کتاب کتاب گورستان The Graveyard Book


  • قیمت : ۱۵,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

مروری بر کتاب گورستان
مینا دامغانیان مینا دامغانیان

کودکی نوپا، پس از حادثه ی قتل عام وحشتناک اعضای خانواده اش، به گورستانی می رود که در آن، ارواح و سایر موجودات ماوراءالطبیعه قبول می کنند که او را مانند یکی از خودشان بزرگ کنند. «نوبادی (هیچ کس) اوونز» که دوستانش او را با نام باد می شناسند، پسری معمولی و نرمال است. او معمولی تر هم می شد اگر در گورستانی بزرگ زندگی نمی کرد و معلمینش ارواح نبودند و قیمی تنها و منزوی نداشت که نه به این دنیا تعلق دارد و نه به دنیای مردگان. خطرات و ماجراجویی های زیادی در قبرستان برای پسری کوچک وجود دارد. اما اگر باد گورستان را ترک کند، زندگی اش توسط مردی به نام جک-که قبلا خانواده ی باد را کشته-مورد تهدید قرار خواهد گرفت. کتاب گورستان، اثری جادویی، نفسگیر و سرشار از ماجراهایی میخکوب کننده است که مطمئنا مخاطبین در همه ی سنین را جذب خود خواهد کرد.

خرید و معرفی کتاب خواندنی کتاب گورستان



انتشارات: پریانپریان
نویسنده: نیل گیمن نیل گیمن
مشخصات کتاب گورستان
قطع :رقعی
شابک :978-600-7058-01-5
وزن :345
تعداد صفحه :352
سال انتشار شمسی :1393
سال انتشار میلادی :2008
سری چاپ :1

ویژگی ها

برنده ی جایزه ی نیوبری سال 2009

برنده ی جایزه ی هوگو سال 2009

نکوداشت
An utterly captivating tale.
داستانی بسیار مسحورکننده.
 Booklist Booklist

With a lucid, evocative prose.
با نثری درخشان و حس برانگیز.
 Horn Book Horn Book

Rich, bittersweet and very satisfying.
غنی، تلخ و شیرین و بسیار رضایت بخش.
 Washington Post Washington Post

لذت متن
دستی در تاریکی خنجری را گرفته بود. خنجر دسته ای از استخوان سیاه صیقلی داشت و تیغه ای بهتر و برنده تر از هر تیغی. اگر به بدن کسی فرو می رفت شخص تا مدتی حس نمی کرد جایی از بدن اش بریده شده است. خنجر هر آنچه را که برای انجام اش به آن خانه آورده شده بود انجام داده و حالا دسته و تیغه اش خیس بود. لای در خیابان هنوز باز بود، و خنجر و مردی که آن را در اختیار داشت از همان جا به داخل خانه آمده بودند و باریکه هایی از مه شبانه پیچ و تاب می خورد و از لای در باز به داخل می خزید.

مردک همه کاره در پاگرد مکثی کرد. با دست چپ دستمال سفید بزرگی را از جیب کت سیاه اش بیرون آورد و با آن خنجر و دست راست پوشیده در دستکش اش که خنجر را گرفته بود پاک کرد؛ بعد دستمال را به کناری گذاشت. شکار تقریبا تمام شده بود. زن را در بسترش، مرد را کف اتاق خواب و بچه ی بزرگ تر را در اتاق خوش آب و رنگ اش و در میان اسباب بازی ها و ماکت های نیمه کاره اش رها کرده بود. فقط بچه ی کوچولو و نوپای خانواده باقی مانده بود. با کشتن او ماموریت اش به پایان می رسید…

خود آقای اوونز بیشتر از حرف زدن طفره می رفت و کمتر وارد تخیلات می شد. فقط می گفت: «جای خوبی نیست.» گورستان به معنای واقعی در پای ضلع غربی تپه به انتها می رسید، زیر درخت کهنسال سیب، با حصاری از نرده های آهنی قهوه ای از زنگ زدگی که نوک نیزه مانند و تیزی داشت، اما در سوی دیگر زمین بایری پر از گزنه و علف هرزه، تمشک جنگلی و ضایعات پاییزی قرار داشت و باد که در کل بچه ی مطیعی بود از بین میله ها رد نمی شد، اما به آنجا می رفت و به آن سو نگاه می کرد. می دانست تمام ماجرا را برایش تعریف نکرده اند، و همین ناراحتش می کرد...