کتاب از غبار بپرس

کتاب سوم از مجموعه ی «آرتورو باندینی»
Ask the Dust

مشخصات کتاب از غبار بپرس
مترجم :
شابک : 978-9643626280
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 251
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 1939
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 3
زودترین زمان ارسال : 28 مهر

معرفی کتاب از غبار بپرس اثر جان فانته

جان فانته یکی از نویسندگان بدشانس آمریکا و جهان است که تا چندی پیش، قدر و منزلت خودش و آثارش ناشناخته ماند. او نه از گزند تبعیض نژادی در امان ماند و نه داستان هایش آن طور که باید دیده شدند. فانته توانست با نگارش فیلم نامه های متوسط برای هالیوود، تا حدودی از فقر و فلاکت زندگی اش بکاهد. رمان «از غبار بپرس» او را با نوشته های کنوت هامسون، لویی فردینان سلین و چارلز بوکوفسکی مقایسه می کنند.

اگر توصیه های چارلز بوکوفسکی به ناشران و مقدمه معروفش بر «از غبار بپرس» نبود، که در آن فانته را خدای خود خوانده بود، به احتمال زیاد این رمان مدرن کلاسیک تا امروز هم ناشناخته می ماند.

فقر، مذهب، خانواده، هویت ایتالیایی آمریکایی، ورزش و زندگی نویسنده ها از جمله موضوعاتی هستند که فانته در نوشته هایش به آن ها پرداخته است. او را یکی از نخستین نویسندگانی می دانند که شرایط دشوار نویسندگان ساکن لس آنجلس را ترسیم کرده است. آثار او بر نویسندگان مشابهی چون چارلز بوکوفسکی و جک کرواک تاثیرگذار بود اما سال ها پس از مرگش، منتقدان این نابغه را کشف کردند.

این نویسنده یک شخصیت داستانی به نام آرتورو باندینی خلق کرده که سرگذشتش را در ۴ رمان خود دنبال می کند: «تا بهار صبر کن، باندینی»، «از غبار بپرس» در سال ۱۹۳۹، «رویاهایی از بانکر هیل» و «جاده لس آنجلس». «جاده لس آنجلس» اولین رمانی است که فانته نوشته و البته تا سال ۱۹۸۵ یعنی دو سال پس از مرگش منتشر نشد. سرگذشت شخصیت باندینی در زمان حیات فانته تکمیل نشد چون این نویسنده پیش از این کار، درگذشت.

رمان «از غبار بپرس» در ۱۹ فصل نوشته شده است.

کتاب از غبار بپرس

جان فانته
جان فانته، زاده ی 8 آپریل 1909 و درگذشته ی 8 می 1983، نویسنده ای ایتالیایی-آمریکایی بود. فانته در دنور به دنیا آمد. او ابتدا به چندین مدرسه ی کاتولیک در بولدر رفت و سپس وارد دانشگاه کلرادو شد. فانته در سال 1929 از کالج کناره گرفت و به منظور تمرکز بیشتر بر نویسندگی، به کالیفرنیای جنوبی نقل مکان کرد.
قسمت هایی از کتاب از غبار بپرس (لذت متن)
جوون بودم، گشنه و لب به خمره در تقلای نویسنده شدن. بیشتر مطالعاتم رو تو کتابخونهٔ عمومی وسط لس آنجلس انجام می دادم و هیچ کدوم از چیزهایی که می خوندم به من یا خیابون ها و آدم های دور و برم ربطی نداشت. یه جوری بود که انگار همه فقط با کلمات بازی می کردن و اون هایی که تقریبا هیچی برای گفتن نداشتن، همون هایی بودن که نویسنده های درجه یک به حساب می اومدن. نوشته هاشون ترکیبی بود از ظرافت و فرم و صناعت، و همین ها بود که خونده می شد و تدریس می شد و هضم می شد و دفع می شد

رفتن شون رو تماشا کردم. حق با اون بود. باندینی، ای احمق، ای سگ، ای راسو، ای ابله. ولی نمی تونستم جلوش رو بگیرم. کارت ماشین رو نگاه کردم و آدرسش رو پیدا کردم. یه جایی بود نزدیک خیابون بیست و چهارم و آلامدا. نمی تونستم جلوش رو بگیرم. رفتم هیل استریت و سوار تراموای آلامدا شدم. برام جالب شد. جنبه جدیدی از کاراکترم رو کشف کردم، جنبه ای تاریک و حیوانی، عمقی اندازه گیری نشده از یک باندینی جدید. ولی چندتا تقاطع بعد حسش رفت. نزدیک قطارهای باری پیاده شدم. سه کیلومتری تا بانکر هیل راه بود، ولی من پیاده برگشتم. وقتی رسیدم خونه به خودم گفتم دیگه رابطه م با کامیلا لوپز تا ابد قطعه. اون وقت تو پشیمون می شی احمق خانوم، چون من بالاخره معروف می شم. نشستم پشت ماشین تحریرم و بیشتر شب رو کار کردم.

سخت کار می کردم. مثلا پاییز بود، ولی من تفاوتی حس نمی کردم. هر روز آفتاب داشتیم و هر شب آسمون آبی. بعضی وقت ها مه بود. دوباره میوه می خوردم. ژاپنی ها به م نسیه می دادن و گلچین دکه هاشون مال من بود. موز، پرتقال، گلابی، آلو. هر از گاه کرفس هم می خوردم. یه قوطی پر توتون و یه پیپ نو داشتم. قهوه در کار نبود، ولی اهمیتی نمی دادم. بعد داستان جدیدم اومد روزنامه فروشی ها. «تپه های از پیش تر گم!» به اندازه «سگ کوچولو خندید» هیجان انگیز بود. نسخه مجانی ای رو که هکمث فرستاده بود سرسری نگاه کردم. در هر حال شادم کرد. یه روز اون قدر داستان می نوشتم که یادم نمی موند کجا چاپ شدن. «سلام، باندینی! داستانت توی شماره این ماه آتلانتیک مانثلی قشنگ بود.» باندینی گیج می شه. «توی آتلانتیک کار داشتم؟ خب، خب.»