چگونه یک روز در پاریس، زندگی سال بلو را تغییر داد

سال بلو در کنار ویلیام فاکنر، ستون فقرات ادبیات قرن بیستم آمریکا را می سازد و نثر او مانند آثار هرمان ملویل غنی و سرکش است.

بیش از یک دهه از مرگ سال بلو می گذرد ولی نام او همچنان به عنوان یکی از نویسندگان صاحب سبک آمریکایی در تاریخ قرن بیستم می درخشد.

از  49 سالگی اش، زمانی که رمان «هرتزوگ» در سال 1964 به چاپ رسید و باعث شد ثروت و شهرت، روی خوشی به او نشان دهند، سال بلو به یکی از تحسین شده ترین رمان نویسان آمریکایی تبدیل شد: نویسنده ای که جوایز مهمی مثل «جایزه ی ملی کتاب آمریکا»، جایزه ی «پولیتزر» و مدال طلا برای داستان از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا را از آن خود کرد. بلو در سال 1976 جایزه ی نوبل را به خانه برد و نشان شوالیه ی هنر و ادبیات فرانسه را به لیست دستاوردهای هنری اش افزود.

به نظر «فیلیپ راث»، نویسنده ی شهیر آمریکایی، سال بلو در کنار «ویلیام فاکنر»، ستون فقرات ادبیات قرن بیستم آمریکا را می سازد و نثر او مانند آثار «هرمان ملویل» غنی و سرکش است. جیمز وود، نویسنده و منتقد رمان های آمریکایی نیز او را به سبب دیدگاه نسبی گرایانه ی جدال آمیزش، بزرگ ترین نویسنده ی صاحب سبک نثر آمریکایی در قرن 20 خطاب می کند. 

علاوه بر «هرتزوگ»، از آثار موفق و مهم این نویسنده ی ستوده شده می توان به «مرد معلق» (1944)، «دم را دریاب» (1956)، «هندرسون شاه باران» (1959)، «هدیه هومبولت» (1975) و «رولشتاین» (2000) اشاره کرد که رمان آخر در 85 سالگی بلو منتشر شد.

اگر دوست دارید بدانید که چگونه یک روز در پاریس، زندگی و شیوه ی نوشتن سال بلو را تغییر داد، با این مقاله از ایران کتاب همراه شوید.

 

از زندگی در کانادا تا مهاجرت به شیکاگو

سال بلو حدود 100 سال پیش، در ماه ژوئن 1915 در یکی از شهرهای کِبِک کانادا به دنیا آمد: شهری آرام در جنوب غربی مونترال، که بیشتر ساکنینش، طبقه ی کارگر جامعه بودند. خانواده ی او از تبار مهاجران روسی-یهودی از سن پترزبوگ بودند. 
در کانادا، پدر مستبد بلو کارهای زیادی را امتحان کرده و در همه ی آن ها شکست خورده بود: کشاورزی، نانوایی، فروشندگی کالا، کار در کارخانه، کار در بازار سیاه، کارگزاری ازدواج، کارگزاری بیمه و فروشندگی کالای قاچاق. 
بلو در سال 1923، از کانادا به شیکاگو رفت و چند ماه بعد، به دنبال او، کل خانواده به طور قاچاقی به آن جا رفتند. خانواده ی او به سکونت غیرقانونی در آمریکا عادت کردند چرا که اقامتشان در سن پترزبورگ هم غیر قانونی بود و آن ها در محله ای از روسیه زندگی می کردند که اقامت یهودیان در آن ممنوع اعلام شده بود.

تلفیق فرهنگ های گوناگون

محله ای که خانواده ی بلو در آن سکونت گزیدند، یکی از محله های مهاجرنشین در شمال غرب شیکاگو بود. در این جا، سال به مدرسه ی دولتی رفت و هم چنان که به اصالت روسی، کانادایی و یهودی خود وفادار ماند، آمریکایی شد. او در این باره می گوید:

هیچ گاه احساس نکردم که باید یکی از هویت هایم را به نفع دیگری قربانی کنم. هیچ وقت مجبور نشدم بگویم که کانادایی نیستم. هیچ وقت مجبور نشدم بگویم که یهودی نیستم. هیچ وقت مجبور نشدم بگویم که آمریکایی نیستم. بلکه از همه ی این ها به نفع خود استفاده کردم و این موضوع باعث شد که به نوعی تلفیق هنری با ادغام عناصر متنوع هر یک از این فرهنگ ها برسم و هیچ تعارضی میان آن ها احساس نمی کنم. از این گوناگونی ها سود بردم، چرا که همه ی آن ها بخشی از تاریخ زندگی من هستند. اگر تعدد این لایه های تاریخی برای کسی که در این تجربه سهیم نیست، سخت و عجیب و غریب به نظر می رسد، تقصیر من نیست... من به آنچه که هستم اعتقاد دارم. من به این شیوه زندگی کردم و سعی کردم آن را بنویسم.

