یکی از تأثیرگذارترین آثار در عصر مدرن.
رساله ای سیاسی که جهان را دگرگون کرد.
کتابی که بیش از سایرین، در شکل گیری قرن بیستم نقش داشت.
کالاها به عنوان ارزش مصرفی، بیش از هر چیز، از لحاظ کیفیت با هم تفاوت دارند، حال آنکه به منزله ارزش مبادله ای، تنها از لحاظ کمیت می توانند با هم تفاوت داشته باشند و بنابراین حتی ذره ای ارزش مصرفی هم ندارند.
این شهوت سیری ناپذیر سودجویی و این اشتیاق مداوم به مصرف، خصلتی است مشترک بین سرمایه دار و کسی که ثروتش را زیر لحاف پنهان داشته است. ضمن این که ذخیره کننده، سرمایه داری ابله است و سرمایه دار، ذخیره کننده ای عاقل.
نقاب اخلاقی-اقتصادی سرمایه داران تا زمانی چهره ی واقعی آن ها را از دیگران می پوشاند که پولشان بدون وقفه به عنوان سرمایه، کارایی داشته باشد.
ایده های اقتصادی او در عمل، به ایجاد طرح های اقتصادی فاجعه آمیز انجامید و مرهم هایی که مارکس برای بیماری های جهان نو پیشنهاد کرده، امروزه کمی عجیب به نظر می رسند
وقتی که آثار کلاسیک را مطالعه می کنید، در واقع در حال خواندن کتاب هایی هستید که نقشی اساسی در شکل گیری چگونگی نوشتن و خواندن ما در عصر حاضر داشته اند
دوستان نشر فردوس رو جهت ترجمه بهتر پیشنهاد میکنید یا نشر لاهیتا؟
درود رفقا چندتا سوال مارکس پیش زمینه برای مطالعه میخواد ؟ چقدر سخته کتاب ؟ و در آخر کدوم ترجمه بهتره ؟
تاریخ فلسفه غرب پیش زمینه خوانش مارکس هست، بخصوص هگل در ترجمه هم نشر لاهیتا بهتر از دیگر ترجمه هاست
برای ورود به سرمایه مارکس خوندن کاپیتال مارکس نوشته میشایل وین از نشر نی رو بشدت توصیه میکنم؛بسیار ساده و قابل فهم کرده سرفصلها رو...اما راهنمای دیوید هاروی رو اصلا پیشنهاد نمیکنم برعکس اینکه هاروی عالیه اما ترجمه کتابش بسیار بده.
مارکس اگه قیمت کتاباشو میدید خودش کاپیتالیست میشد
با این اثر مارکس، جهان دگرگون شد.
قبل خوندن این کتاب حتما و حتما کتاب منطق هگل رو بخونید کسی کاپیتال را بدون خوندن منطق هگل نخواهد فهمید
بخش اول: کتاب "سرمایه" (Das Kapital) اثری عمیق نیست، بلکه اثری جابهجاییگراست: پیچیدگی زندگی انسان را با یک انتزاع رنجآور جایگزین میکند و سپس آن انتزاع را با خود واقعیت اشتباه میگیرد. با این کار، به خواننده نه بینش، بلکه تسلی روانشناختی میدهد - آرامش کودکانه جهانی که به یک شرور و یک وعده رستگاری تقلیل یافته است. چنین کتابی تمدن را تفسیر نمیکند؛ از آن طفره میرود. این کتاب در دام فهم انتزاعی گرفتار میماند: یک لحظه از زندگی اجتماعی - کار - را جدا میکند و آن را به مقام تمامیت ارتقا میدهد. در این ارتقا، کل ملموس را درک نمیکند، بلکه آن را منحل میکند. بنابراین آنچه "علم" مینامد، حرکت مفهوم نیست، بلکه تثبیت یک انتزاع است. بنابراین، سیستم آن از درون تهی است، زیرا جزء را با کل اشتباه میگیرد و سپس اعلام میکند که کل از بین رفته است. در مورد بررسی این اثر: ۱. خطای دستهبندی در بنیاد) مارکس با یک اشتباه دستهبندی مهلک آغاز میکند: او با روابط اقتصادی طوری برخورد میکند که گویی روابط هستیشناختی هستند. او صرفاً قیمتها، تولید، مبادله و کار را تحلیل نمیکند؛ او آنها را به عنوان واقعیت نهایی پشت زندگی، سیاست، فرهنگ، قانون، اخلاق و آگاهی انسان در نظر میگیرد. این اقتصاد نیست. این متافیزیک تقلیلگرایانهای است که در لباس علوم اجتماعی پنهان شده است. انسانها درون یک اقتصاد وجود ندارند. اقتصادها درون تمدنهای انسانی وجود دارند - که توسط قانون، زبان، دین، قدرت، سنت، نهادها، هنجارها و معنا ساختار یافتهاند. مارکس این رابطه را وارونه میکند. از همان صفحه اول، کتاب بر اساس یک دروغ متافیزیکی بنا شده است.
بخش دوم: 2. شیءوارگی انتزاعات (Reification of Abstractions) کل روش مارکس به شیءوارگی انتزاعات بستگی دارد: «کار»، «سرمایه»، «طبقه»، «ارزش»، «کالا». او با اینها نه به عنوان ابزارهای مفهومی، بلکه به عنوان شبههستیهایی رفتار میکند که عمل میکنند، تسلط دارند و تاریخ را تعیین میکنند. این از نظر فلسفی غیرقابل دفاع است. انتزاعات عمل نمیکنند. مردم عمل میکنند. ساختارها انتخاب نمیکنند. اشخاص انتخاب میکنند. نهادها فکر نمیکنند. ذهنها فکر میکنند. مارکس با تبدیل مقولات تحلیلی به عوامل تاریخی، همان اشتباه دین اسطورهای را مرتکب میشود - او عامل انسانی را با یک نیروی نامرئی پنهان جایگزین میکند و سپس نظریه خود را پیرامون آن بنا میکند. 3. شبهعلم نظریه ارزش کار) نظریه ارزش کار، موتور مرکزی کتاب سرمایه است. و از نظر مفهومی دچار مشکل است. "۱. ارزش یک جوهر ذاتی نیست، بلکه ارزش رابطهای و ذهنی است، نه ذاتی و عینی. یک چیز به این دلیل ارزشمند نیست که کار در درون آن است. به این دلیل ارزشمند است که کسی آن را بیشتر از آنچه در ازای آن میدهد، میخواهد. مارکس ترجیح، کمیابی، عدم قطعیت، زمان، نوآوری، کارآفرینی و دانش را نادیده میگیرد. او کار را به عنوان منبع ارزش در نظر میگیرد، همانطور که فیزیک قرون وسطی آتش را به عنوان منبع گرما در نظر میگرفت. ۲. استثمار به وجود تعریف میشود: مارکس تعریف میکند: سود=کار بدون مزد. اما این یک کشف نیست. این یک تعریف است. اگر من «باران» را به عنوان «هوای ناعادلانه» تعریف کنم، میتوانم ثابت کنم که آسمان هر بار که باران میبارد ناعادلانه است. این تحلیل نیست. این لفاظی دوری است."
بخش سوم: ۴. فروپاشی چارچوب تاریخی) مارکس ادعا میکند: ساختار اقتصادی، روبنا را تعیین میکند. اما شواهد تاریخی همه جا با او در تضاد است. قانون مقدم بر بازارها است. دین مقدم بر دولتها است. اخلاق مقدم بر قراردادهاست. نهادهای سیاسی، نظامهای اقتصادی را ایجاد میکنند - نه برعکس. تاریخ توسط مبارزه طبقاتی به حرکت در نمیآید. تاریخ توسط قدرت، فرهنگ، ایدهها، نهادها و رهبری به حرکت در میآید. مبارزه طبقاتی یک معلول است، نه یک علت. مارکس علائم را با انگیزهها اشتباه میگیرد. ۵. حذف شخص انسان) ویرانگرترین شکست سرمایه اقتصادی نیست. انسانشناختی است. مارکس شخص انسان را پاک میکند. هیچ وجدان فردی وجود ندارد. هیچ مسئولیتی. هیچ عامل اخلاقی. هیچ حاکمیتی از خود وجود ندارد. فقط طبقات، نیروها، سیستمها و ساختارها وجود دارند. به همین دلیل است که مارکسیسم همیشه اقتدارگرایی تولید میکند: خود نظریه جایی برای روح فردی ندارد. هنگامی که شخص ناپدید میشود، هر چیزی مجاز میشود. ۶. هسته متافیزیکی مارکسیسم الهیاتی است) مارکس خدا را رد کرد اما الهیات را از نو آفرید: "مسیحیت = مارکسیسم، گناه نخستین = مالکیت خصوصی، شیطان = سرمایه، مسیح = پرولتاریا، رستگاری = انقلاب، بهشت = جامعه بیطبقه، روز قیامت = بحران نهایی سرمایهداری." سرمایه نظریه اقتصادی نیست. این یک فرجامشناسی سکولار است. همه شر را با یک منبع توضیح میدهد، رستگاری نهایی را پیشبینی میکند و ایمان مطلق به آیندهای را میطلبد که هرگز رخ نداده است. این علم نیست. این افسانه است.
