کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

A Very Very Very Dark Matter

مشخصات کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه
مترجم :
شابک : 978-6226401012
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 93
سال انتشار شمسی : 1397
سال انتشار میلادی : 2018
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 24 مهر

مارتین مک دونا از برجسته ترین نمایشنامه نویسان معاصر ایرلند

معرفی کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه اثر مارتین مک دونا

کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه، نمایشنامه ای نوشته ی مارتین مک دونا است که اولین بار در سال 2018 به انتشار رسید. هانس کریستین اندرسون، نویسنده ی فوق العاده محبوب داستان های جذاب و شگفت انگیز برای کودکان، در خانه ای در کپنهاگن کار می کند. اما منبع الهام حقیقی قصه های او، در اتاق زیرشیروانی خانه در بالای پله ها قرار دارد و وجودش، راز تاریکی است که از چشم و گوش دنیای بیرون، پنهان نگه داشته شده است. داستان نمایشنامه ی یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه، اثر جدید مارتین مک دونا، مخاطبین را با خود به سفری عجیب در اعماق سیاهچاله ی ذهن و تخیل می برد. این نمایشنامه اولین بار در اکتبر سال 2018 در شهر لندن بر روی صحنه رفت و مانند سایر آثار مک دونا، با استقبال بسیار خوبی رو به رو شد.

کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه

مارتین مک دونا
مارتین فارانان مک دونا، زاده ی 26 مارس 1970، نمایشنامه نویس، فیلمنامه نویس و کارگردان ایرلندی/انگلیسی است.مک دونا در لندن و در خانواده ای ایرلندی به دنیا آمد. پدر و مادرش در سال 1922 به ایرلند بازگشتند و او و برادرش(که او هم نویسنده است)را در لندن گذاشتند. مک دونا، مکان شش نمایشنامه ی اول خود را شهر گالوی انتخاب کرد؛ شهری که او در کودکی تعطیلاتش را در آن سپری می کرد. اولین اثر حرفه ای مارتین مک دونا در سال 1996 به چاپ رسید.
نکوداشت های کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه
Dangerous, twisted and funny.
خطرناک، عجیب و بامزه.
Amazon Amazon

A wildly inventive work.
اثری فوق العاده مبتکرانه.
The Guardian

قسمت هایی از کتاب یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه (لذت متن)
یه روزی می رسه که هیچ شاه و ملکه ای نباشه. اون زمان هم، آدم ها باز اون قدری که باید، همدیگه رو دوست ندارن و این قضیه چیزی رو حل نمی کنه، ولی دست کم اون زمان دیگه کثافت های کمتری تو دنیا هستن که ما باید بابت زندگی شون پول کلون بدیم.

مارجوری: نمی تونی فقط یه بار من رو با اسم آفریقاییم صدا بزنی؟ / هانس: نه، نمی تونم. خیلی سخته حفظ کردنش. خیلی «م» و خیلی «ب» داره. «امبوب با بوبوب بابا». نه. «مارجوری». من از مارجوری خوشم می آد. یه جورهایی شبیه اسم یه شاهزاده خانوم انگلیسی زشته! / همسرایان نعره می کشند «مگه شاهزاده خانوم انگلیسی غیرزشت هم هست؟» / مارجوری: پس نمی شه دست کم یه عصری رو بیام بیرون جعبه؟ مطمئنم قصه هامون خیلی کمتر غم انگیز می شن اگه من می تونستم پرنده ها و درخت ها و پشت بوم ها رو ببینم و تو ذهنم نگهشون دارم. / هانس: قصه هامون همین الانش هم خیلی خوبن، با همین چیزهایی که می تونی از سوراخ پنج سانتی مخصوص سوسیست ببینی.