رمان «یادداشت های زیرزمینی» با جملاتی مشهور از شخصیت اصلی در مورد خودش آغاز می شود: «من آدم مریضی هستم... من آدم کینهتوزی هستم. من آدم نفرتانگیزی هستم.»
اولین دوره مسابقه ادبی ایران کتاب - از کتاب رهایی نداریم
«داستایفسکی» چه حقایقی را در مورد انسان ها آشکار کرد و چگونه به مسیر ادبیات، شکل و جهت داد؟
این مقایسه، با توجه به تعداد ترجمهها، سبب آشنایی بیشتر و بهتر با این شاهکار تاریخ ادبیات شده و در انتخاب ترجمهای که بیشتر میپسندید، کمکحالتان است.
در این مقاله قصد داریم به حقایقی مهم، جالب توجه و کوتاه درباره ی زندگی فئودور داستایفسکی بپردازیم.
نویسندگان پرتعدادی در «ادبیات روسیه» ظهور کرده اند که ایده های ژرف، آثار ادبی و توانایی آن ها در داستان سرایی در طول زمان طنین انداز بوده است.
«شبهای روشن» نیز مانند همهی شاهکارهای داستایفسکی، از منظری انسانی و روانشناسانه پرداخت شده است.
داستان های او، یکی از اصلی ترین پایه های ادبیات روسیه را تشکیل می دهند.
با سلام بعد از اتمام این کتاب میخوام نظرم رو بنویسم تا شاید به کسی که قصد خرید داره کمک کنه. به شخصه خواندن این کتاب برام بسیار لذتبخش بود. داستایفسکی علاقه بر نویسندگی، سردبیر مجله ورمیا هم بودند و این کتاب شامل ۵ مقاله جنجالی و مهم از این مجله میشه که به قلم خوده شخص داستایفسکی نوشته شده. مقالات شامل اینهاست: ١- درآمد ٢- آقای بوف (دابرالیوبوف) و مسئله هنر ٣- کتاب و سواد یک ۴- کتاب و سواد دو ۵- تازهترین رویدادهای ادبی (روزنامه دِن) که مجموعاً اسمش «سلسله مقالاتی در باب ادبیات روس» هست. به نظرم اسم کتاب باید همین گذاشته میشد ولی عنوان «تاملات و مجادلات » هم آنچنان نامربوط نیست چون مقالات با لحن تندی نوشته شده؛ شاید برای خواننده این سوال پیش بیاد که خواندن این مقالات که درمورد مشکلات اون سالهای روسیه بوده، چه سودی داره؟ مثلا آقای دابرالیوبوف در اون سال یه مقاله نوشته و داستایفسکی داره مقاله ایشون رو نقد میکنه و بهش میتازه.. لذتش در اینه که شما با شخصیت داستایفسکی آشنا خواهید شد. انگار فئودور داستایفسکی رو در روی شما نشسته و داره باهاتون صحبت میکنه (فکر کنم همین یک جمله برای دوستداران نویسنده کافی باشه تا در خرید این کتاب درنگ نکنن) در ضمن در کنار مسائلی که در مورد مشکلات اون سالهای روسیه بیان میشه، شاهد نقد و نظرات شخصی داستایفسکی خواهید بود که خواندش خالی از لطف نیست. تکههایی از این کتاب رو مینویسم= « در ادبیات ما همیشه همین بوده و هست! همین که یک انسان نجیب و با شرافت و خیرخواه کمر همت به فعالیتی مفید میبندد، بلافاصله همه منتقدان دست به کار میشوند و همانند سگهای شکاری میافتند به جستجوی کمبودها تا موردی را پیدا کنند و به آن گیر دهند، تا بهانهای برای فحش دادن و ناسزا گفتن پیدا کنند و هدفشان به هیچ وجه رساندن فایده اجتماعی نیست. آنها نیاز دارند چند کلمه سوزاننده بگویند تا دلشان خنک شود، تا خوشمزگی و نکته سنجی خودشان را نشان دهند و بدون اینکه خودشان کاری کنند، از طریق نقد دیگری دانشمند جلوه کنند» و یک قسمت دیگه از مقاله آخر: «بگذارید انبوه این دروغهایی که شما چنین با لذت در حال شمارشش هستید در او باشد؛ ما ازینکه شما اینگونه با شمارش بیماریهایمان شرورانه خوشحالید نمیترسیم!»
خوب به نظر میرسد!
خوندم خوب بود