بخش چهارم و پایانی: ۷. سم سیاسی) از آنجا که سرمایه، عاملیت فردی و مسئولیت اخلاقی را انکار میکند، لزوماً موارد زیر را توجیه میکند: سرکوب، اجبار، ترور، سانسور، تمرکز قدرت. هر رژیم مارکسیستی، مارکس را «به اشتباه» به کار نبرد. آنها او را با وفاداری به کار گرفتند. خود کتاب خواستار کنترل کامل بر تولید، گفتار، اندیشه و نهادها است. نتیجه تصادفی نیست. این نتیجه منطقی نظریه است. ۸. بیسوادی اقتصادی پنهانشده در پسِ عمق) اقتصاد مدرن - اتریشی، نهادی، تکاملی، رفتاری - مدتها پیش کتاب سرمایه را ویران کرد. مارکس موارد زیر را نادیده میگیرد: مشکلات دانش (هایک)، انگیزهها، ترجیحات زمانی، کارآفرینی، عدم قطعیت، کشف قیمت، هماهنگی بازار. سیستم او نمیتواند نوآوری، سازگاری، رشد یا رفاه را توضیح دهد، بلکه سیستم وی تنها نارضایتی را توضیح میدهد. ۹. چرا این کتاب هنوز گمراه کننده هست) سرمایه چیزی مستکننده ارائه میدهد: "برتری اخلاقی، قطعیت مطلق، دشمنان ساده، توضیح کامل، رستگاری وعده داده شده". این کتاب به خواننده احساس درک کل جهان را میدهد. به همین دلیل است که افراد باهوش فریب آن را میخورند. نه به این دلیل که حقیقت دارد، بلکه از نظر روانشناختی قدرتمند است. امیدوارم که متن اینجانب برای شما مفید بوده باشد. پیروز باشید.
در جواب این نقد توخالی بگم که مارکس در سرمایه هیچ جا زندگی انسانی را به کار فرو نمیکاهد برعکس نشان میدهد که چگونه کار در جامعه کالایی به صورت انتزاعی ظاهر میشود و سپس این انتزاع به صورت نیرویی عینی بر انسانها حکومت میکند این دقیقا برعکس فرار از تمدن مواجهه با تناقض واقعی تمدن بورژوایی است اینکه میگوید جزء را به جای کل میگذارد در حالی که خود منتقد هیچ تعریفی از کل ارائه نمیدهد کل بدون تحلیل روابط عینی یک شعار توخالی است ادعای دوم مارکس روابط اقتصادی را هستی شناختی میکند؟ مارکس هرگز نمیگوید اقتصاد تنها واقعیت نهایی است او در مقدمه نقد اقتصاد سیاسی به صراحت میگوید روبنا بر ساختار اقتصادی تاثیر میگذارد اما در نهایت ساختار اقتصادی محدودیتهای اصلی را تعیین میکند مثال تاریخی بیاور جایی که نهادهای سیاسی فرهنگ یا دین توانسته باشند بدون تغییر در شیوه تولید جامعهای را به طور کامل دگرگون کنند برعکس تغییر در روابط تولید مثل از فئودالیسم به سرمایه داری است که نظام حقوقی خانواده و حتی مفاهیم عدالت را عوض کرده است این وارونه کردن رابطه نیست درک دیالکتیکی است ادعای سوم مارکس به انتزاعات جان میبخشد؟ متهم کردن مارکس به جان بخشیدن به مفاهیم در حالی که خود منتقد از مفاهیمی مثل قدرت نهادها و رهبری استفاده میکند بدون اینکه بپرسد اینها چه عاملیتی دارند خود او مرتکب همان اشتباه میشود کار سرمایه و طبقه در جامعه سرمایه داری به صورت عینی کار میکنند نه به خیال مارکس شما در درگیری کارگری با کارفرما با سرمایه به عنوان قدرت واقعی روبرو میشوید نه با یک انتزاع ذهنی ادعای چهارم نظریه ارزش کار شبه علم است؟ حرف شما که ارزش ذهنی است یک نظریه است نه واقعیت مسلم آن هم نظریه ای که قادر به توضیح سود در بلندمدت و ثبات نسبی قیمتها نیست ارزش کار نمیگوید کارتنها منبع ارزش است میگوید در یک نظام تولید ساده کالایی ارزش مبادله ای توسط زمان کار اجتماعی ضروری تنظیم میشود این با ذهنی بودن قیمت در لحظه تناقضی ندارد مثال بزن محصولی که کار بسیار رفته اما کسی نمیخواهد بی ارزش است اما محصولی که کار کم رفته اما کمیاب است قیمت بالایی دارد در بلندمدت اگر سود غیرعادی ببیند سرمایه وارد آن بخش میشود تا قیمت به سطح ارزش کار نزدیک شود این نه تعریف که مشاهده است
ادعای پنجم سود تعریف میشود به عنوان کار بدون مزد؟ این حرف تحریف عمدی مغلطه هست مارکس سود را نه تعریف بلکه با مشاهده رابطه مبادله نابرابر نیروی کار استخراج میکند کارگر بیش از ارزش نیروی کار خود ارزش تولید میکند مازاد آن سود سرمایه دار است اگر میگویید این فقط یک تعریف است ثابت کنید جامعه ای که در آن سرمایه دار بدون مازاد کار کارگر سود پایدار داشته باشد ممکن است عملا که چنین چیزی وجود ندارد چون با حذف مازاد نظام سرمایه داری فرو میریزد. ادعای ششم قانون مقدم بر بازار دین مقدم بر دولت؟ این حرف تاریخی غلط است بازارهای اولیه مثل سومر و یونان باستان پیش از دولتهای متمرکز و پیش از حقوق مدون وجود داشته اند دین و اخلاق همیشه درون محدودههای مادی عمل کرده اند نه بیرون از آن مثلا عبادت در ادیان ابراهیمی با نحوه تولید معیشت و مازاد پیوند مستقیم دارد بگویید یک نظام حقوقی که کاملا مستقل از ساختار اقتصادی شکل گرفته باشد و سپس اقتصاد را تعیین کرده است چنین چیزی در تاریخ نیست. ادعای هفتم تاریخ توسط ایدهها و رهبری حرکت میکند نه مبارزه طبقاتی؟😂 این ایدهآلیسم خام است بگویید کدام ایده و بدون کدام بستر طبقاتی و اقتصادی توانسته تاریخ را تغییر دهد ایده دموکراسی در یونان در میان مالکان برده شکل گرفت نه بردهها ایده حقوق بشر در فرانسه توسط بورژوازی علیه اشرافیت زمین دار به کار رفت ایده ناسیونالیسم در آلمان و ایتالیا توسط سرمایه داران نوظهور برای ایجاد بازار ملی استفاده شد رهبری هم بدون پایگاه طبقاتی هیچ قدرت تاریخی ندارد. ادعای هشتم مارکس شخص انسان را حذف میکند؟ برعکس سرمایه داری است که انسان را به عاملی انتزاعی وابسته به پول و کالا تبدیل میکند مارکس در دستنوشتههای اقتصادی فلسفی نشان میدهد چگونه کار مزدی انسان را از محصولش از فعالیتش و از انسانهای دیگر جدا میکند اینکه مارکس عاملیت فردی را نادیده میگیرد اشتباه است چون او ساختارهایی را تحلیل میکند که عاملیت را محدود میکنند مگر ما میتوانیم با روح فردی خود تصمیم بگیریم کارخانه ای را بدون سرمایه اداره کنیم یا با وجدان فردی قوانین بازار را لغو کنیم چنین قدرتی وجود ندارد.
ادعای نهم مارکسیسم الهیات سکولار است؟ این اتهام قدیمی و خسته کننده است هر نظام فکری که منشا شر را توضیح دهد و راه برون رفت از آن را نشان دهد به معنی الهیات نیست وگرنه خود اقتصاد نئوکلاسیک هم با فرض کمیابی و حداکثرسازی مطلوبیت یک نوع فرجام شناسی سوداگرانه دارد تفاوت مارکس با الهیات در این است که رستگاری را به عمل جمعی انسانها در تاریخ پیوند میزند نه به مداخله نیروی ماورایی اگر سرمایه داری بر اثر تناقضهای درونی اش سقوط نکند مارکس میگوید نظریه اش اشتباه بوده نه اینکه ایمان کافی نداشته اید. ادعای دهم هر رژیم مارکسیستی مارکس را وفادارانه اجرا کرده؟ فاجعه بارترین دروغ متن توست رژیم استالینی تصفیههای جمعی و اردوگاههای کار را از کجای سرمایه مارکس درآورد مارکس هرگز خواستار لغو پول یا تجارت یا مالکیت شخصی وسایل کار ساده نشد مارکس از جامعه ای حرف زد که در آن رشد قوای تولیدی امکان کاهش ساعت کار و توسعه آزادانه افراد را فراهم کند استالین جز صنعتی شدن اجباری و سرکوب حق سندیکاها چیزی از مارکس نفهمید اگر همه رژیمهای به اصطلاح سوسیالیستی فاجعه بار بودند دلیل رد سرمایه نیست دلیل رد درک نادرست از آن و نبود دمکراسی رادیکال درون شان است اضافه کنم که در زمان استالین مارکسیستها سرکوب میشدند.
ادعای یازدهم اقتصاد مدرن کتاب سرمایه را ویران کرده؟ اقتصاد اتریشی و نئوکلاسیک هیچ کدام بحرانهای دوره ای سود نزولی تمرکز سرمایه و تخریب محیط زیست را پیش بینی نکردند در حالی که سرمایه همه اینها را توضیح میدهد تو میگویی مارکس نوآوری را نادیده میگیرد در حالی که او نوآوری را موتور رقابت سرمایه داری میداند نظریه پردازان نهادگرا و رفتاری همگی به نحوی دارند به سمت تشخیص محدودیتهای مدل تعادل عمومی پیش میروند چیزی که مارکس بیش از صد سال پیش در نقد شکل کالایی و پول گفت ادعای آخر سرمایه مست کند برتری اخلاقی و قطعیت مطلق میدهد تو به جای نقد متن خودت مست برتری اخلاقی و قطعیت مطلقی چون بنیادگرایان بازار آزادی چه کسی دارد برچسب خنده دار و بچه گانه میزند چه کسی مارکس را به فاشیسم استالینی و جهل اقتصادی متهم میکند تحقیق کن ببین اقتصاددانان بزرگی مثل ساموئلسون فون نویمان و لئونتیف سر به چه کتابی کلاه گذاشتند کتاب سرمایه همین حالا هم الهام بخش تحلیل بحران 2008 و 2020 و جنبشهای اقلیمی بوده است نقدی که اوردی از سر نخواندن سرمایه و تکرار پیش داوریهای سرد جنگ سرد است اگر میخوای کتابیو نقد کنی اول کامل بخونش و فکر کن بعد نقدشو بفرست آقای کورش.
