کتاب دستیار

The Assistant
کد کتاب : 15915
مترجم :
شابک : 978-9644487255
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 270
سال انتشار شمسی : 1396
سال انتشار میلادی : 1908
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 19 مرداد

دستیار
The Assistant
کد کتاب : 28835
مترجم :
شابک : 978-6002296610
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 211
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1908
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 2
زودترین زمان ارسال : 19 مرداد

معرفی کتاب دستیار اثر روبرت والزر

"روبرت والز" نویسنده ی کتاب "دستیار" ،فردی با شخصیت خاص خودش است که طرفداران سرسخت زیادی دارد ،از جمله "JM Coetzee" که نوشته های وی را "خیره کننده" می داند یا "Guy Davenport" که می گوید :"نوعی نویسنده بسیار جذاب و به شدت عجیب و غریب است" ، و "هرمان هسه" که اعتقاد دارد "اگر او صد هزار خواننده داشت. ، جهان محل خوبتری خواهد بود" . "روبرت اوتو والزر" دومین فرزند از هشت فرزند آدولف والزر ٬ صحاف و قاب ساز، و الیزابت والزر بود. بیل، شهر زادگاه روبرت والزر در مرز بخش فرانسوی زبان و آلمانی زبان سوئیس قرار دارد و والزر نیز هر دو زبان را فراگرفت .کتاب" دستیار "رمان نفس گیر " روبرت والزر" در سال 1908 است . جوزف ،به عنوان دستیار جدید یک مخترع استخدام شده است، صبح دوشنبه ای بارانی به ویلای پر زرق و برق کوهپایه ای مهندس فنی کارل توبلر می رسد: او همزمان خوشحال و به شدت نگران است ، حالتی که خیلی زود به دنبال خود پیچیدگی های روانشناختی و حتی برچسب هایی به همراه می رود. او از منظره زیبای دریاچه زوریخ ، در شرکت "همسران پر افتخار" فرا توبلر و غذای خوشمزه ی مورد پسندش لذت می برد،اما آیا او مستحق هیچ یک ار این لذت ها است؟ زندگی درونی دستیار جوزف پر از جریان احساسات دیوانه وار و سبک سرانه است،توبلر جوزف را می خواهد اما "آیا عقلش درست کار می کند ؟!" در واقع جوزف غرق در احساسات شده است ، مانند برگ های در مسیر نسیم میلرزد ، او پر از غرور و ناامیدی است و همه تجاوزها و وحشت های شخصی که غرق در اطاعت است.

کتاب دستیار


ویژگی های کتاب دستیار

نامزد جایزه بهترین کتاب ترجمه شده سال 2008

روبرت والزر
روبرت والزر (به آلمانی: Robert Walser) (زاده ۱۵ آوریل ۱۸۷۸ - درگذشته ۲۵ دسامبر ۱۹۵۶) رمان نویس، شاعر و مقاله نویس سوئیسی و از پیش گامان ادبیات مدرن و آوان گارد است. وی بر نویسندگان و متفکران برجسته ای مانند فرانتس کافکا، والتر بنیامین، اشتفان تسوایگ، هرمان هسه و روبرت موزیلتأثیر گذاشته است. کافکا بارها آثار والزر را ستوده است و بسیاری او را حلقهٔ گم شدهٔ بین کلایست و کافکا می دانند. چنان که روبرت موزیل دربارهٔ والزر می نویسد: «آثار کافکا حالت خاصی از سبک والزر است.»
نکوداشت های کتاب دستیار
Swiss writer Walser (1878-1956) wrote this Kafka-esque novel in 1908. Joseph Marti, a 24-year-old clerk, comes to work and live in the home-office of inventor-entrepreneur Karl Tobler, a boor and practical incompetent. As business prospects dry up and investors lose interest, Joseph's job becomes a surreal parody of itself, his only function to send away creditors, smoke cigars and drink coffee with Tobler's wife. Yet as he awaits the inevitable financial collapse of the family, Joseph remains in thrall of Tobler, subject to nightmares about being berated while he works on, unpaid, in a thankless job that only gets more demeaning. Joseph continually writes letters, "memoirs" and journal entries, but always tears up his writing and throws it in the trash. He remains a willing prisoner of Tobler's rages and declining fortunes, for perverse love of the household in spite of his unhappiness-the archetype of a colorless, characterless, purely functional assistant. As intended, this sly, modern-seeming novel is almost unbearable to read.
والسر ، نویسنده سوئیسی (1958-1878) است. جوزف ماری ، منشی 24 ساله ، برای کار و زندگی در دفتر خانه ی مخترع-کارآفرین "کارل تابلر " خشن و عملا بی کفایت می آید. .هرچه چشم اندازهای تجاری از بین می روند و سرمایه گذاران را از دست می دهند ، شغل جوزف به خودی خود بدتر می شود ، تنها وظیفه وی رد کردن طلبکاران ،کشیدن سیگار و نوشیدن قهوه با همسر توبلر است. با این حال وقتی که در انتظار فروپاشی مالی اجتناب ناپذیر خانواده است ، جوزف همچنان در حال خدمت به توبلر قرار است ، در معرض کابوس های مربوط به ضرب و شتم است ،در حالی که او کاری بیهوده و بدون عایدی انجام می دهد ، در شغل بی رحمانه ای است که فقط باعث آزار و اذیت بیشتر می شود. جوزف پیوسته نامه ها ، "خاطرات" و نوشته های ژورنال می نویسد ، اما همیشه نوشته های خود را پاره می کند و آن را در سطل آشغال می اندازد. او به خاطر عشق ورزیدن به خانواده ، علی رغم ناخوشایند بودن ، زندگانی یک دستیار بی رنگ ، بی شخصیت ، کاملا کاربردی ، همچنان زندانی خود خواسته ی توبلر و از دست دادن ثروت است. مطابق آنچه در نظر گرفته شده است ، این رمان ساده و مدرن به نظر می رسد که تقریبا غیرقابل تحمل باشد.
Publishers Weekly Publishers Weekly

