کتاب کلکسیونر

The Collector

مشخصات کتاب کلکسیونر
مترجم :
شابک : 978-6220101352
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 310
سال انتشار شمسی : 1398
سال انتشار میلادی : 1963
نوع جلد : شومیز
سری چاپ : 1
زودترین زمان ارسال : 24 فروردین

معرفی کتاب کلکسیونر اثر جان فاولز

جان فاولز اولین رمان خود را با نام کلکسیونر در سال 1963 نوشته است. رمان درباره جوانی تنها و دچار اختلالات روانی است که یک دانشجوی زن هنر در لندن را ربوده و او را در زیرزمین خانه روستایی خود اسیر نگه می دارد. کتاب در دو بخش تقسیم شده ، این رمان هم چشم انداز فردریک ، و هم میراندا را دربرمی گیرد. بخشی از رمان که از منظر میراندا گفته می شود به صورت معرفتی ارائه شده است. فاولز این رمان را بین نوامبر 1960 و مارس 1962 نوشت. فیلمی بر اساس این رمان در سال 1965 با بازیگری ترنس تمپ و سامانتا اگر ساخته شده که نامزد دریافت جایزه اسکار فیلمنامه اقتباسی شد.کلکسیونر به عنوان اولین رمان با ژانر هیجان روانشناختی مدرن ، به عنوان رمان پرفروش بین المللی دست یافت که جان فاولز را به رده اول رمان نویس های معاصر تبدیل کرد.

کتاب کلکسیونر

جان فاولز
جان فاولز، زاده ی 31 مارس 1926 و درگذشته ی 5 نوامبر 2005، رمان نویسی انگلیسی بود. فاولز پس از پایان خدمت سربازی در سال 1947، به نیوکالج آکسفورد رفت و در رشته های زبان فرانسوی و آلمانی به تحصیل پرداخت. او در همین زمان و در آکسفورد برای اولین بار، نویسندگی را به شکلی جدی به عنوان حرفه ی اصلی خود در نظر گرفت. آثار فاولز به زبان های متعددی ترجمه شده اند و اقتباس های گوناگونی از داستان های او انجام شده است.
نکوداشت های کتاب کلکسیونر
A bravura first novel...As a horror story, this book is a remarkable tour de force.
به عنوان یک داستان ترسناک ، این کتاب یک داستان برجسته است.
New Yorker New Yorker

There is not a page in this first novel which does not prove that its author is a master storyteller.
در این رمان هیچ صفحه ای وجود ندارد که ثابت کند نویسنده آن یک داستان نویس قصه گو است.
New York Times New York Times

قسمت هایی از کتاب کلکسیونر (لذت متن)
دروغ چرا، من نمی توانم خشن باشم. حتی فکرش باعث می شود زانویم بلرزد. یادم است یک بار که با دونالد از وایت چپل برگشته بودیم و در ایست اند پرسه می زدیم چند تا تدی دیدیم که دور دو هندی میان سال حلقه زده بودند. از خیابان رد شدیم، حالم بد شد. تدی ها داد می زدند و از پیاده رو هلشان می دادند وسط خیابان. دونالد گفت چه کار می توانیم بکنیم و هر دو خودمان را زدیم به آن راه و سریع از آن ها دور شدیم؛ ولی حیوانی بود، هم خشونت آن ها و هم ترس ما از خشونت. اگر همین الان بیاید و جلو پایم زانو بزند و سیخ بخاری را بدهد دستم، نمی توانم بهش ضربه بزنم. فایده ندارد. نیم ساعت است زور می زنم خوابم ببرد ولی نمی برد. نوشتن برایم یک جور مخدر است. تنها چیزی است که برایش اشتیاق دارم. امشب چیزی را که پریروز دربارۀ جی.پی نوشته بودم خواندم. درخشان است، می دانم درخشان است چون با تخیلم تمام جاهای خالی را که بقیه توان درکش را ندارند پر کرده ام. این نخوت است؛ ولی توانایی احضار گذشته ام یک جور جادو به نظر می آید و من توانایی زندگی در اکنون را ندارم. اگر در حال زندگی کنم، دیوانه می شوم. امروز یاد وقتی افتادم که پیرس و آنتوانت را بردم به دیدن او. سویۀ سیاهش را. نه، حماقت کردم. آمده بودند همستد با هم قهوه بخوریم و قرار بود بعدش برویم کافه اوری من ولی صفش خیلی دراز بود. این شد که اجازه دادم در موقعیتی قرارم دهند که ببرمشان پیش او. بدم هم نمی آمد خودی نشان بدهم. خیلی درباره اش حرف زده بودم. گفتند پس آن قدرها هم که ادعا می کنی با او صمیمی نیستی که می ترسی ما را ببری خانه اش. و من نرم شدم. وقتی در را باز کرد از قیافه اش معلوم بود خوشش نیامده ولی دعوتمان کرد تو. وای، وحشتناک بود، وحشتناک. پیرس حرف های صد تا یه غاز می زد و آنتوانت انگار داشت ادای خودش را درمی آورد. سعی کردم برای هر کار هر کدامشان برای بقیه عذری بتراشم. اخلاق جی.پی از همیشه عجیب تر بود. می دانستم می تواند خود را پس بکشد، ولی بیشتر از همیشه اصرار داشت بی ادبانه حرف بزند. احتمالا تلاش پیرس برای پنهان کردن عدم اعتماد به نفسش را متوجه شده بود.