" به همین دلیل است که افراد باهوش فریب آن را میخورند. نه به این دلیل که حقیقت دارد، بلکه از نظر روانشناختی قدرتمند است." آفرین استاد شما همیشه انقدر زرنگ بودید؟ بنده قصد توهین به سواد گوهربارتون رو ندارم ولی یه سوال فقط آقای کورش اندیشمندانی مثل انیشتن و سارتر و آلتوسر و گرامشی و برتولت... همشون فریب روانشناختی خوردن و شما فقط حقیقتو پیدا کردی؟
دوست گرامی، مشکل اصلی پاسخ شما این است که به جای پاسخ دادن به نقد، همان ایمان قدیمی را با صدای بلندتر تکرار میکنید و آن را "تحلیل" مینامید. شما از آن تیپ ذهنی هستید که از پیچیدگی واقعیت میترسد، چون پیچیدگی مسئولیت میآورد؛ و مسئولیت برای ذهنی که عادت کرده جهان را به یک علت، یک دشمن، و یک نجات نهایی تقلیل دهد، طاقتفرساست. پس همه چیز را به اقتصاد میکاهید، بعد همان تقلیل را "دیالکتیک" مینامید، و بعد انتظار دارید این نامگذاری، فقر فکریِ خودِ اندیشهتان را پنهان کند، اما منطق اینگونه عمل نمیکند. حتی از درون منطق خودِ دیالکتیک هم شما شکست میخورید: از انتزاع آغاز میکنید، در انتزاع میمانید، و هرگز به امر مشخص، متکثر و زنده بازنمیگردید. شما "کلیت" را شعار میکنید، اما کلیت را با جمع جبری اجزاء اشتباه میگیرید؛ این نه حرکت مفهوم است و نه فهم واقعیت، بلکه اسارت در یک انتزاع خودبنیاد است که خیال میکند چون همه چیز را نامگذاری کرده، پس همه چیز را فهمیده است. این دقیقاً همان فقر فکریای است که خود را پشت واژههای بزرگ پنهان میکند. ۱. درباره "کل" و فروکاستن زندگی انسانی به کار) شما میگویید مارکس زندگی انسانی را به کار فرو نمیکاهد، بلکه نشان میدهد چگونه "کار انتزاعی" بر انسانها حکومت میکند. ولی این پاسخ، دفاع نیست؛ اعتراف است. چون دقیقاً میپذیرد که در دستگاه فکری مارکس، کار به اصل سازماندهنده فهم تمدن تبدیل میشود. چرا باید "کار" محور تفسیر تمدن باشد؟ تمدن فقط تولید نیست. تمدن شبکهای از زبان، قانون، خانواده، دین، قدرت، حافظه، آیین، مشروعیت، جنگ، هویت و معناست. مارکس از میان این کثرت زنده، یک لحظه را بیرون میکشد و آن را به مقام کل میرساند. این نه ژرف است و نه علم؛ این نوعی خشونت مفهومی است. شما میگویید "کار انتزاعی بر انسانها حکومت میکند". دقیقاً همین جمله نشان میدهد که در ذهن شما نیز اقتصاد به جای انسان نشسته است. گویی تاریخ را نه اشخاص، نه وجدانها، نه نهادها، نه ارادهها، بلکه یک مقوله اقتصادی میگرداند. این همان ذهنیت تکبعدی است: "میل به یک کلّیت دروغین، چون ذهن از تحمل کثرت عاجز است." "کل" در نقد من شعار نیست؛ کل یعنی واقعیت چندلایهای که هیچ جزء ممتاز، حق ندارد خود را به جای آن جا بزند.
۲. درباره تقدم هستیشناختی اقتصاد) شما میگویید مارکس هرگز نگفته اقتصاد تنها واقعیت نهایی است. بسیار خب؛ اما این پاسخ، نقد را رد نمیکند، فقط آن را کمی بزک میکند. مسئله این نیست که مارکس گفته فقط اقتصاد وجود دارد، بلکه مسئله این است که او به اقتصاد نقش تعیینکننده نهایی میدهد و بقیه حوزهها را به مرتبهای ثانوی، تابع، و در نهایت مشتق فرو میکاهد. وقتی میگویید "در نهایت ساختار اقتصادی محدودیتهای اصلی را تعیین میکند"، شما دقیقاً همان چیزی را میگویید که من نقد کردهام. این دیگر دیالکتیک نیست؛ این یک سلسلهمراتب از پیشتعیینشده است که فقط لباس فلسفی پوشیده. شما نامش را "رابطه" میگذارید، اما در عمل یک علت ممتاز را بر تخت مینشانید و بقیه را به خدمتکاران آن تبدیل میکنید. و اما نمونه تاریخی: مسیحیت، امپراتوری روم را دگرگون کرد؛ نه با تغییر فوری شیوه تولید، بلکه با دگرگونی در تصور انسان، گناه، قدرت، رستگاری و اقتدار. اصلاح دینی، اروپا را از درون شکافت و نظم سیاسی و حقوقی را تغییر داد. ملیگرایی مدرن، دولتها، مرزها و وفاداریها را بازتعریف کرد. در همه این موارد، ایدهها و نهادها صرفاً سایه اقتصاد نبودند؛ بلکه خودشان نیروهای تاریخی بودند. مارکسیسم هر بار که با چنین نمونههایی روبهرو میشود، به جای اصلاح نظریه، واقعیت را به زور در قالب خود میفشارد. این دیگر تبیین نیست؛ این لجاجت فرقهای است. ۳. درباره جانبخشی به انتزاعات) شما میگویید چون من از نهاد، رهبری یا قدرت سخن میگویم، خودم هم به انتزاعات جان میدهم. این قیاس، سطحی و ناشی از همان شتاب ذهنی است که نمیتواند میان تحلیل و اسطوره فرق بگذارد. وقتی از نهاد سخن میگویم، منظورم مجموعهای از قواعد، اشخاص، منافع، رویهها و سازوکارهای واقعی است. اما در سنت مارکسیستی، "سرمایه"، "طبقه" و "ارزش" اغلب چنان سخن میگویند که گویی موجوداتی زندهاند: "تصمیم میگیرند، فشار میآورند، تاریخ را پیش میبرند، و انسانها را میبلعند." این زبان، بیگناه نیست. این زبان، انسان را از مرکز بیرون میکشد و به جای او یک بت مفهومی مینشاند. چراکه سرمایه تصمیم نمیگیرد، طبقه فکر نمیکند، ارزش اراده ندارد. فقط انسانها تصمیم میگیرند، میاندیشند، میخواهند، میترسند، میفروشند، میخرند، میسازند، و ویران میکنند.
اگر بگویید سرمایه "قدرت واقعی" دارد، من مخالفتی ندارم؛ اما قدرت داشتن با عامل بودن یکی نیست. پول هم قدرت دارد، اما پول صاحب اراده نیست. مشکل شما این است که از مشاهدهی اثر، به وجودِ فاعل میپرید. این همان لغزش قدیمی ذهنهای ایدئولوژیک است: "چون چیزی اثر میگذارد، پس لابد موجودی مستقل و رازآلود است." ۴. درباره "نظریه ارزش کار") شما میگویید "نظریه ارزش ذهنی" فقط یک نظریه است. بله، و دقیقاً همینجا برتری آن روشن میشود: این نظریه با واقعیتِ آشکارِ ترجیح انسانی سازگار است. انسانها چیزها را نه به خاطر مقدار کارِ نهفته در آنها، بلکه به خاطر خواست، نیاز، کمیابی، زمان، انتظار، و موقعیتشان ارزشگذاری میکنند. اگر ارزش از کار میآمد، کالاهایی که کار مشابه در آنها صرف شده بود باید ارزش مشابه میداشتند. اما چنین نیست. دو کالا با زمان کار تقریباً یکسان میتوانند ارزشهایی کاملاً متفاوت داشته باشند، چون ارزش از ذهن و ترجیح و شرایط بازار میآید، نه از ساعتهای کار. خود شما هم ناخواسته این را پذیرفتهاید: "کالایی که کسی نخواهد، با وجود کار فراوان، بیارزش است." بسیار خب؛ پس کار شرط کافی ارزش نیست، و اگر شرط کافی نیست، چرا باید اصل تبیین باشد؟ مارکس در اینجا گرفتار همان عادت ذهنی است که میخواهد یک علت ساده و اخلاقی برای پدیدهای پیچیده بسازد. او نمیخواهد بپذیرد که ارزش، امری زنده، نسبی، و وابسته به انتخاب انسانهاست. چون پذیرش این امر، کل دستگاه او را از حالت پیشگویی خارج میکند و به سطح اقتصاد واقعی میکشاند، و او دقیقاً از همین سقوط میترسد. ۵. درباره سود و کار پرداختنشده) شما میگویید مارکس سود را تعریف نمیکند، بلکه کشف میکند. اما این ادعا فقط وقتی معنا دارد که نظریه ارزش کار را از پیش پذیرفته باشید. اگر آن فرض فرو بریزد، کل استنتاج شما هم فرو میریزد. مارکس ابتدا فرض میکند کار منشأ ارزش است، و سپس میگوید کارگر کمتر از ارزشی که تولید کرده دریافت میکند. بعد نتیجه میگیرد سود، کار پرداختنشده است. این "کشف" نیست؛ این نتیجهگیری از یک مقدمهی محل نزاع است. اگر مقدمه غلط باشد، نتیجه هم چیزی جز بازتاب همان خطا نیست. از منظر اقتصاد مدرن، سود را میتوان با عوامل متعدد توضیح داد: ریسک، نوآوری، کارآفرینی، تخصیص سرمایه، پیشبینی آینده، هماهنگی منابع، و تحمل عدم قطعیت.
