دختری در قطار

The Girl on the Train

  • قیمت : ۲۲,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب دختری در قطار اثر پائولا هاوکینز

ریچل، هر روز و هر شب سوار قطاری با مقصدی ثابت می شود. او هر روز در مسیری مشخص به خانه های دنج حومه ی شهر می نگرد و منتظر علامتی می ماند که به او اجازه می دهد تا صبحانه خوردن هر روزه ی یک زوج در ایوان شان را تماشا کند. او حتی اخیرا حس می کند که آن ها را می شناسد و نام های جس و جیسون را برای شان انتخاب کرده است. زندگی آن ها-در نظر ریچل-کامل و بی نقص است؛ چیزی شبیه زندگی سابق خود او. اما روزی ریچل چیزی بسیار شوکه کننده می بیند که همه چیز را تغییر می دهد. او که نمی تواند چیزی که دیده را نزد خود نگاه دارد، به اداره ی پلیس می رود. اما آیا او آن طور که آن ها می گویند، غیرقابل اطمینان است؟ ریچل خیلی زود، درگیر بازپرسی های پلیس و حتی زندگی تمام افراد مرتبط با حادثه می شود. آیا کاری که او انجام داده، باعث ویرانی افراد پیرامونش شده است؟

کتاب دختری در قطار


ویژگی ها کتاب دختری در قطار

برنده ی جایزه ی بهترین کتاب معمایی گودریدز سال 2015

26 هفته جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز.

در سال 2016 بر اساس این رمان، فیلمی به کارگردانی تیت تیلور ساخته شده است

مشخصات کتاب دختری در قطار
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-7845-00-4
تعداد صفحه :320
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :2015
سری چاپ :22
بیشتر بخوانید

داستان های معمایی و تریلر، قلمرو هیجان و تعلیق

این دسته از کتاب ها، ضربان قلب مخاطب را به بازی می گیرند و هیجان و احساس ورود به دنیایی جدید را برای او به ارمغان می آورند.

نکوداشت های کتاب دختری در قطار
With considerable suspense.
با تعلیقی پر مایه.
Guardian Guardian

Well-written and ingeniously constructed.
با نگارشی عالی و ساختاری مبتکرانه.
Washington Post Washington Post

An absorbing read.
داستانی بسیار جذاب.
Boston Globe Boston Globe

بخش هایی از کتاب دختری در قطار (لذت متن)
چرا این قدر این خانه کوچک شده؟ چرا آن قدر زندگی ام خسته کننده شده؟ این همان چیزی بود که من می خواستم؟ یادم نمی آید. فقط چیزی که می دانم این است که چند ماه پیش بهتر شده بودم. اما الان دوباره نمی توانم فکر کنم. نمی توانم بخوابم. نمی توانم نقاشی بکشم. انگیزه فرار روز به روز در من قوی تر می شود. شب وقتی دراز می کشم می شنوم یکی در گوشم دائم می گوید: برو، برو.

قطار رد شد. صدایی از پشت سرم شنیدم و آنا را دیدم که از اتاق بیرون می آید. به سرعت به طرف ما دوید، وقتی کنار او رسید زانو زد و دست هایش را روی گلوی تام گذاشت. تام هنوز نگاه حاکی از هراس و درد را در چهره اش داشت. خواستم به آنا بگویم، نه فایده ای ندارد، حالا دیگر نمی توانی به او کمک کنی، اما بعد فهمیدم که سعی نداشت جلوی خونریزی را بگیرد. می خواست مطمئن بشود. فنر در بطری بازکن را پیچاند و بیشتر و بیشتر در گلویش فرو برد و در تمام مدت آرام آرام با او صحبت می کرد. نمی توانستم بشنوم که چه می گفت.

چشم هایم را که می بندم در سرم پر از تصاویر گذشته و آینده می شود. چیزهایی که در رویای آن هستم. چیزهایی که باید داشته باشم ولی کنارشان گذاشته ام. آرامش ندارم. از هر سویی که می روم به بن بست می رسم. وقتی قطار بارها و بارها از جلو من رد شود، یادم می اندازد که هزاران آدم هر روز با قطار این سو و آن سو می روند؛ اما تو هنوز سر جای خودت هستی.