برف سیاه

Black Snow: A Theatrical Novel

معرفی کتاب برف سیاه اثر میخائیل بولگاکف | ایران کتاب

کتاب برف سیاه، رمانی نوشته ی میخائیل بولگاکف است که نخستین بار در سال 1965 منتشر شد. این رمان که در اواخر عمر بولگاکف نوشته شد، هجویه ای بر دنیای تئاتر و همچنین نهاد سانسور در حکومت استالینیستی است. داستان به نمایشنامه نویسی جوان به نام ماکسودف می پردازد که نمایشنامه اش، تقریبا به شکلی تصادفی، انتخاب می شود تا توسط گروه افسانه ای «تئاتر مستقل» به اجرا درآید. اما شرایط اصلا به این سادگی ها پیش نمی رود و آشوبی به پا می شود. دو کارگردان این نمایش که بر اساس شخصیت های «کنستانتین استانیسلاوسکی» (بازیگر و مدیر تئاتر روس) و همکارش به وجود آمده اند، دائما با هم در جنگ و دعوا هستند تا کنترل کامل نمایش را به دست خود بگیرند و به نظر می رسد که بعد هر جلسه ی تمرین، احتمال این که این نمایشن زمانی برای اجرا آماده شود، کمتر و کمتر می گردد.

کتاب برف سیاه


ویژگی های کتاب برف سیاه

میخائیل بولگاکف از پرفروش ترین نویسندگان روسیه

مشخصات کتاب برف سیاه
انتشارات:نیماژ
مترجم :
نویسنده :
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-367-323-6
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1965
تعداد صفحه :212
سری چاپ :2
نکوداشت های کتاب برف سیاه
A brilliant satire from one of the greatest modern Russian writers.
هجویه ای درخشان از یکی از بزرگترین نویسندگان مدرن روس.
Penguin Random House Penguin Random House

A masterpiece of black comedy.
شاهکاری از کمدی سیاه.
The Irish Times

A masterpiece by the author of The Master and Margarita.
شاهکاری از نویسنده ی کتاب «مرشد و مارگاریتا».
Goodreads

بخش هایی از کتاب برف سیاه (لذت متن)
حافظه ی انسان چیز خارق العاده ای است. اتفاق ها در حافظه حتی دمی نمی پاید. این است که سعی در منظم کردن حوادث در ذهن و بازآفرینی آن ها کاری است غیرممکن. از این حلقه ی زنجیر دانه هایی می افتد، قسمت هایی با درخشش زنده به یاد می آید، اما بقیه درهم و برهم تکه و پاره است و در ذهن جز غبار و رگبار چیزی به جا نمی ماند.

بدجوری احساس تنهایی کردم، دلم سخت به حال خودم سوخت، و غرق اشک از خواب بیدار شدم. چراغ را روشن کردم، لامپی کوچک و گردگرفته فقرم را به تماشا می گذاشت: دواتی کم بها و کوچک و بی قواره، چند جلد کتاب، و تلی روزنامه ی کهنه. پهلوی چپم از فنر شکسته درد گرفته و ترس وجودم را تسخیر کرده بود. احساس کردم در حال مرگم. احساس وحشتناک ترس از مرگ چنان بر من سنگینی می کرد که ناله ی بلندی کردم و با دستپاچگی نگاهی به دور و برم انداختم تا دستاویزی، وسیله ای دفاعی، در برابر مرگ پیدا کنم و یافتمش. گربه، که پیشتر از اتاق بیرونش کرده بودم، میومیو می کرد. حیوان دل نگران بود. چند دقیقه بعد روی روزنامه هایم نشسته بود و با چشمان گردش نگاهم می کرد و می پرسید؛ چه شده؟ این گربه ی دودی خاکستری نزار دلواپس من بود...