در حقیقت، وفاداری بلو به تاریخ و احترام به زندگی شخصی اش به عنوان منبعی برای خلق، سبک پخته ی او را آفریده است. سال بلو در خانه با پدر و مادرش به زبان ییدیش ]زبان بعضی از جوامع یهودی[ صحبت می کرد. آن ‌ها با هم و با خواهر و برادر بزرگتر سال، به ییدیش یا روسی حرف می زدند. سال در مدرسه به انگلیسی و فرانسه صحبت می نمود و از سه سالگی شروع به آموختن زبان عبری کرده بود. او در این باره می گوید:

در بچگی نمی دانستم دارم به چه زبانی حرف می زنم و نمی فهمیدم که این زبان های مختلف با هم چه تفاوت هایی دارند.

 

مواد لازم در معجون ادبی سال بلو: زبان های مختلف به مقدار کافی

در شیکاگو، عناصر جدیدی به معجون زبانی سال بلو اضافه شد. نه خانه و نه مدرسه ی عبری نتوانستند مانع سال برای آشنایی با خیابان های شهر شوند. او زبان مردم کوچه و خیابان در شیکاگو را «پرطرفدار خشن پرانرژی» می نامید (که به ویرگول میان کلمات، نیازی نداشت). به نظر سال:

بچه ها، کوچه و خیابان را دوست داشتند. آمریکایی های پر شور، از بیس بال حرف می زدند و مسابقات خیابانی، دستفروشی،  موسیقی جاز، بازی های دسته جمعی و باندبازی برایشان جذاب بود.

اما مدارسی که او در آن ها تحصیل می کرد، سعی داشتند دانش آموزان مهاجری را که از کشورهای اروپایی آمده بودند، متمدن کنند. او در این باره می گوید:

متمدن شدن به نظر مدارس، آمریکایی شدن بچه ها بود. در کلاس انگلیسی، نوعی وطن پرستی ادبی تدریس می شد. به ما به عنوان فرزاندان مهاجران، نوشتن به شیوه ی گرامری صحیح آموزش داده می شد. انگار که آموختن قواعد زبان، موجب غرور بود. محدودیت های صحیح نوشتن را عمیقاً احساس می کردم و به هیچ عنوان برایم آسان نبود، ولی سعی می کردم که قواعد را با وجدانی بیدار، حفظ کنم.

عشق به ادبیات از کودکی تا ابد

سال بلو، دو رمان «مرد معلق» (1944) و «قربانی» (1947) را که با استانداردهای فلوبری ]«گوستاو فلوبر» نویسنده ی رمان های «مادام بوواری» و «تربیت احساسات»[ نوشته شده اند، به ترتیب، معادل فوق لیسانس و دکترایش می داند!  

او در دوران دبیرستانش در شیکاگو، عضو حلقه ی «روشنفکران مدرسه و عشاق سینه چاک ادبیات، سیاست و فلسفه» بود. نویسندگانی که آن ها غرق نوشته هایشان بودند، به سه دسته ی کلی تقسیم می شدند:
1. رمان نویسان آمریکایی قرن 20
2. رمان نویسان و فیلسوفان اروپایی و روس قرن 19
3. نظریه پردازان سیاسی عمدتاً مارکسیست

نویسندگان آمریکایی که بلو برایشان ارزش قائل بود، کسانی بودند که از بار کالایی شدن در جامعه ی آمریکا، شانه خالی می کردند. این همان باری بود که به دلیل نگاه تجارت محور پدر و برادرانش بر دوش سال سنگینی می کرد؛ پدر و برادرانی که به نظرشان سال، بی عرضه ای قلم به دست بود!

از طرف دیگر، تأثیر روس ها، چه در ادبیات و چه در نظریه پردازی سیاسی، بر او بسیار قوی بود.

