یکی از رمان های کوتاه برجسته ی قرن بیستم.
یک رمان روانشناسانه ی فراموش نشدنی درباره ی عشق وسواس گونه.
یک اثر کلاسیک اگزیستانسیالیستی.
برای ما بسیار موجه تر است که از چیزهایی که به آنها آشنایی کامل داریم بیزار باشیم.
من از خودم می پرسم چرا حقیقت باید ساده باشد. تجربه من کاملا خلاف این را به من یاد داده است، حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست، و اگر چیزی بیش از حد واضح و آشکار به نظر می رسد، اگر عملی به ظاهر از منطق ساده ای پیروی می کند، معمولا انگیزه های پیچیده ای پشت سر آن هست.
معمولا احساس تنها بودن در جهان با حس نخوت آمیز تکبر و برتری جویی همراه است. من انسانیت را یکسره تحقیر می کنم، افراد دور و برم به نظرم پست، زبون، کودن، آزمند، خشن، تنگ نظر می رسند. از تنهایی نمی ترسم! آن را خدای گونه می بینم.
در این مطلب قصد داریم به تعدادی از کتاب های کلاسیک کوتاه بپردازیم که انتخاب هایی عالی برای ورود به جهان آثار کلاسیک به شمار می آیند.
«روانشناسی» برای بسیاری از نویسندگان، موهبتی بزرگ است و بینشی ارزشمند را درباره ی چگونگی کارکرد ذهن انسان به آن ها می بخشد.
به هر طرف نگاه کنید، با داستان ها روبه رو می شوید. از گذشته های خیلی دور که اجداد ما دور آتش می نشستند و داستان تعریف می کردند تا به امروز که شبکه های تلویزیونی، سریال های محبوبی تولید می کنند
لطفاً موجود کنید کتابو
لذت بردم ... ولی روایت داستان رو باید جوری در نظر گرفت که تقصیر قتل به گردن هر دو نفر هست
در مسیر کتاب این بیت از حافظ در ذهنم نقش میبست: «بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد/ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن» اما حقیقت کتاب عمیقتر است چنانکه وقتی کتاب را میبندی (خاصه اگر یک نفس تمامش کرده باشی) گمان میکنی که سفری را در یک تونل/ لابیرنت/ هزارتویی به پایان بردهای سفری در روان و ذهن راوی، که به درخشانی با جزییات دقیق و باورپذیر به رشتهی یک داستان نفسگیر و خواندنی در آمده چون به قول میمی داستات «تعریف کردن قصه یک چیز است، نوشتن رمان یک چیز دیگر» و گمان میکنم شگفتی کتاب برای خوانندهای که مابهازای عینی کاستل (ولو کمی متفاوت) را در زندگیاش دیده و حالا دعوت شده به مشاهدهی لایههای پیچیدهی روان و ذهن آدمیزاد و ریشهها و خاستگاهها،دوچندان است! دست «ناخوداگاه» مرموز و ناشناختهی آدمیزاد، از آستین این کتاب بیرون آمده
کتاب پرکشش با ترجمه خوب داستان عشقی رو روایت میکنه که به شدت مازوخیستیه و در آخر نقاش عاشق به جنون کشیده میشه و معشوقش رو میکشه جذابیتش اینه که خواننده میتونه با قاتل همزاد پنداری کنه و شاید بهش حق بده. تو در طول داستان در دنیای تونل وار نقاش غوطه میخوری به خودت میای میبینی کتاب تموم شده.
