کتاب بیلی بتگیت Billy Bathgate


  • قیمت : ۲۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر بیلی بتگیت
محمدعلی فائزی محمدعلی فائزی

در دهه‌ی 1930 در نیوورک، پسری پانزده‌ساله و ترک تحصیل کرده به نام بیلی بتگیت مورد توجه داچ شولتس، گانگستری بدنام و پرنفوذ، قرار می‌گیرد و وارد دنیایی از کارهای غیرقانونی و بزهکارانه می‌شود. پدر بیلی، مردی یهودی بود که مدت‌ها پیش، او و مادر نیمه‌دیوانه‎ی ایرلندی‌اش را ترک گفت و حالا بیلی—پس از پشت سر گذاشتن دورانی سخت—به سرعت شیفته‌ی دنیای آکنده از پول، شهوت و قدرتِ شولتس شده است. بیلی در این دنیای جدید، با زورگیری، خشونت و قتل هم روبه‌رو می‌شود اما خطرناک‌ترین تهدید برای او، درگیری در رابطه‌ای عاشقانه با نامزد شولتس است. داستان توسط خود بیلی روایت می‌شود و افکار و احساسات این شخصیت دوست‌داشتنی باعث به وجود آمدن یکی از باورپذیرترین و جذاب‌ترین آثار ادگار لارنس دکتروف شده است. دکتروف با تلفیق اسطوره‌شناسی و تاریخ، به روابط عاطفی و شخصی گانگسترها و خلافکاران سازمان‌یافته پرداخته و اثری را به وجود آورده است که پس از گذشت سال‌ها، هنوز هم ذهن مخاطبین را کاملاً درگیر خود می‌سازد.

خرید و معرفی کتاب خواندنی بیلی بتگیت



مشخصات بیلی بتگیت
قطع :رقعی
شابک :978-600-119-848-9
وزن :405
تعداد صفحه :372
سال انتشار شمسی :1395
سال انتشار میلادی :1989
سری چاپ :2

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی پن/فاکنر سال 1990

برنده ی جایزه ی حلقه ی منتقدین کتاب آمریکا سال 1989

فیلمی با همین عنوان، براساس این کتاب در سال 1991 ساخته شده است.

نکوداشت
Riveting . . . mesmerizing . . . unforgettable.
جذاب، مسحورکننده و فراموش نشدنی.
 Time Time

Enthralling.
حیرت انگیز.
 Los Angeles Times Los Angeles Times

Packed with complex and beautiful scenes, filled with grime and color.
سرشار از صحنه های پیچیده و زیبا، پر از طرح و رنگ.
 New York Times New York Times

لذت متن
قایق که به حوضچه وارد شد دو اتومبیل با موتور روشن زیر باران منتظر بودند. من گوش به فرمان بودم، اما آقای شولتس دختر را که نامش لولا نبود در عقب اتومبیل اول چپاند و کنار او نشست و در را با صدا بست و من مستاصل دنبال «ایروینگ» به طرف اتومبیل دوم راه افتادم و بعد از او سوار شدم. از بخت خوش من اتومبیل یک ترک داشت. به عقب که نگاه کردم سه تا هیکل دیدم که شانه به شانه نشسته بودند. ایروینگ با اورکت و کلاه شاپو، مثل بقیه که به بیرون زل زده بودند، با نگاه و از بالای سر راننده و مرد بغل دستش اتومبیل جلو را دنبال می کرد.

به من می گفت کسب جنایت مثل هر کسب دیگری باید صاحبش مدام بالای سرش باشد تا امورش بگردد، چون که هیچ کس مثل صاحب کار دلش برای کار نسوخته، وظیفه اوست که جریان سود را برقرار کند، همه افراد را روی پنجه پاشان نگه دارد.

ساندویچ شدن بین این آدم های مسلح دست به یراق حال خوشایندی نبود. دلم می خواست جلوی چشم آقای شولتس باشم یا به حال خود رها شوم مثلا در «خیابان سوم ای ال»، تنها در یک واگن و خواندن تبلیغات در سوسوی لامپ ها وقتی که واگن تلک تلک خیابان ها را تا آخر «برانکس» می پیمود.