مارکس تقریباً همه اینها را یا نادیده میگیرد یا به حاشیه میراند، چون برای او سود باید از پیش به گناه آلوده باشد. اینجا دیگر با تحلیل اقتصادی روبهرو نیستیم؛ با اخلاقگراییِ کینهمندانه روبهرو هستیم. او نمیخواهد بفهمد سود چگونه پدید میآید؛ میخواهد از پیش ثابت کند که سود باید مشکوک، آلوده و غاصبانه باشد. این ذهنیت، ذهنیت داور نیست؛ ذهنیت کیفرخواستنویس است. ۶. درباره قانون، دین و بازار) شما میگویید بازارهای اولیه پیش از دولتهای متمرکز وجود داشتهاند. حتی اگر این را بپذیریم، باز هم نتیجهای که میگیرید درنمیآید. وجود بازار به معنای تقدم عالی اقتصاد بر قانون یا سیاست نیست. بازار بدون نظم، امنیت، ضمانت، اقتدار و قواعد پایدار نمیماند. اقتصاد هرگز در خلأ عمل نمیکند؛ بلکه همیشه بر شانههای نهادهای حقوقی، سیاسی و فرهنگی ایستاده است. از سوی دیگر، اینکه دین و اخلاق با شرایط مادی ارتباط دارند، بدیهی است. اما از "ارتباط" نمیتوان "سلطه نهایی" را نتیجه گرفت. این جهش، همان شتابزدگی کودکانهای است که در بسیاری از مدافعان مارکس دیده میشود: "چون دو چیز با هم مرتبطاند، پس یکی علت نهایی دیگری است." نه، چنین نیست. رابطه، لزوماً سلطه نیست. تاریخ پر است از مواردی که باورهای دینی، اخلاقی و سیاسی رفتار اقتصادی را تغییر دادهاند. اصلاح دینی، اخلاق کار و انباشت را دگرگون کرد. انقلابهای سیاسی، مالکیت و قرارداد را بازتعریف کردند. جنبشهای ملی، بازارهای واحد ساختند. اینها حاشیه نیستند؛ خودِ تاریخاند. مارکسیسم اما از سر عادت، هر بار که با این واقعیت روبهرو میشود، میگوید "در پسِ آن اقتصاد بود". این پاسخ، نشانه ژرفا نیست؛ بلکه نشانه ناتوانی در دیدن چیزی جز سایهی خود است. ۷. درباره این ادعا که "تاریخ را مبارزه طبقاتی میراند، نه ایدهها و رهبری") این ادعا از ریشه فاسد است، چون از همان ابتدا تاریخ را به سطحیترین لایهاش فرو میکاهد و بعد وانمود میکند که به ژرفا رسیده است. شما هر بار که با یک نیروی تاریخی واقعی روبهرو میشوید، فوراً آن را به "طبقه"، "منافع مادی" و "زیرساخت اقتصادی" ترجمه میکنید؛ انگار انسان چیزی جز شکم، مزد و ترازنامه نیست.
این نه تحلیل است و نه تاریخفهمی؛ بلکه فقط ناتوانی در دیدن نیروهای زندهای است که تاریخ را میسازند: "اراده، فرمان، ایمان، نفرت، جاهطلبی، سبک، عظمتطلبی، و توانایی شکل دادن به ارزشها." شما از اینکه یک ایده در یک بستر اجتماعی خاص پدید آمده، نتیجه میگیرید که آن ایده چیزی جز بازتاب همان بستر است. این جهش، استدلال نیست؛ بلکه سقوط از توصیف به تقلیل است. منشأ یک ایده، علت آن نیست. اینکه چیزی در یک زمان و مکان خاص زاده شده، به هیچوجه ثابت نمیکند که همان زمان و مکان آن را تماماً تعیین کردهاند. اگر چنین بود، هیچ اندیشهای از لحظه تولدش فراتر نمیرفت و تاریخ چیزی جز تکرار کور شرایط اولیه نبود. اما تاریخ دقیقاً برعکس این را نشان میدهد: ایدهها از بستر خود بیرون میزنند، آن را میشکنند، و گاهی همان بستر را علیه خودش به کار میگیرند. شما میخواهید تاریخ را با منطق کارگاه و حسابداری توضیح دهید. اما تاریخ با حسابداری نوشته نمیشود. تاریخ را نیروهایی میسازند که از جنس ارزشگذاریاند، نه صرفاً تولید؛ از جنس فرماناند، نه صرفاً نیاز؛ از جنس آفرینشاند، نه صرفاً بقا. انسان فقط موجودی نیست که کار کند و مصرف کند. او میخواهد برتری بیافریند، معنا بسازد، خطر کند، اطاعت کند، فرمان دهد، نفی کند، آری بگوید، و از خود فراتر رود. نظریهای که این لایهها را نمیبیند، درباره انسان حرف نمیزند؛ درباره یک موجود تقلیلیافته و بیجان حرف میزند. مشکل اصلی همینجاست: "مارکسیسم نمیتواند توضیح دهد چرا بعضی ایدهها جهان را تسخیر میکنند و بعضی دیگر در همان لحظه تولد میمیرند. چرا میلیونها انسان برای ملت، دین، آزادی یا هویت جان میدهند، اما نه برای "جایگاه در روابط تولید"؟" و پاسخ روشن است، چون انسان فقط موجودی اقتصادی نیست. او معنا میجوید، ارزش میسازد و برای نمادها میمیرد. اگر این را نمیبینید، مشکل از تاریخ نیست؛ مشکل از دستگاه فکری شماست. شما تاریخ را از درون تهی کردهاید و بعد از این تهیسازی، نتیجه گرفتهاید که همه چیز را فهمیدهاید.
۸. درباره حذف شخص انسان) این دفاع شما از مارکس، اگر از سر ناآگاهی باشد، خطاست؛ و اگر از سر آگاهی باشد، فرار از حقیقت. چون مسئله دقیقاً همینجاست: "در دستگاه مارکسیستی، فردیت بهتدریج از فاعل به مفعول تبدیل میشود. شما هرچه بیشتر جلو میروید، کمتر با انسان روبهرو میشوید و بیشتر با برچسبها: "طبقه، ساختار، مناسبات تولید، ایدئولوژی، روبنا." اما اینها انسان نیستند. اینها اسمهاییاند برای الگوهایی که از کنشهای افراد پدید میآیند، نه علتهایی که از آسمان بر سر افراد فرود آمده باشند. اینجا باید صریح گفت: "فقط افراد عمل میکنند. فقط افراد انتخاب میکنند. فقط افراد ارزشگذاری میکنند. فقط افراد پسانداز میکنند، سرمایهگذاری میکنند، اشتباه میکنند، یاد میگیرند، ریسک میپذیرند، معامله میکنند، تولید را آغاز میکنند یا متوقف میکنند. "طبقه" چیزی را نمیخرد، "ساختار" چیزی را نمیفروشد، "تاریخ" چیزی را نمیخواهد، و "اقتصاد" تصمیم نمیگیرد. اینها موجودات زنده نیستند. اینها خلاصههای تحلیلیاند." وقتی شما این خلاصهها را جای انسان مینشانید، از تحلیل به اسطورهسازی سقوط کردهاید، و مارکسیسم دقیقاً همین خطا را مرتکب میشود: "از یکسو فرد را به محصول شرایط فرو میکاهد، و از سوی دیگر برای همان فردِ فروکاسته، نقش انقلابی و آگاهیبخش قائل میشود." این تناقض را با واژههای سرشار از خودنمایی پنهان میکند، اما تناقض از بین نمیرود. اگر آگاهی فقط محصول طبقه است، پس خود مارکسیسم هم فقط محصول یک موقعیت طبقاتی است، نه حقیقت. اگر اخلاق فقط بازتاب موقعیت مادی است، پس اخلاق مارکسیستی هم فقط یک بازتاب است، نه داوری. اگر حقیقت فقط تابع ساختار است، پس ادعای خود شما درباره مارکس هم فقط یک صدای ساختاری است، نه گزارهای معتبر. این نظریه خودش را میخورد. شما میپرسید "آیا میتوان با وجدان فردی قوانین بازار را لغو کرد"؟ این پرسش انحرافی است و از اساس مسئله را عوض میکند. هیچکس جدی چنین ادعای کودکانهای نمیکند. بحث این نیست که فرد با یک تصمیم اخلاقی، نظم مبادله را نابود میکند، بلکه بحث این است که نظم بازار از کجا میآید؟
پاسخ آن روشن است: "از کنشهای پراکنده افراد، از ترجیحات ذهنی، از کمیابی، از قیمتها، از کارآفرینی، از پسانداز، از زمانپذیری، از خطا و اصلاح خطا، و از هماهنگیای که هیچ مرکز واحدی آن را طراحی نکرده است." بازار یک ماشین نیست که بیرون از انسانها بر آنها تحمیل شده باشد؛ بازار یک نظم خودجوش است که از انتخابهای فردی پدید میآید. مارکس این را نمیفهمد، چون از ابتدا با عینک جمعگرایانه به جهان نگاه میکند. او بهجای فردِ واقعی، با "طبقه" حرف میزند؛ بهجای انتخاب، با "ضرورت تاریخی"؛ بهجای قیمت، با "ارزش"ی که از کار انتزاعی بیرون میکشد؛ و بهجای سرمایه بهعنوان ساختاری پیچیده از کالاهای سرمایهای ناهمگون، با یک هیولای انتزاعی و یکپارچه. این دقیقاً خطای اوست: سرمایه را نه بهعنوان یک ساختار زمانمند و ناهمگون، بلکه بهعنوان یک قدرت مستقل و تقریباً شخصوار میبیند. در حالی که سرمایه چیزی جز آرایش پیچیدهای از ابزارها، کالاهای واسطهای، دانش پراکنده، و تصمیمهای هماهنگشده نیست. از اینجا خطای اخلاقی هم شروع میشود. وقتی فردیت را حذف میکنید، مسئولیت را هم حذف میکنید. آنوقت جنایتکار، قربانی، فرصتطلب، اصلاحطلب و بوروکرات همه فقط نقشهایی در یک نمایشنامه بینویسندهاند. این نگاه نه فقط سرد و خوار است، بلکه عمداً مسئولیت را میزداید تا همه چیز را به "نیروها" نسبت دهد. این همان اخلاق بردگی روشنفکرانه است: "انسان را از مرکز بیرون میکشد تا بعد بگوید انسان هیچکاره است." اما اگر انسان هیچکاره باشد، پس خود مارکس هم هیچکاره است و نظریهاش هم هیچ اعتباری ندارد. ۹. درباره مارکسیسم به عنوان الهیات سکولار) شما میگویید "هر نظریهای که منشأ شر و راه خروج را توضیح دهد، الهیات نیست". این درست است، ولی من هرگز نگفتم مارکسیسم فقط به این دلیل الهیات است. نکته در ساختار درونی روایت است. مارکسیسم یک تاریخ مقدسِ بیخدا ارائه میدهد: "سقوط، دشمن مرکزی، طبقه برگزیده، ضرورت تاریخی، رستگاری نهایی و آشتی آخرالزمانی." فقط نامها عوض شدهاند؛ ساختار همان است. به جای خدا، تاریخ نشسته است. به جای مشیت، ضرورت. به جای رستگاری اخروی، رستگاری زمینی. به جای ایمان، قطعیت تاریخی. این فقط تغییر واژگان نیست؛ جابهجایی یک اسطوره با اسطورهای دیگر است.