با وجود اینکه از همون خط اول ، داستان افشا میشه اما کشش داستان با وجود تاریک بودن افکار پارانوئیدی و مازوخیستی و وسواسهای فکری پابلو کاستل ، اونقدر زیاده که ما رو به راحتی به دنبال خودش میکشونه... شخصیت اول داستان در یک تونلی از انزوا و مالیخولیا و شک گرفتار شده و دائما کوچکترین رفتارهای دیگران رو تحلیل و قضاوت میکنه اما خودش به شدت از قضاوت و انتقاد فراریه و منتقدین نقاشی هاش رو به باد ناسزا میگیره :) تونل ، داستان انزوای مردیه که خودش رو تافتهی جدا بافته از اجتماع میدونه و در تنهایی و ساختن سناریوهای منفی ذهنی ، خودش رو اسیر کرده و با نگاهی مغرورانه ، ذات بشر رو سطحی و ریاکارانه و خبیث میدونه و برای فلج بودن در روابط اجتماعیش ، سرپوشِ انزواش رو تنهایی خودخواسته میزاره ! به نظرم تونل سمبلی از افکار تاریک و سادومازوخیستیِ پابلو است که تنها به قضاوتهای نادرست و برداشتهای شخصی خودش اتکا میکنه اما بعدا در راستای این هزارتوی افکار پی به غلط بودنشون میبره در حالیکه خیلی دیر شده و فرصتی برای جبران نمونده و در اون تونلِ سرد و تاریک پیوسته در حالِ به تنهایی عذاب کشیدنه 🥲 تونل یک جنگ بی پایان بین اید و سوپر ایگو ی پابلو در سرشه که در تمام طول کتاب پیوسته در حالِ تحملِ عذابِ تلاش ناموفقانهی داشتنِ یک بینش متعادل و واقع گرایانه بدون خودتخریبی و دگر تحقیریه که در نهایت متاسفانه اید فرمون رو بدست میگیره و دست به قتل میزنه و این یعنی همچنان تونل تحقیر و تخریب ادامه داره 💔 ( نگران نباش اسپویل نیست جملهی اول کتاب خودش اینو گفته 😊 )
کسی میدونه اسم نقاشی روی جلد کتاب چیه؟ یا اسم نقاشش؟
واقعا لذت بخش بود خوندن این کتاب ، پر از تعریفات و کلامی کم نظیر
کتاب در مورد یه هنرمنده که عاشق یه زن میشه ولی دچار توهم و بدبینیه و با وجود اینکه زنو خیلی دوست داره ولی با حرفها و کاراش مدام اونو آزار میده.
محصولی از حاصل جمع جنون، عشق، شهوت، خودبرتربینی و پوچی. جذاب بود ولی نه آنچنان. توصیه بهداشتی، باید افکار کاستل بارها خواند و مرور کرد، تا جلوی چنین اتفاقی در زندگی واقعی گرفته شود.
لطفآ موجودش کنید
خیلی قشنگ و در عین حال تلخ بود داستانش
شخصیت اول کتاب کامل و درگیر کنندس ماریا که شخصیت بسیار مهمیه هیچی ما ازش نمیفهمیم و شوهر مارینا و هانتر و بقیه که باعث میشه کتاب رو از یک شاهکار تبدیل به یک اثر با تک شخصیت کنه.
خیلی خیلی کتاب قشنگ و نزدیک به واقعیت امروز این دوره ❤️❤️❤️
رمان تونل، خواننده فارسی زبان را بی درنگ به یاد بوف کور اثر صادق هدایت میاندازد. در این رمان همچون بوف کور با شخصیتی تنها روبرو هستیم که نقاش است. هر دو راوی دچار نوعی پارانویا و خود بزرگ بینی مفرط هستند. هر دو داستان با مرگ دختری آغاز میشود که خاص است. لحن هر دو راوی تخت و یکسان است؛آنها سعی میکنند نوشتهشان را ربط بدهند، یکی به سایهاش، و دیگری به این امید است که از میان خوانندگانش یک نفر او را درک کند، البته هر دو نسبت به مخاطب احساس بینیازی میکنند. مورد آخر هم این است که هر دو رمان کوتاه هستند.
بی نظیر. کوتاه ، عمیق ، روانکاوانه با فضایی بسیار غریب. به نظرم این کتاب بعد از کتاب بیگانه آلبر کامو بهترین شروع رو داره. جملات ابتدای داستان : کافی است بگویم که من خوان پابلو کاستل هستم؛ نقاشی که ماریا ایریبانه را کشت.
دلیل استفاده مترجم، از فلسفهی اگزیستانسیالیست در ابتدا چی بود؟
سلام چون مبانی پایهی داستان بر اساس مبانی پایهی اگزیستانسیالیسم بنا شده: آزادی، دلهره، اضطراب، پوچی، زندگی اصیل، مرگ و.. البته بنظر من بُعد روانشناختی این کتاب هم خیلی پررنگ بود
یک شاهکار تمام عیار
یک عاشقانه متفاوت همراه با تم روانشناختی.
کتابب به شدت درگیر کننده جملات عمیق ترجمه هم خوبه بخونید و لذت ببرید خیلی خاصه این کتاب
بسیار جذاب