کتاب موش ها و آدم ها

Of Mice and Men

  • قیمت : ۱۳,۰۰۰ تومان
  • وضعیت : موجود

معرفی کتاب موش ها و آدم ها اثر جان اشتاین بک

کتاب موش ها و آدم ها، رمانی نوشته ی جان اشتاین بک است که اولین بار در سال 1937 به چاپ رسید. این رمان شناخته شده از اشتاین بک به داستان هیجان انگیز دو انسان بیگانه می پردازد که در تلاشند تا جایگاه خود را در دنیایی بی رحم بشناسند. جورج و دوستش لنی، دوره گردانی به دنبال کار هستند به جز یکدیگر و آرزویی بزرگ، هیچ چیز در این دنیا ندارند؛ آرزوی این که یک روز، زمینی متعلق به خودشان را داشته باشند. آن ها درنهایت در مرزعه ای در دشت سالیناس مشغول به کار می شوند اما رویاهایشان به باد می رود چرا که لنی، قربانی قدرت خود می شود. رمان موش ها و آدم ها با پرداخت به موضوعاتی جهانی مانند دوستی و نشان دادن چگونگی زندگی افراد تنها و طردشده در آمریکا، در طول سال های متمادی نام خود را به عنوان یکی از برترین و پرطرفدارترین آثار اشتاین بک مطرح کرده است.

خرید و معرفی کتاب خواندنی موش ها و آدم ها


ویژگی ها کتاب موش ها و آدم ها

جان اشتاین بک برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 1962

مشخصات کتاب موش ها و آدم ها
قطع :رقعی
نوع جلد :شومیز
شابک :978-600-7987-01-8
تعداد صفحه :160
سال انتشار شمسی :1397
سال انتشار میلادی :1937
سری چاپ :2
بیشتر بخوانید

جان اشتاین بک، صدای انسان های ستم دیده در دنیای مدرن

آثار اشتاین بک، به جای فراهم آوردن فرصتی برای فرار از دنیای پیرامون، مخاطبین را به رویارویی با واقعیت دعوت می کنند.

نکوداشت های کتاب موش ها و آدم ها
A book you will not set down until it is finished.
کتابی که تا پایان، آن را زمین نخواهید گذاشت.
New York Times New York Times

The reader is fascinated by a certainty of approaching doom.
مخاطب به وسیله ی قطعیت جهنمی نزدیک شونده، حیرت زده خواهد شد.
Chicago Tribune Chicago Tribune

A short tale of much power and beauty.
داستانی موجز که سرشار از قدرت و زیبایی است.
Times Literary Supplement Times Literary Supplement

بخش هایی از کتاب موش ها و آدم ها (لذت متن)
آدمایی که مث ما تو مزرعه کار می کنند، تنها ترین آدمای دنیان. قوم و خویش ندارن. مال هیچ دیاری نیستن. می رن تو مزرعه، یه پولی می سازن، بعد هم می رن تو شهر به بادش می دن. بعدش هم هنوز هیچی نشده دمشونو می زارن رو کولشون و می رن یه مزرعه ی دیگه. هیچ وقت هم هیچ امیدی ندارن.

«گفتم خیال کن ژرژ امشب رفت شهر و تو دیگه خبری ازش نشنیدی.» کروکس لحنی ظفرآلود به خود گرفته بود. تکرار کرد: «همین.خیالشو بکن.» لنی فریاد زد: «چطور نیاد؟ ژرژ همچین کاری نمی کنه. من خیلی وقته با ژرژم. همین امشب برمی گرده.» اما این شک و تردید بیش از طاقت او بود: «خیالت می رسه که نمیاد؟» چهره ی کروکس از شکنجه دادن لنی، شادمان شده بود. به آرامی گفت: «کسی چه می دونه دیگران چیکار می کنن. فرض کن اون می خواد بیاد اما نمی تونه. خیال کن که کشته می شه یا زخم می خوره. نمی تونه بیاد.» لنی می کوشید بفهمد. تکرار کرد: «ژرژ همچی کاری نمی کنه. زخمی نمی شه. هیچوقت زخمی نمی شه، چون که مواظبه.»

برکه سبز عمیق رود سالیناس هنوز اواخر بعدازظهر را می گذراند. اکنون دیگر خورشید دره را ترک گفته بود تا ستیغ تند کوهستان گابیلان را در پیش گیرد و بالا رود. نوک تپه ها از آفتاب در حال غروب به سرخی می گرایید، اما در کنار برکه میان چنارهای پلیسه دار، سایبانی دل نشین پدید آمده بود.