در نوجوانی، تعداد غیر قابل تصوری از رمان های روسی را خواندم. با خواندنشان حس می کردم به خانه برگشته ام.

سال در 9 سالگی، به خواننده ی پر و پا قرص ادبیات تبدیل شده و هیچ کتابخانه ای را از قلم نینداخته بود. زمانی که همه ی کتاب های بخش کودک در کتابخانه ی محلشان را خوانده بود، به سراغ «نفوس مرده» نوشته ی «گوگول» رفت. از همان کودکی، کتاب هایی که برای خواندن انتخاب می کرد، از پختگی اش خبر می داد. یکی از همسایه هایشان می گوید که در ده سالگی سال، او را در حال خواندن «جنگ و صلح» تولستوی و «شیاطین (جن زدگان)» نوشته ی «داستایفسکی» بر سر میز آشپزخانه دیده است.

پرواز بر فراز آشیانه ی نوشتن

بلندپروازی و علاقه ی سال بلو برای نوشتن خیلی زود آغاز شد؛ علاقه ای که از زمان عضویتش در حلقه ی روشنفکران دبیرستان شکل گرفته بود. یکی از قدیمی ترین دوست هایش در این باره می گوید:

او متمرکز بود و از همان ابتدا خود را وقف همان چیزی کرد که برایش ساخته شده بود. در این راه، هیچ نوسانی نداشت.

خود بلو در این باره می گوید:

می دانستم چه چیزی برای نویسنده بودن لازم است و با خود عهد کرده بودم که هرگز نگذارم چیزی میان من و نوشتن قرار گیرد.

 

او بعد از دبیرستان، بر خلاف میل پدرش که از پرداخت شهریه ی دانشگاه سال خودداری کرده بود، وارد دانشگاه شیکاگو شد و سال های بعد را نیز در دانشگاه های دیگری از جمله دانشگاه نورث وسترن گذارند. بلو پس از فارغ التحصیلی از رشته ی مردم شناسی،  مدتی را به خرج همسر اولش در دانشگاه ویسکانسین سپری کرد و بعد از آن برای نوشتن به شیکاگو بازگشت.

روزی که در پاریس، به شهود رسید

 بلو، لحنی را که باعث تمایز او از سایرین می شد، در سال 1949 در پاریس پیدا کرد. او با کمک هزینه ای از بنیاد گوگنهایم برای کار بر روی رمانی افسرده کننده که در بیمارستان می گذشت، به آن جا رفته بود. احساس گیر افتادن در ازدواج، ناامیدی از شرایط سیاسی وطنش و انتظار تمام ناشدنی برای تدریس در دانشگاه، همه و همه باعث شده بود که بلو خود را در تنگنایی تاریک ببیند. اما، یک روز صبح، زمانی که در حال پیاده روی به سوی محل کارش بود، نظرش به رفتگران شهرداری که در حال تمیز کردن خیابان بودند، جلب شد. آن ها هر روز صبح، شلنگ آب را بر لبه ی پیاده رو باز می کردند. بلو در این لحظه، بارقه ای از شهود را در خود حس کرد. او این لحظه را این چنین توصیف می کند:

بازتابی از خورشید بر روی آب دیده می شد که به طرز عجیبی موجب شعفم شد. شاید یک روانپزشک آن را هیدروتراپی ]استفاده از آب در درمان بیماری ها[ تلقی کند. جریان آبی که مرا از بار تحمیلی افسردگی و قالبی که روحم را در بر گرفته بود، رها می کرد. اما بیش از جریان آب، تأثیرگذاری نور خورشید را که به شکل رنگین کمان بر روی آب نقش بسته بود، حس می کردم... یادم می آید که به خودم گفتم: چرا به خودت استراحت کوتاهی نمی دهی و مثل جریان آب، آزادانه حرکت نمی کنی؟ اولین فکری که به ذهنم آمد این بود که باید از شر رمانی که در بیمارستان می گذرد، خلاص شوم چرا که این رمان داشت زندگی ام را مسموم می کرد. و پس از آن دریافتم آنچه که هستم، نویسنده ای نیست که قرار بود باشم. تلخیِ بیش از حدم، غیر قابل تحمل و شرم آور است و نشان از اسارت و بردگی ام دارد... به این نتیجه رسیدم که انگار خودخواسته، سرکوب شدن و ابراز نکردن خود را پذیرفته ام. در همین لحظه، در افکارم به دوران کودکی ام بازگشتم و به یاد یکی از دوستان صمیمی ام افتادم که اسمش آگوست بود؛ کودکی شاد و آزاد که هر وقت در حال بازی بودیم، سرمستانه فریاد می کشید. بله! به طرح داستان بعدی ام رسیده بودم.

