیشهای را در سراسر خانهشان قرار میدهند که پیوسته به آنها یادآوری میکند امیدوار و خوشبین بمانند. «هیزل» و «آگوستوس» این رفتارهای والدینشان را آزاردهنده در نظر میگیرند، اما درنهایت درک میکنند که والدینشان صرفا از روی محبت این کارها را انجام میدهند و با تمام توان خود میکوشند با شرایط دشوار بیماری کنار آیند.
متفاوت بودن
اگرچه کاراکترهای نوجوان در رمان «نحسی ستارههای بخت ما» از بسیاری جهات نوجوانانی عادی هستند که به موسیقی، بازیهای ویدئویی، فرهنگ عامه و قرارهای عاشقانه علاقه دارند، پیوسته به آنها یادآوری میشود که با همسالان خود تفاوت دارند. تفاوتهای جسمانی آنها نشانههایی آشکار از متفاوت بودنشان است، اما بیماری آنها به شکلی غیرمستقیمتر بر روابطشان تأثیر میگذارد و اغلب باعث میشود دیگران نتوانند به راحتی با آنها ارتباط برقرار کنند. در نتیجه، میان افراد بیمار و کسانی که بیماری ندارند، فاصلهای شکل میگیرد.
این فاصله را میتوان در صحنهای مشاهده کرد که «هیزل» همراه دوستش، «کیتلین»، برای خرید بیرون میرود. هنگام خرید، «کیتلین» میگوید اگر مجبور بود با یک جفت کفش پاشنهبلند که روی قفسه پیدا کرده راه برود، «از شدت ناراحتی میمرد». او سپس مکث میکند و طوری به نظر میرسد که انگار میخواهد عذرخواهی کند—انگار صحبت کردن از مرگ در حضور کسی که بیمار است، کار اشتباهی است. در صحنهای دیگر، دختری کوچک از «هیزل» میپرسد چرا باید کپسول اکسیژن حمل کند. مادر دختر از پرسش فرزندش بهشدت خجالتزده میشود، اما «هیزل» به راحتی شرایط خود را برای دختر توضیح میدهد و به این ترتیب، فاصله میان آنها را کاهش میدهد.
با این حال، «آگوستوس» و «هیزل» از طریق تجربه مشترک متفاوت بودن، پیوندی ناگسستنی با یکدیگر برقرار میکنند. آنها میدانند ترحم دیگران چه احساسی دارد، نگاههای کنجکاو و خیره به آنها چگونه است، دریافت هدیههای ویژه برای بیماران مبتلا به سرطان—مانند هدایایی که به کودکان در حال مرگ داده میشود—چه معنایی دارد و این که دیگران چگونه ممکن است آنها را به سادگی درک نکنند. آنها خیلی زود از تفاوتی که آنها را از دیگران متمایز میکند، فراتر میروند و بر پایه هویتهایی که ورای بیماریشان دارند، رابطهای حقیقی را به وجود میآورند. آنها هوش، زیبایی و شخصیت یکدیگر را تحسین میکنند و پیوندی عمیق را شکل میدهند.
از این منظر، روایت «هیزل» نشان میدهد متفاوت بودن میتواند زمینهساز شکلگیری همراهی و صمیمیت شود. با این وجود، آنچه درنهایت به آنها امکان میدهد رابطهای عمیق برقرار کنند، انسانیت آنها ورای بیماری است—که در اصل هیچ تفاوتی با دیگران ندارد. این دیدگاه به «هیزل» کمک میکند بیماری را که عامل اصلی متفاوت به نظر رسیدن آنهاست، به بخشی محدود از هویت خود تبدیل کند، و به آنها امکان میدهد به «زندگی عادی» نزدیکتر شوند—مفهومی که سوءبرداشتهای رایج و فاصله ناشی از این سوءبرداشتها، از آنها دریغ کرده است.