آئورا

Aura

مشخصات کتاب آئورا
مترجم :
شابک :978-964-312-874-6
قطع :رقعی
تعداد صفحه :96
سال انتشار شمسی :1396
سال انتشار میلادی :1962
نوع جلد :شومیز
سری چاپ :12
زودترین زمان ارسال :27 تیر

فیلمی بر اساس این کتاب در سال 1966 ساخته شده است.

معرفی کتاب آئورا اثر کارلوس فوئنتس | ایران کتاب

کتاب آئورا، رمانی نوشته ی کارلوس فوئنتس است که اولین بار در سال 1962 به انتشار رسید. این رمان به خاطر توصیفات درخشان خود از موضوعاتی «رویاگونه» و پرداخت به پیچیدگی های مسئله ی «هویت دوگانه» که توسط شخصیت اصلی داستان به تصویر کشیده می شوند، در زمره ی برترین آثار فوئنتس و به طور کلی ادبیات مکزیک قرار می گیرد. فلیپه مونترو به منظور ویراستاری خاطرات شوهر فقید زنی سالخورده، در خانه ی این زن استخدام می شود. او در آن جا با یکی از خویشاوندان پیرزن، دختری زیبا با چشمانی سبز به نام آئورا آشنا می شود. علاقه ی فلیپه به آئورا و درک تدریجی او نسبت به ماهیت واقعی رابطه ی این دختر جذاب با پیرزن، نیروی محرکه ی اصلی داستان است و پایان بندی شگفت انگیز این رمان را رقم می زند.

کتاب آئورا

کارلوس فوئنتس
کارلوس فوئنتس (به اسپانیایی: Carlos Fuentes Macías) (زاده ی ۱۱ نوامبر ۱۹۲۸ - درگذشته ی ۱۵ مه ۲۰۱۲) نویسنده ی مکزیکی و یکی از سرشناس ترین و پر آوازه ترین نویسندگان اسپانیایی زبان بود. آثار او به بسیاری از زبان ها ترجمه شده اند.پدر وی از دیپلمات های مشهور مکزیک بود و از این رو کودکی اش در کشورهای مختلفی سپری شد. در سال ۱۹۳۶ خانواده اش در شهر واشنگتن دی سی اقامت گزید و این باعث شد که با زبان انگلیسی نیز آشنا شود.در سال ۱۹۵۹ با بازیگر سینما ریتا ماسدو ازدواج کرد، که این ازدواج تا سال ۱۹۷۳ ...
نکوداشت های کتاب آئورا
A horrifying story of beauty.
داستانی هولناک درباره ی زیبایی.
Newsweek Newsweek

Innovative.
مبتکرانه.
Criticas

Extraordinary.
خارق العاده.
Barnes & Noble

قسمت هایی از کتاب آئورا (لذت متن)
«تو»، واژه ای که از آن من است، آنگاه که شبح وار در همه ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می کند.

دست نوشته ها را به کناری می گذاری و به طبقه ی پایین می روی. در این فکری که آئورا صبح ها فقط در یکجا می تواند باشد ( جایی که پیرزن آزمند برایش تعیین کرده است...) آئورا جامه ی سبز پوشیده، لباس خانه ای از تافته ی سبز که چون نزدیک می شود، ران های مهتاب گونش از آن بیرون می افتد. یک زن، چندان که نزدیکتر می شود با خود تکرار می کنی، یک زن، نه دختر دیروزی: دختر دیروزی ( بر انگشتان آئورا، بر کمرگاهش دست می سایی ) بیست سالی بیش نداشت؛ زن امروزی ( گیسوی پریشان و گونه ی پریده رنگش را نوازش می کنی ) چهل ساله می نماید. از دیروز تا امروز چیزی در چشمان سبزش سخت شده است، سرخی لبانش به بالاتر از حد معمول کشیده شده، چنان که گویی می خواسته است شکلکی شادمانه به لبانش بدهد، لبخندی زورکی، چنان که گویی لبخندش همچون آن گیاه درون حیاط، طعمی آمیزه شهد و شرنگ دارد. وقت آن نداری که به چیزی دیگر فکر کنی.

چون بیدار می شوی، دست دراز می کنی تا شانه ی آئورا را لمس کنی، اما دستت تنها به بالشی می ساید که هنوز گرم است و ملافه ای سپید که می پوشاندت.