کتاب ما دروغگو بودیم

We Were Liars

  • قیمت : ۲۳,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود
انتشارات: هیرمندهیرمند
مترجم: مهرآیین اخوت

معرفی کتاب ما دروغگو بودیم اثر امیلی لاکهارت

کتاب ما دروغگو بودیم، رمانی معمایی وعاشقانه نوشته ی امیلی لاکهارت است که در سال 2014 انتشار یافت. این رمان با داستانی آغاز می شود که توسط قهرمان کتاب، کادنس سینکلر، روایت می شود. او، تابستان هایی را به یاد می آورد که قبل از تابستان پانزدهم، در جزیره ی شخصی پدربزرگ و مادربزرگش می گذراند. در این جزیره، چهار خانه وجود دارد: عمارتی بزرگ متعلق به پدربزرگ و مادربزرگ و سه خانه ی دیگر برای سه دخترشان. کادنس همچنین از پسری به نام گَت سخن می گوید و این که چگونه عاشق و شیفته ی او شد. در تابستان پانزدهم، رابطه ای عاشقانه میان کادنس و گَت شکل می گیرد اما حادثه ای ناگوار همه چیز را تغییر می دهد. کادنس با آسیب هایی جدی در آب و نزدیک ساحل پیدا می شود؛ او از آن موقع به میگرن مبتلا شده و نمی تواند به جز حادثه ی تصادف، جزئیات دیگری را از تابستان پانزدهم به یاد آورد. مادر کادنس هم از دادن اطلاعات درباره ی این که در آن تابستان چه اتفاقاتی افتاد، سر باز می زند. اما حقیقت ماجرا چه بوده است؟

خرید و معرفی کتاب خواندنی ما دروغگو بودیم


ویژگی ها کتاب ما دروغگو بودیم

برنده ی جایزه ی بهترین کتاب نوجوان گودریدز سال 2014

جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز

مشخصات کتاب ما دروغگو بودیم
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-964-408-368-6
تعداد صفحه :344
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :2014
سری چاپ :8
بیشتر بخوانید

در دنیای نوجوانی ساعت چند است؟

بیایید سوار بر قالیچه ای پرنده، بر فراز دنیاهایی پر از شگفتی به پرواز درآییم.

نکوداشت های کتاب ما دروغگو بودیم
Cunning, clever and absolutely gripping.
زیرکانه، هوشمندانه و بسیار جذاب.
Guardian Guardian

Thrilling, beautiful, and blisteringly smart.
هیجان انگیز، زیبا و فوق العاده هوشمندانه.
John Green

The ending is a stunner that will haunt readers for a long time to come.
پایان این داستان، آن قدر حیرت انگیز است که برای مدت ها در ذهن مخاطبین خواهد ماند.
School Library Journal School Library Journal

بخش هایی از کتاب ما دروغگو بودیم (لذت متن)
خوب است که آدم را دوست داشته باشند، حتی اگر دوام نداشته باشد. خوب است که آدم بداند روزی روزگاری من بودم و او.

دوستش داشتم. دوستش داشتم، تا جایی که می ‎توانستم. اما حق با او بود. خوب و کامل او را نشناختم. هرگز آپارتمانش را نخواهم دید، دستپخت مادرش را نخواهم چشید، دوستان مدرسه ‎اش را نخواهم دید. من هرگز روتختی تختخوابش یا پوسترهای روی دیوار اتاقش را نخواهم دید. من هرگز غذاخوری‎ای را که در آن صبح‎ ها ساندویچ تخم ‎مرغ می ‎خورد یا گوشه ‎ای را که در آن‎ جا دوچرخه ‎اش را دوقفله می‎ کرد، نخواهم شناخت.

زمانی نوشته ای می خواندم که می گفت رمان باید مجموعه ای از شگفتی های کوچک را ارائه کند. وقتی یک ساعت را در کنار تو می گذرانم، دقیقا همین حال در من به وجود می آید.