شما خدا را حذف کردهاید، اما منطق نجات، وعده پایان رنج و روایت خطی سقوط و رستگاری را نگه داشتهاید. این یعنی سکولار کردن الهیات، نه حذف آن. شما فقط محراب را از کلیسا به دانشگاه منتقل کردهاید و هنوز همان لحن موعظهگرانه را حفظ کردهاید. و اینجاست که مارکسیسم از علم فاصله میگیرد و به موعظه نزدیک میشود. علم با احتمال، خطا و عدم قطعیت سروکار دارد. اما مارکسیسم اغلب با لحن کسی سخن میگوید که گویا پایان نمایش را از پیش دیده است. این لحن، لحن پژوهش نیست؛ لحن واعظی است که از پشت پرده تاریخ خبر میدهد. بهجای استدلال، وعده میدهد؛ بهجای تحلیل، بشارت میدهد؛ و بهجای پذیرش پیچیدگی، نسخه نهایی میپیچد. این همان منطق وجدان بد است: "جهان را به دو اردوگاه خیر و شر تقسیم میکند تا از تراژدی واقعی زندگی، از ابهام، از رتبهبندی ارزشها و از مسئولیت فردی فرار کند." از منظر نقدی که کل را نه یک جمع جبری، بلکه یک کلیت زنده و متناقض میفهمد، مارکسیسم بهطرز مضحکی سطحی است. شما "دیالکتیک" را شعار میکنید، اما در عمل فقط یک خط مستقیم میکشید: از فقر به آگاهی، از آگاهی به انقلاب پرولتاریا، از انقلاب به رستگاری. این دیالکتیک نیست؛ این داستانسرایی ایدئولوژیک است. کل زنده از طریق میانجیگریها، تضادهای درونی، نفیهای متقابل و بازگشتهای پیچیده فهم میشود، نه با یک فرمول خشک که همه چیز را به اقتصاد ختم کند. شما به جای فهم کل، یک اسکلت بیجان از آن میسازید و بعد ادعا میکنید که روح تاریخ را یافتهاید. شما میگویید "اگر سرمایهداری سقوط نکند، مارکس اشتباه کرده است." بله، و همینجا مشکل آغاز میشود. چون پس از بیش از یک قرن، بسیاری از پیشبینیهای مرکزی مارکس یا محقق نشدند یا به شکلهایی کاملاً متفاوت رخ دادند، اما سنت مارکسیستی بهجای پذیرش شکست، مدام تفسیرها را دستکاری کرد. نظریهای که هر شکست را با تفسیر تازه نجات میدهد، دیگر نظریه نیست؛ دستگاهی است برای مصونسازی خود از واقعیت. این دقیقاً رفتار یک ایمان ایدئولوژیک است، نه یک پژوهش.
۱۰. درباره نسبت مارکس و رژیمهای مارکسیستی) در اینجا باید یک تمایز مهم قائل شد. من نمیگویم استالین از هر سطر مارکس پیروی کرد، چراکه این ادعایی کودکانه است. اما شما هم نمیتوانید با یک حرکت سادهلوحانه همه فجایع را به "بدفهمی مارکس" تقلیل دهید و از زیر بار مسئله فرار کنید. اگر هر نتیجه ناخوشایند را بتوان با یک "این نسخه اصیل نبود" پاک کرد، آنوقت نظریه شما عملاً غیرقابل نقد میشود. این همان ترفند فرقههاست: "هر شکست را به خیانت نسبت میدهند و هر فاجعه را به انحراف. در نتیجه، هیچچیز هرگز علیه خود نظریه شهادت نمیدهد." پرسش واقعی این است: "چرا تقریباً هر بار که تلاشی برای ساختن یک نظام مارکسیستی در مقیاس بزرگ صورت گرفت، تمرکز قدرت، سرکوب سیاسی و محدود شدن آزادیهای مدنی نیز پدیدار شد؟"، و این را نمیتوان با یک "اتفاق" توضیح داد. وقتی مالکیت، بازار و جامعه مدنی تضعیف میشوند، قدرت سیاسی ناگزیر به مرکز رانده میشود. وقتی سازوکارهای پراکنده تصمیمگیری و مبادله را میزنید، جای آنها را فرمان، اجبار و بوروکراسی میگیرد. این یک تصادف تاریخی نیست؛ این منطق درونی تمرکز است. شاید مشکل فقط استالین نباشد؛ شاید مشکل در برخی گرایشهای درونی خود پروژه مارکسیستی باشد: "میل به یکپارچهسازی، بیاعتمادی به خودانگیختگی اجتماعی، و وسوسه مهار همه چیز از بالا. هر جا این میل غالب شود، آزادی قربانی میشود." این را نه با شعار، بلکه با تجربه تاریخی میتوان دید. وقتی نظریهای از ابتدا به جامعه به چشم ماده خام نگاه میکند، دیر یا زود به مهندس اجتماعی، نادیدهگرفتن مالکیت فردی و دستگاه تصفیه ختم میشود. این نه سوءتفاهم، بلکه نتیجه طبیعی همان نگاه است. بنابراین نقد من این نیست که استالین "عین مارکس" بود. نقد من این است که میان بعضی مفروضات مارکسیستی و نتایج اقتدارگرایانه، پیوندهایی وجود دارد که نمیتوان آنها را صرفاً با واژه راحت و بیمسئولیتِ "تحریف" پاک کرد. اگر نظریهای در عمل بارها به تمرکز قدرت و سرکوب ختم شود، باید جرأت داشت از خود نظریه پرسید، نه اینکه همیشه تقصیر را به گردن مجریان انداخت. نظریهای که فقط در کتابها پاک است و در واقعیت به اردوگاه و تصفیه میرسد، مشکلش در اجرا نیست؛ مشکلش در استخوانبندی خودش است.
۱۱. درباره ارتباط اقتصاد مدرن و کتاب سرمایه) اینجا شما دقیقاً از پاسخ دادن به نقد اصلی طفره میروید. نقدی که به مارکس وارد شده این بود که اقتصاد مدرن ــ اتریشی، نهادی، تکاملی، رفتاری ــ مدتها پیش کتاب سرمایه را از بنیاد بیاعتبار کرده، چون مارکس مشکلات دانش، انگیزهها، ترجیحات زمانی، کارآفرینی، عدم قطعیت، کشف قیمت و هماهنگی بازار را نادیده میگیرد. پاسخ شما به این نقد، بهجای مواجهه با همین نقاط، رفتن به سمت بحرانهای دورهای، تمرکز سرمایه و تخریب محیط زیست است. این پاسخ، پاسخ به سؤال نیست؛ تغییر موضوع است. اینکه بگویید اقتصاد اتریشی یا نئوکلاسیک بحرانها را پیشبینی نکردهاند، هیچ ربطی به این ندارد که آیا مارکس سازوکار واقعی بازار را فهمیده یا نه. حتی اگر برخی اقتصاددانان بحران را درست پیشبینی نکرده باشند، باز هم این امر "نظریه ارزش کار" را زنده نمیکند. خطای یک مکتب، درستی مکتب دیگر را ثابت نمیکند. شما از ناتوانی بعضی مدلها در پیشبینی "همه" چیز، نتیجه میگیرید که پس مارکس درست بوده است. این استدلال نیست؛ فرار از بحث است. مسئله اصلی این است که اقتصاد مدرن دقیقاً همان چیزهایی را جدی گرفته که مارکس یا ندید یا دستکم گرفت: "دانش پراکنده، انگیزههای فردی، ترجیحات زمانی، نقش کارآفرین، عدم قطعیت بنیادین، کشف قیمت، و هماهنگی غیرمتمرکز." اینها حاشیههای تزئینی اقتصاد نیستند؛ خودِ قلب آناند. اگر این عناصر را حذف کنید، دیگر از اقتصاد واقعی حرف نمیزنید، بلکه از یک ماشین انتزاعی و ایدئولوژیک حرف میزنید. و این دقیقاً همان کاری است که مارکس میکند: او بازار را نه بهعنوان یک فرایند کشف و هماهنگی، بلکه بهعنوان صحنهای برای استخراج ارزش از کار انتزاعی میبیند. شما میگویید "مارکس نوآوری را موتور رقابت سرمایهداری میداند". بسیار خب، اما دانستن نام یک پدیده با فهمیدن سازوکار آن فرق دارد. مارکس نوآوری را میبیند، اما نمیفهمد که نوآوری چگونه از دل عدم قطعیت، آزمون و خطا، انگیزه سود، و کشف فرصتهای ناشناخته بیرون میآید. او نمیفهمد که قیمتها فقط برچسب نیستند؛ سیگنالاند. او نمیفهمد که بازار فقط محل مبادله نیست؛ سازوکار هماهنگی دانش پراکنده است. او نمیفهمد که سود فقط "کار بدون مزد" نیست؛ بلکه پاداشِ کشف، ریسکپذیری، تخصیص بهتر منابع و تحمل عدم قطعیت هم هست.