قسمت هایی از کتاب دستیار (لذت متن)
اغلب در دل مناظر و تصاویر سرد اما زیبای زمستانی گردش می کرد. در جادۀ روستایی پایش در شیارهایی فرو می رفت که از چرخ گاری ها به جا مانده بود. علفزارهای یخ زده ای را می دید که به سمت کوه امتداد داشتند، و دست های سرد و سرخ را جلوی دهان می گرفت تا ها کنان گرمشان کند، به آدم هایی با رخت و لباس کلفت برمی خورد و در مناطقی ناآشنا از فروافتادن شب غافلگیر می شد. در منطقه ای که در گذشته جزو املاک اربابی بود، به برکه ای یخ زده می رسید که مردم، کوچک و بزرگ، مرد و زن، افتان و خیزان، روی آن سرسره بازی می کردند با سروصدایی که چنین میادین سرسره بازی را مجسم می کرد و پیش چشم می آورد. سپس ناگهان یوزف دوباره جلوی خانۀ توبلر رسید، سر بالا گرفت و دید که ماه یخ زده آن را چه سحرانگیز کرده است، در حالی که ابرهای نیمه تاریک شبانگاهی برفراز آن پرواز می کردند، مثل بانوانی بزرگ، عزادار، اما خوبرو، چنان که بخواهند آن را بالا بکشند تا به زیبایی تمام ناپدید شود.

یک روز صبح، ساعت هشت، مردی جوان جلوی در خانه ای تک افتاده و ظاهرا شسته ورفته ایستاد. باران می آمد. مرد جوان فکر کرد: «چه عجب که چتر دارم.» چون در سال های گذشته هیچ وقت چتر نداشت. در یکی از دو دستش که مستقیم به زیر آویزان بود، یک چمدان قهوه ای گرفته بود، یکی از آن چمدان های خیلی ارزان. جلوی روی مرد جوان که به نظر می رسید از سفر می آید، یک پلاک لعابی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: ک. توبلر (۱)، دفتر فنی. مرد جوان کمی صبر کرد طوری که انگار داشت به چیزی یقینا بسیار بی اهمیت فکر می کرد. بعد دگمهٔ زنگ برقی را فشار داد و کسی که به نظر می رسید کلفت خانه است، آمد که در را به روی مرد جوان باز کند. یوزف (۲) گفت: «من کارمند جدیدم.» اسم مرد جوان یوزف بود. کلفت راه را نشانش داد، از او خواست برود پایین توی دفتر و گفت آقا فورا می آید. یوزف از پله هایی پایین رفت که ظاهرا بیش تر برای مرغ ها ساخته شده بود تا برای آدم ها؛ و بلافاصله دست راستْ وارد دفتر فنی شد. بعد از کمی انتظارْ در باز شد. جوان منتظر از صدای قدم های محکم روی پلکان چوبی و از طرز بازشدن در آقا را فورا شناخت. ظاهر آقا فقط تأییدی بود بر اطمینان اولیه، چون واردشونده کسی نبود جز شخص توبلر، آقای خانه، جناب مهندس توبلر. نگاه برافروخته ای داشت، عصبانی به نظر می رسید، عصبانی هم بود. با حالتی شماتت آمیز به یوزف نگاه کرد و گفت: «چه شد امروز آمدید، به این زودی؟ گفته بودم چهارشنبه بیایید. هنوز آماده نشده ام. این قدر عجله داشتید؟ ها؟» به نظر یوزف این ناتمام رهاکردن «هان» حالتی تحقیرآمیز داشت. این کلمهٔ مثله شده خیلی دوستانه و تفقدآمیز نبود. در جواب گفت، در دفتر کاریابی به او گوشزد کرده اند امروز، صبح دوشنبه، خودش را معرفی کند. حالا اگر سوءتفاهمی پیش آمده عذر می خواهد، ولی به واقع تقصیر از او نیست. مرد جوان فکر کرد: «ببین چقدر باادبم!» و مجبور شد بی اراده به رفتار خودش لبخند بزند.