به این ترتیب، بلو فوراً تصمیم گرفت که درباره ی زندگی فرضی دوستش و خانواده ی او که آخرین بار در دهه ی 1920 آن ها را دیده بود، بنویسد.

تصمیم برای نوشتن در این باره، در یک لحظه ی ناگهانی به ذهنم رسید. همه چیز در لحظه، خود به خود ظاهر شد: موضوع و زبان، آناً خود را نشان دادند. نمی توانم بگویم چگونه اتفاق افتاد. همه ی غم و غصه ام به یک باره از بین رفت و خود را در حالی یافتم که در حال نوشتن پاراگراف اول بودم.

 

رهایی از بار اسارت

بلو در نیمه ی اول دوران حرفه ای خود به عنوان یک نویسنده یعنی از سال 1915 تا مقبولیت «هرتزوگ»، با موفقیت تلاش کرد تا از نیروهایی که از نوشتنش جلوگیری می‌کردند، فرار کند. این نیروها در رمان های اولیه ی او در قالب مناسبات خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی شکل گرفته اند. راوی «مرد معلق» می گوید:

آیا احساسات داری؟ خفه شان کن. اگر دچار مشکلاتی هستی، بی سر و صدا با آن ها برخورد کن. گور باباش! من قصد کردم در مورد مسائلم حرف بزنم.

در این جا «همینگوی» مورد هدف قرار گرفته، اگر چه پشت سر او، لشگری بی نظم به رهبری «فلوبر» ایستاده است.

«دم را دریاب» رمانی درباره ی پدرها و روابط پدر-پسری است و از نظر حال و هوا و نقطه دید به «ماجراهای اوگی مارچ» شبیه است. بلو در «هندرسون شاه باران» که بعد از «دم را دریاب» به چاپ رسید، به شادابی و شوخ طبعی «ماجراهای اوگی مارچ» باز می گردد و تلفیق کمدی با افسردگی در آن، راه را برای «هرتزوگ» باز می کند.

 

از کوچه و خیابان تا برج عاج

سبکی که بلو در پاریس کشف کرد، او را قادر ساخت تا کلمات را در قالب نمایشگاهی از شخصیت هایی عرضه کند که برای مدت ها از ادبیات آمریکا حذف شده بودند. او به زبانی رسید که همه چیز را مهیا می ساخت؛ زبانی که از خامی و عیب و نقص استقبال می کرد و در آن، ظرافت و زیبایی، مبنای ارزش گذاری قرار نمی گرفت. در این زبان، کلمات آزادانه در هم می غلتیدند و خودشان چگونگی قرارگیری در کنار هم را انتخاب می کردند.

این سبک جدید، آزاد و رها بود ولی به تعبیر خود بلو در آن زمان، کنترل کلمات از اختیارش خارج شده و واژگان از چنگش فرار می کردند. او می گوید:

حالا که به عقب نگاه می کنم، می بینم که بیش از حد جلو رفته بودم. تازه به آزادی ام پی برده بودم و مثل هر انسان سلطه گریز، یک باره از آن سوءاستفاده کردم.

 

سال ها بعد وقتی از بلو پرسیدند کتاب «ماجراهای اوگی مارچ» درباره ی چیست، پاسخ داد:

«حدود 200 صفحه که بیش از حد طولانی است!»

البته این پیشرفت غیر منتظره، در راستای تحقق یک هدف بود و  بلو را به زبانی مجهز کرد که طیف وسیعی از زبان مردم کوچه و خیابان تا بازتابی از برج عاج –که اندیشمندان در آن مشغول کارهایی منفک از دغدغه‌های عملی زندگی روزمره می‌شوند- را در بر می گرفت. و این گونه بود که تجربه ی شهودی بلو در پاریس، لحن منحصر به فرد نویسندگی او را رقم زد؛ تجربه ای که به ما می آموزد چگونه آزادی مان را در آغوش بگیریم.