سارتر بدترین مثال است، چراکه او اصلاً شاهدی بیطرف برای مارکسیسم نیست؛ او نمونهی روشنِ یک ذهنِ آشفته و خودنمایانه است که میخواست هم آزادی مطلق را حفظ کند و هم به جبر تاریخی مارکسیسم تعظیم کند. این دو را نمیتوان با هم آشتی داد، مگر با زورِ لفظ و خودفریبی. سارتر در تمام عمرش میان آزادی فردی و ضرورت تاریخی تاب میخورد، و هر بار که باید یکی را انتخاب میکرد، به جای صداقت فلسفی، به ژست سیاسی پناه میبرد. او مارکسیسم را نه از سر کشف حقیقت، بلکه از سر عطشِ درگیر شدن با "تاریخ بزرگ" پذیرفت؛ همان وسوسهی قدیمیِ روشنفکرانی که میخواهند به جای اندیشیدن، در صحنهی عظیمِ رستگاری و فاجعه نقش بازی کنند. سارتر همچنین شاهد بدی است چون او بارها نسبت به جنایتهای کمونیستی نرمش نشان داد، آنها را کوچک شمرد، توجیه کرد یا با زبانهای سرشار از خودنمایی فلسفی پوشاند. این دیگر دفاع از حقیقت نیست؛ این همدستیِ روشنفکرانه با دروغ است. او از آن دسته متفکرانی بود که وجدانشان را با واژههای بزرگ آرام میکنند. چنین کسی نه شاهد حقیقت، بلکه شاهدِ قدرتِ فریبندگیِ یک ایدئولوژی است. گرامشی بدترین مثال دِگر است، چراکه آثارش، بهویژه دفترهای زندان، نه یک نظام شفاف و کامل، بلکه مجموعهای پراکنده، ناتمام و پس از مرگِ او بهشدت تفسیرشدهاند. او بیشتر به یک منبعِ انعطافپذیر برای بازسازی مارکسیسم تبدیل شد تا شاهدی برای اثبات آن. و مهمتر از همه، گرامشی با برجسته کردن نقش فرهنگ و هژمونی، دقیقاً همان چیزی را تقویت میکند که نقد من میگوید: اینکه تاریخ را نمیتوان به اقتصاد فروکاست. پس وقتی شما گرامشی را بهعنوان شاهد میآورید، در واقع دارید کسی را به دادگاه میآورید که شهادتش علیه خودِ شماست. این دیگر استدلال نیست؛ خودزنیِ نظری است. در پایان، تمام پاسخهای شما را میتوان به یک الگوی تکراری فروکاست: هر جا واقعیت با نظریه ناسازگار میشود، واقعیت را بازتفسیر میکنید؛ هر جا تاریخ مقاومت میکند، تاریخ را دوباره ترجمه میکنید؛ و هر جا انسان از قالب اقتصادی شما فراتر میرود، او را به طبقه، ساختار یا مناسبات تولید تقلیل میدهید. این روش، روش اندیشیدن نیست؛ روش محافظت از یک ایمان است.
مشکل اصلی مارکسیسم هرگز صرفاً یک خطای اقتصادی نبوده است. مشکل آن، فقر انسانشناختی و فقر فلسفی آن است. این دستگاه فکری از همان آغاز نمیتواند بپذیرد که واقعیت انسانی بیش از آن پیچیده، تراژیک، چندلایه و سرکش است که در یک فرمول تاریخی یا اقتصادی محبوس شود. بنابراین به جای فهم این پیچیدگی، آن را حذف میکند. به جای مواجهه با کثرت نیروهای سازنده تمدن، آنها را به سایههایی از اقتصاد تقلیل میدهد. به جای توضیح انسان، او را درون یک انتزاع دفن میکند. آنچه شما "دیالکتیک" مینامید، در عمل اغلب چیزی جز جبرگراییِ مزین به واژگان فلسفی نیست. آنچه "علم" مینامید، مجموعهای از مفروضات مصونشده از ابطال است. و آنچه "رهایی" مینامید، بارها و بارها به تمرکز قدرت، تخریب نهادهای مستقل و محدود شدن آزادی انجامیده است. شاید مهمترین ضعف این سنت فکری این باشد که بیش از حد به پاسخهای بزرگ علاقه دارد و کمتر به پرسشهای دشوار. مارکسیسم به پیروان خود احساس فهم کل جهان را میدهد، درست در همان لحظهای که پیچیدهترین ابعاد جهان را نادیده میگیرد. به آنان قطعیت میدهد، زیرا توان تحمل عدم قطعیت را ندارد. به آنان دشمنی واحد میدهد، زیرا از مواجهه با علل متعدد میگریزد. و به آنان وعده رستگاری میدهد، زیرا تاب تحمل تراژدیِ همیشگی زندگی انسانی را ندارد. به همین دلیل، مارکسیسم نه اوج بلوغ فکری، بلکه یکی از آخرین پناهگاههای ذهنی است که هنوز آرزوی فرار از پیچیدگی واقعیت را در سر میپروراند. پیروز باشید
محتوای کتاب= کمونیستی قیمت کتاب= کاپیتالیستی 😁
داود از اردبیل ؛ اگرچه مارکس فیلسوف ، جامعه شناس ، مورخ و اقتصاد دان نظام سرمایه داری بزرگی است که نفوذ و قدرت اندیشه او زمانی تقریبا تمام جهان را تحت تاثیر خود قرار داده بود ، بلوک شرق و بلوک غرب ، سرمایه داری و سوسیالیسم ، موافقان اندیشه او و مخالفان آن ، آنهایی که خود را پیروان اندیشه او میدانستند و با ایجاد حکومت هایی در پی پیاده کردن سوسیالیسم مورد اشاره مارکس بودند ( حداقل بنا به برداشت خود) و آنهایی که خود را در صف دشمنان این ایدئولوژی توتالیتر (به گونه ای در عمل پیاده شد ) میدیدند. هدف مارکس هر چه بوده و کار بسیار بزرگی که در تحلیل نظام سرمایه داری کرده یک بحث است اما در تمام جهان و در هر کشوری هر برداشتی که رهبران حکومتهای کمونیستی از اندیشههای مارکس داشته اند و مثلا چین و شوروی که هر مدعی مرام و اندیشه مارکس به درستی بودند و رو در روی یکدیگر قرار گرفتند و دشمن هم شدند ، هیچ کدام به آزادی و رفاه و دموکراسی به اندازه نظامهای سرمایه داری و دموکراسیهای حاکم نشدند ، حاصل اندیشههای مارکس در عمل روی کار آمدن نظامهای توتالیتر و یا دیکتاتوریهای خطرناکی بود که حقوق اولیه انسانها را از بین برد ، آزادیهای اجتماعی ، آزادیهای سیاسی و حق تعیین سرنوشت را نابود کرد ، خطری بزرگ برای دموکراسی بود که رفاه را به علت ماهیت اینگونه حکومتها به شدت تنزل داد. داود از اردبیل
خوبه مارکس خودش مرد و این قیمتا رو رو کتاباش ندید😂😂
قیمت جالبه حالا باید از خودبیگانه بشیم ، بردگی سرمایه داری رو تحمل کنیم تا بتونیم حداقل جلد اول رو بخریم.
۵_به دنبال تمرکز قدرت استثماری و گسترش قلمرو نفوذ آن تا سرحد سلطه جهانی، حاکمیت طبقاتی با پیشرفت نیروهای تولیدی تعارض خواهدیافت.از پی آن، بروز رکود و بحرانهای اقتصادی، «شرایط عینی» لازم برای شکلگیری آگاهی طبقاتی و درنهایت وقوع انقلاب را فراهم خواهد کرد. نتیجه این انقلاب، یک جامعه بی طبقه و رونق بیسابقه اقتصادی خواهدبود(دیکتاتوری پرولتاریا). سپس هُپه نتیجه میگیردکه تمامِ این نظریهها موجهاند و برای هر یک از آنها میتوان توضیح نسبتاً کامل (و در بسیاری موارد، همراه با شواهد تاریخی) ارائه داد.
