انتشارات: البرزالبرز

معرفی کتاب دختری که گذشته ای نداشت اثر کاترین کرافت

کتاب دختری که گذشته ای نداشت، رمانی نوشته ی کاترین کرافت است که اولین بار در سال 2015 وارد بازار نشر شد. هر کسی رازی دارد اما برخی رازها، مرگبار هستند. لیا میلز مانند یک فراری زندگی می کند و مجبور است به خاطر روزی وحشتناک در گذشته اش، همیشه در گریز باشد. زندگی لیا، با انزوا و بدون هیچ دوستی سپری می شود تا این که او با جولیان ملاقات می کند. لیا برای اولین بار به این باور می رسد که او هم می تواند یک زندگی عادی داشته باشد. لیا در چهاردمین سالگرد آن روز وحشتناک در گذشته اش، کارتی را دریافت می کند. انگار کسی از حقیقت اتفاقات رقم خورده در آن روز باخبر است؛ کسی که از پای نخواهد نشست تا این که زندگی جدیدی را که لیا برای خود ساخته، کاملا نابود کند. اما لیا واقعا چه رازی در سینه دارد؟ آیا همه ی این اتفاقات بد، حق اوست؟

کتاب دختری که گذشته ای نداشت


ویژگی های کتاب دختری که گذشته ای نداشت

از پرفروش ترین کتاب های آمازون

مشخصات کتاب دختری که گذشته ای نداشت
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-442-946-0
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2015
تعداد صفحه :372
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب دختری که گذشته ای نداشت
A gripping psychological thriller for fans of The Girl on the Train.
یک تریلر روانشناسانه ی جذاب برای طرفداران رمان «دختری در قطار».
Barnes & Noble

One of the best books of the year.
یکی از بهترین کتاب های سال.
The Book Review Café

It's one of these books where you just have to read just a couple more pages.
از آن دست کتاب هایی که مجبورتان می کند فقط چند صفحه ی دیگر بیشتر بخوانید.
Library Thing

بخش هایی از کتاب دختری که گذشته ای نداشت (لذت متن)
همیشه رفتن به واتفورد برایم سخت بود. سوار قطار شدم و کنار پنجره لم دادم. به خودم می گفتم به خاطر مادرم باید این راه را بروم. همچون شعاری همواره آن را در ذهنم مرور می کردم. امیدوار بودم با این کار خوب، ایمیل های بدی که دریافت می کنم، تمام شود. اما می دانستم که بی خودی امیدوارم، هیچ کار خوبی کار وحشتناک گذشته ام را جبران نمی کند. قطار صبح را سوار شدم؛ چون صبح زود نبود، فکر کردم که قطار باید خلوت باشد. خوشبختانه خلوت بود؛ فقط دو نفر آن سوتر روی صندلی نشسته بودند؛ دو مرد کت و شلوارپوش که هر دو سرگرم خواندن روزنامه بودند. من هم غرق در افکارم شدم.

مرد چیزی از پشتش بیرون کشید؛ یک بطری سفید پلاستیکی. بالای سرش بود. فهمیدم که چه اتفاقی قرار است بیفتد. حتما مایع درون بطری اسید است. پیش از آن هم شنیده بودم که مردها این بلا را سر زن ها می آورند تا زخمی روی چهره شان بیندازند؛ اما من که خیلی زیبا یا مدل نبودم که پسری بخواهد به من حسودی کند. اما این ها مهم نبود. من یک فرستنده ی ایمیل داشتم. آب یخی روی صورتم پاشیده شد. سرجایم خشکم زد. احساس می کردم برای ابد همانجا یخ زدم. مگر نباید اسید بسوزاند؟ چرا هیچ گرمایی حس نمی کردم؟ شاید شوکه شدم!