کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت

Collected Fictions
هزارتوی بورخس 4

مشخصات کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت
مترجم :
شابک : 978-6002530622
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 128
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1999
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 3 آذر

معرفی کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت اثر خورخه لوئیس بورخس

کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت نوشته خورخه لوئیس بورخس از مجموعه «هزارتوی بورخس» منتشر شده، مجموعه ای که به راستی شامل داستان ها و نوشته هایی است که خواننده را وارد هزارتویی معنایی و تصویری می کند.

صفحات کتاب از چوبه دار مجازات شدگان و تبهکاران و دزدان دریایی انباشته شده و واژه بی عدالتی و شرارت در عنوان کتاب، ترس و هیبت برمی انگیزد، اما زیر این همه طوفان و تندر، هیچی و پوچی است.

کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت

خورخه لوئیس بورخس
خورخه لوئیس بورخس ، نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجسته ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت او بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. یکی از مشهورترین کتاب های او، داستان (۱۹۴۴)، گلچینی از داستان های کوتاه بورخس به انتخاب خودش است که مضامینی همچون رویاها، کتابخانه ها، آیینه ها، حیوان ها، فلسفه، دین و خدا را می توان حلقه اتصال این داستان ها دانست.
قسمت هایی از کتاب تاریخچه ای عمومی از بی عدالتی و شرارت (لذت متن)
الاسحاق، تاریخ دان عرب، داستان این واقعه را چنین روایت می کند: «از مردانی قابل اطمینان (اگر چه فقط خداوند، دانای کل و قادر مطلق و بخشاینده و همیشه بیدار است) روایت شده که مردی از اهالی قاهره، مال فراوان و ثروتی کلان داشت؛ اما او چنان سخاوتمند و بلند نظر بود که همۀ دارایی اش جز خانۀ پدری را از دست داد، بخت از او برگشت و سخت تهی دست شد، چنانکه جز با عرق جبین و کد یمین، نمی توانست معاش خود را تأمین کند.

یک شب، خسته و کوفته و افسرده خاطر، زیر درخت انجیری در باغچۀ خانه اش خوابیده بود. در خواب دید یک نفر که خیس بود و آب از او می چکید، از دهانش یک سکۀ طلا درآورد و به او گفت: «به درستی که بخت تو در ایران و در اصفهان است، پس به جست و جویش برخیز و به دستش آور.» پس او به ایران سفر کرد و در راه با همۀ خطرهای صحرا رو به رو شد و با همۀ خطرهای دریا و کشتی ها دزدان دریایی، مشرکان و بت پرستان، رودخانه ها، جانوران وحشی، و هم چنین با همۀ خطرات انسان ها. سرانجام، وقتی به اصفهان رسید، شب شده بود و در مسجدی خوابید. اینک، دیوار به دیوار مسجد خانه ای بود، و چون خداوند (تبارک و تعالی!) مقدر فرموده بود، دسته ای از دزدان وارد مسجد شدند و از طریق مسجد به آن خانه راه بردند، و ساکنان خانه که از سر و صدای دزدان بیدار شده بودند، فریادشان بلند شد. همسایه ها هم داد و فریاد راه انداختند که بر اثر آن، «والی» شهر همراه با افرادش به داد آن ها رسید و دزدان از راه پشت بام گریختند. آن گاه والی وارد مسجد شد و مرد قاهره ای را در آن جا خفته یافت. پس بند بر او نهاد و با چوب و چماق تا سر حد مرگ کتکش زد و به زندان انداخت. آن مرد سه روز در زندان ماند تا این که والی احضارش کرد و پرسید: «از کدام مملکت می آیی؟» او جواب داد: «از قاهره.» والی گفت: «دلیل آمدنت به ایران چه بوده است؟» او جواب داد: «در خواب شخصی را دیدم که به من گفت: به درستی که بخت تو در اصفهان است، پس به آن رجوع کن. وقتی به این جا آمدم، دانستم که بخت من همان ضربه های چوب و چماق بود که از جناب عالی دریافت کردم.»