یکی از اقتصاددانان متاخر مکتب اتریش، هانس هرمان هُپه است که درمقالهای با عنوان «تحلیل مارکسیستی و اتریشی طبقه» به بررسی تئوری مارکس درخصوص بحران اجتنابناپذیر نظام سرمایهداری از منظر اقتصاد مکتب اتریش میپردازد. او مقاله خود را با بازگویی زنجیرهای از نظریههای مارکس، که هسته یِ اصلیِ تحلیلِ تاریخی او را تشکیل میدهند، آغاز میکند، این نظریات عبارتند از: ۱_تاریخ بشر، در حقیقت تاریخ نزاع طبقاتی است؛ نزاع طبقه نسبتاً کوچکی که حاکم بر جامعهاند و طبقه بسیار بزرگتری که به دست طبقه حاکم مورد استثمار قرار میگیرند. منظور از استثمار، در وهله اول استثمار اقتصادی است؛ بدین معنا که طبقه حاکم، بخشی از محصولات تولیدی استثمارشوندگان را تصرف کرده و آنها را در راستای مقاصد مصرفی خود به کار میگیرد.۲_یکپارچگی طبقه حاکم، ناشی از منافع مشترک اعضای آن در تثبیت موقعیت استثماری خود و حداکثر سازی محصول تصرفشده است. این طبقه هرگز بهصورت عامدانه، قدرت و سود ناشی از استثمار را واگذار نمیکند. ایجاد تزلزل در موقعیت طبقه حاکم، صرفاً از طریق مبارزه امکانپذیر بوده و نتیجه این مبارزه نیز درگرو میزان «آگاهی طبقاتی» استثمارشوندگان است. منظور از آگاهی طبقاتی این است که استثمارشوندگان از موقعیت خود بهعنوان عضوی از آن طبقه آگاه باشند و برای مبارزه با استثمار، با دیگر اعضای طبقه متحد شوند. ۳_حاکمیت طبقاتی عمدتاً در تنظیم حقوق مالکیت، یا بهعبارتدیگر در شکل خاصی از «روابط تولیدی» بروز میکند. طبقه حاکم برای حفظ روابط تولیدی دلخواه خود، اقدام به تشکیل دولت نموده و از آن بهعنوان ابزاری برای اعمال زور و فشار بر استثمارشوندگان بهره میبرد. این دولت، از یکسو بهواسطه «عدالت طبقاتی» به تقویت و بازتولید ساختار طبقاتی موجود در جامعه میپردازد و از سوی دیگر با ایجاد و ترویج یک روبنای ایدئولوژیک، به حاکمیت طبقاتی مشروعیت میبخشد.۴_فرآیند رقابت در درون طبقه حاکم، گرایشی پدید میآورد به سمت تمرکز هر چه بیشتر؛ بدین معنا که بهتدریج تعداد مراکز استثمار کاهشیافته و مراکز باقیمانده نیز در قالب یک نظام سلسله مراتبی باهم ادغام میگردند. از آنسو روند افزایش تمرکز در سطح بینالمللی نیز پدیدار شده و به جنگهای امپریالیستی میان دولتها و گسترش قلمرو نفوذ استثمار میانجامد
"سرمایه یِ" مارکس یکی از مهمترین میراثِ فکریِ مکتوبِ تاریخ بشر است. به همان اندازه که مثلاً "جمهور" افلاطون یا "تحقیق در ماهیت و علل ثروت مللِ" آدام اسمیت و "نسبیت عام" آینشتین و "اصولِ ریاضیِ فلسفهٔ طبیعی" نیوتن یا "منشاء انواع" داروین هر کدام چنین نقشی را داشته اند. داروین در منشاءانواع، توهّمِ منشاء الهیِ وجودِ بشر را از بین بُرد و مارکس در سرمایه اثبات کرد که استقلالِ ذهن و منشاءالهی قوانین اخلاقی و ساختارهای اجتماعی، پنداری بیش نیست و زندگی فکری و مادّی انسانها براساس روابط اقتصادی و در بستر تاریخِ طبقاتی شکل میگیرد.
تمام این افرادی که شما نام بردید، فقط با یک اصل ساده (داشتن آزادی بیان و اندیشه حق تمام انسانها بوده و این حق از طرف خداوند به آنان داده شده و هیچ کس نمیتواند این حق را از بشر سلب کند (حقوق طبیعی که تفکر امثال هابز، لاک و استوارت میل بود))، امکان بیان نظریهها و منطق خود رو داشتهاند. (من با این حرف الهی بودن این حق کاری ندارم و نه اون رو تایید و نه تکذیب میکنم). مارکس به دنبال ساخت انسان طراز نوین و عدالت اجتماعی گسترده و دیکتاتوری پرولتاریا بود و این کار با اون حق اولیه که گفتم تمامن در تضاد هستش. اگر به دنبال دلیلهای این ایراد من هستید پیشنهاد میکنم جلد دوم کتاب قانون، قانونگذاری و آزادی فریدریش فون هایک رو مطالعه کنید.
سلام جناب نعمت زاده درست میفرمایید اصولا اون قوانین اخلاقی و ساختار اجتماعی که مارکس بهش اشاره داره یک دیدگاه ایدهآلیستی هستش برای دفاع و توجیه کاستیهای سرمایه داری.این تفکر مارکس نقد اقتصادی بزرگی را بنا نهاد که طیف وسیعی از احزاب سیاسی وام دار آن هستند این دوستانی هم که اوج نقدشان به موضوع دیکتاتوری پرولتریا هست با بستر تاریخی همان موقع این حرف را بسنجند این موضوع که الان غلط بنظر میاد تاریخیت داره. یک کاربر سایت هم در متنی به قول خودش ۳ تا ایراد وارد کرد در ارتباط با دومی باید بگم پست مدرنیسم و مارکسیسم زرهای شباهت ندارن سومی هم مارکس چنین چیزی مطرح نکرده
کورش بیشتر بخوان و کمتر حرف بزن
آقای نعمت زاده، شما در چند کامنت پایینتر گفتید که بزرگان لیبرالیسم از این نوع اندیشه استفاده کردند و اینطور که معلومه هنوز به این حرف خودتون ایمان دارید، پس لطف بفرمائید و چند نفر از بزرگان لیبرال و نئولیبرال برای ما مثال بزنید که از اندیشههای مارکس استفاده کردند تا سطح اندیشههای خودشون رو گستردهتر کنن. من حداقل اینقدری مطالعه دارم که بدونم امپریالیسم و لیبرالیسم یکی نیست. شاید هر دو بر اساس تفکر سرمایهگرایی باشن ولی دلیل نمیشه هر دو اندیشه یکی بشن. همون قدر که اندیشههای تروتسکی و استالین یکی نیستند. منشا الهی اخلاق در اندیشههای لیبرال فقط بخشی از نگرش نسبت به استقلال تفکری هستش، همانطور که همه لیبرالها مذهبی یا ضدمذهب نیستند.
مارکس در سرمایه به درستی استدلال میکنه، تقسیم کار و پیوندِ مناسباتِ تولید با اَشکالِ خاص مالکیت، شالوده یِ ساختاری واقعی رو میسازه که منجر به توزیع نابرابر کالاها و عدم دستیابی به ثروت اجتماعی (آنگونه که اسمیت میگه) میشه.بدین سان طبقات اقتصادی و به تبع آن اجتماعی مختلف با منافع مختلف پدید میان. طبقات عمده در جامعه سرمایه داری، در کنار طبقات متوسط و فرودست و تهی دست عبارتند از: سرمایه داران صنعتی(کارخانه داران و سرمایه گذاران و بانکها و ...)، مالکان و زمین داران بزرگ و پرولتاریا (کارگران روزمزد با ساعات کار نیمه وقت یا پاره وقت).اختلاف اجتماعی آنها دراین است که بورژوازی(طبقه سرمایه داری) وسایل و امکانات تولید را دراختیار داره و در مقابل پرولتاریا فقط صاحب نیروی کاره.بنابراین پرولتاریا مجبوره نیروی کارشو مثل یک کالا عرضه کنه و استثمار بشه چون بورژوازی این کالارو ارزونتر از ارزش واقعیش میخره (طبق همون اصول عرضه و تقاضا و رقابت و همچنین این واقعیت که ابتکار عمل دستشه چون ثروت دستشه). ساختار و پویاییِ این مناسبات اقتصادیِ زیربنایی و استثمار طبقه یِ کارگر از طریق روبنایِ ایدئولوژیکی مذهب و اخلاقیات و حقوق و دخالت سیاست از طریق نهاد قدرت (قوای۳گانه) اثبات، توجیح، تائید و در صورت لزوم سرکوب میشه (به نفع طبقه سرمایه دار) مارکس میگه (و بدرستی هم میگه) این زیربنایِ ساختاری و کارآمد برای بورژوازی و این روبنایِ ایدئولوژیکی، لوازم و شرایط فرایندهای اقتصادی و علل توزیع نابرابر قدرت و مالکیت، در مجموع آگاهیِ کاذبی بوجود میاره که پرولتاریا را از قیام در برابر طبقه یِ بورژوا (مالکان و سرمایه داران و...) باز میداره. اصطلاحِ دیکتاتوریِ پرولتاریا دقیقاً در این بستره که معنی پیدا میکنه(یعنی قیام در برابر این ساختار زیربنایی و روبنایی که داره این نابرابری و استثمارو از منظر حتی اخلاقی و دینی توجیح و اگه نتونست با قدرتِ دولت سرکوب میکنه) و آن معنی ایِ که طرفداران لیبرالیسم و کاپیتالیسم از اصطلاحِ دیکتاتوریِ پرولتاریا، برضدِمارکس تبلیغ میکنند در واقع محتوایی ست که لنین برای این اصطلاح قائل شده و در آثارِ مارکس جایی نداره.
کورش ... شما همون کامنت منم درست نخوندی
🖋مارکس 🖋 بزرگترین متفکر تاریخ✒️
پیروی از یک مکتب و جنایت پیرو آن مکتب دو چیز کاملا جدا هستند. انسان دارای قوه عقل و تصمیم گیری ست و نهایتا خود راه را انتخاب میکند و جنایت کردن به اسم یک مکتب جهل و عوام فریبی ست ! در جواب کسانی که مارکسیسم را دلیل جنایات استالینی میدانند . والا ما از اول تاریخ به بهانهها و مکاتب مختلف همدیگه رو سلاخی کردیم و نداشتن شعور اخلاقی و دید آگاهانه و دلسوزانه ربطی به مکتب فکری ندارد . انسان در آلودگی اندیشه و قلب خود غرق است!
باشه پس فکر نمیکنم شما مشکلی داشته باشید به این چند سوال جواب بدید: اول، کجای تفکر لیبرال با نابودی گروه یا طبقهای (مثلا برژوازی) و دادن قدرت مطلق به تمام مردم (لویاتان پنهان) موافقت کرده؟ دوم، بله خیلی از مکاتب میتونن رادیکال بشن ولی وقتی یکی میگه که باید نظم جهانی تغییر کنه و تمام سنتها باید حذف و پستمدرنیتهی امروزی جایگزین اون بشه، این ایدئولوژی دقیق کجاش جای دفاع داره؟ سوم، من نمیدونم این از شارلاتانی چه کسانی هستش، ولی میشه لطفا جواب بدید که اگر شما ابزار تولید، تمام منابع طبیعی و کلیت بازار معیشتی جامعه رو در اختیار دولت قرار بدید، دولت دیگه چه دلیلی داره که نسبت به اشتباههای خودش پاسخگو باشه!؟ از این خواب کودکانه بیاید بیرون، انقدر مثال نقض درمورد تفکر شما وجود داره که بعضی از روشنفکران لیبرال چندین کتاب نوشتن ولی هنوز جا برای انتقاد وجود داره. اگر نمیخواید به عقایدتون ایرادی گرفته بشه، اونو برای خودتون نگه دارید. مرسی
سلام جناب ارشدی . به نکات خوبی اشاره نمودید. این کاربرسایت یک شاه اللهی است و خودش را در پشت لیبرال مسلکی و آزادی خواهی ظاهری مخفی نموده.. در حالی که در آرزوی استبداد همایونی مقبور گذشته است.که باید به ایشان گفت زهی خیال باطل . آرامش قبرستانی حکومت گذشته به زباله دان تاریخ پرتاب شده و تجدید آن خواب و خیال است .خواب و خیال.
درود من نمیدونم ایشون شاه اللهی باشد یا نه ولی درکل متاسفانه بعضی سلطنت طلبها و حتی دیده شده محافظه کاران رژیم کنونی برای توجیه عقایدشان به خود برچسب لیبرال میزنند در صورتی که اینها را اصلا در خارج لیبرال نمیدانند و خود اینها هم هیچجوره دوست ندارن لیبرال صدا بشن.و خودشان را قاطعانه ناسیونالیست میدانند و دیگران آنها را محافظه کار اما داخل ایران بعضی از دوستان کم سواد و حتی بعضی طرفدارن رژیم هم خودشون رو لیبرال مینامند لیبرال دموکراسی حال حاضر ۱۸۰ درجه با عقاید اینها در تضاد هستش
خطاب به کاربر سایتی که گفته سوسیالیسم تمام قدرت رو میده به دولت. مارکس هرگز چنین حرفی نزده این از اصول لنینیسم هستش که حکومت شورایی کشور رو حکومت میکنه. مارکس معتقد بود که پرولتریا باید قدرت رو به دست بگیره. خواهشا وقتی سواد کافی در مبحث مورد نظر رو ندارید با اعتماد به نفس تمام نظر ندید. یا در واقع وقتی کتاب رو نخوندید نظر ندید.کاربر سایت دوم هم در جواب کامنت بنده که به درخواست خودم حذف شد متنی نوشت. که باید بگم درست میفرمایید امروزه هر نئونازی به خودش برچسب لیبرال میزنه درحالی که نمیدونه اون لیبرالیسم مورد نظرش از سال ۲۰۰۸ پروندش تا حدودی بسته شده. نئولیبرالیسم حال حاضر ۱۸۰ درجه با عقاید این دوستان به ظاهر لیبرال و آزادی خواه متفاوت هستش
برام جالبه که هیچ کدوم از شما استادهای گرامی به ایرادهای گرفته شده کاربر اول جواب نمیدید، بلکه دقیقا مثل یک مارکسیست واقعی با توهین و تمسخر سعی میکنید فقط از پاسخگو بودن فرار کنید😂. فقط چون یکی با شما مخالف هستش میشه شاه اللهی یا حکومتی، حقا که رمون آرون و راجر اسکروتن شما رو خوب شناخته بود. شمایی که به یک انتقاد ساده اینطوری جواب میدید، وای به حال روزی که تصمیمگیر یه مملکت بشید. حتما گولاگها رو با شکوهتر از قبل بازسازی میکنید و این بورژوازی (مخالفهاتون) رو برای اصلاح و تربیت مجدد روانه میکنید تا بلکه با فهم بهتر به آغوش جامعه برگردند و در راه تحقق جهان سوسیالیستی شما قدم بردارند. جالبه!
کورش! حالا راستش رو بگو شاه اللهی هستی یا نه؟ شاه اللهی جماعت اجازه نمیده که کار مخالفش به کولاک و گولاک بکشه، در جا حکم رو اجرا میکنه.
ترجمه مرتضوی از جلد اول ، هفت سری چاپ شده ( اگر تیراژ ۱۰۰۰ جلد باشه ) میشه ۷۰۰۰ نفر ، جلد دوم ۴ سری ، جلد سوم ۳ سری ! مطمانم اگر مارکس جلدهای بیشتری هم داشت به یک عدد منفی سری میرسیدیم! بنظرم با تمرکز از کتابهای فلاسفه مورد علاقه و مورد تنفرتون بخونین شاید که راه به حقیقت بردید!
چه استدلالی! اولا که فقط جلد اول عامه فهمه و جلد دو و سه خیلی تخصصی میشه برای همین تیراژ و خرید میاد پایین ، نه اینکه مخاطب با خواندن جلد اول پشیمان بشه ! و دوما ،تا بوده همین بوده ، حتی کتابهای عامه پسند هم جلد یکشون پرفروشترین بوده نسبت به بقیه جلدها
من یک چیزی رو درک نمیکنم. مارکس تمام دغدغه و فکر و ذکرش کارگر و مردم بود. ولی چرا یه سری میان بهش فحش میدن؟ شما حرفاش رو قبول نداشته باش، ولی واقعا ناراحت کنندست که میبینم یک سری به دلیل اینکه یا در مورد نظرات اون تو فیلمها و مقالات لیبرالها و آمریکاییها بد شنیدن میان بهش فحش میدن. یه سری هم چندان زیاد مطالعه نکردن. یکسری هم حرف حق میزنن و جای تحسین داره. ولی لطفا به این بزرگ مرد توهین نکنید. اون نه انسانی را خوار کرد، نه کشت، نه به کارگری ظلم کرد.
ببین داداش گلم من فیلسوفانه زندگی میکنم بزاردلیل فحش به مارکسو برات بگم.....شما اول کتاب پرسش هایی ازمارکس رو بخون...بعد کتاب استالین مخوف رو بخون....کتابهای لنین رو بخون و زندگینامه لنین و استالین رو هردو ازمکتب مارکس بودن...اما نتیجه این حذب سوسیالیست کمونیست شد دو دیکتاتوروحشتناک...ببین برادرمارکس برای انتشار مقاله مانیفست کمونیست از پولهای کارگرهای کارخانه پدر انگلس دوستش استفاده کرد چون فقیربود پس خودشم خیلی به مکتب و راهش ایمان نداشت...کمونیست به شاخههای چپ...توده..رادیکال....تقسیم میشه که متاسفانه هر۳گروه افراطی هستن وجامعه را نابود میکنن...دوست خوب من اگه به قول مارکس با برژواها سرمایه داری مبارزه میکردیم...امروز این گوشی تو دست شما نبود...چون سرمایه داران با رقابتی که انجام میدن صنعت تکنولوژی پیشرفت کرد اگه جامعه دست پرولتاریا کارگران اداره میشد یه جامعه بی سواد و پارینه سنگی داشتیم مث کره شمالی....پس خیلی مارکس روپیغمبر نکنیدمکتب مارکسیسم خودش بله خوب هست...مثلا مارکس بک کارعالی که کرد اوردن ماتریالیسم از فویرباخ و اوردن دیالکتیک ولی ازنوع پویاش از هگل بود...حتما کتاب ماتریالیسم دیالکتیک رو بخون...اگه مطالعه زیاد داشته باشین حرفای منو دنبال کنید و بدونید چی گفتم قطعا اینقدر چنداتیشه از مارکس دفاع نمیکردین🌱
دوست گرامی، پیرو حرف آقا سینا، من هم میخواستم چند مورد رو توضیح بدم. اول، اگر کسی دغدغهمند باشه برای هر موضوعای، نمیشه گفت که انتقاد (حتی شدید) دیگه بهش وارد نیست، همونطور که یک دوستی میگفتن: (خطرناکترین آدمها، کسانی نیستند که به دنبال قدرت مادی یا معنوی هستند، بلکه کسانی هستند که با تموم وجود قبول دارند که در مسیر تحقق عدالت اجتماعی حرکت میکنند، چرا که اونها همه چیز رو فدای همون عدالتای میکنند که میتونه با گذر زمان تمام مفاهیمش عوض بشه). دوم، بیشتر دنبال کنندههای این فرد به دو دسته تقسیم میشن، تعداد زیادی فقط به حرفهاش گوش داده و اون رو به عنوان بخشی از دانش کسب شده خودشون ذخیره میکنند، ولی تعداد کمی هم اون رو بیش از حد جدی میگیرن و تلاش میکنند که تمام ساختار جامعه رو بر اساس حرفهاش بسازند (که نمونههاش عملی شدنش هم کم نیستند). سوم، آمریکا و اروپای غربی نماد لیبرالیسم یا غربگرایی نیستند، همونطور که ایران نماد شرقگرایی نیست. این جمله غربگرایی بیشتر برای مخالفت با مدرنیته هستش و نه خود غرب (همونطور که فت فوبیا به معنای ترس از افراد چاق هستش، در صورتی که منظور اصلی توقف انتقاد از افراد با اضافهوزن هستش ولی خب گفتن واژه ترس، به ایدئولوژی شما رنگ و بوی مردمیتری میده.) سوم، هیچ انسانی مقدس نیست و همه ما (حتی خود من) باید همیشه از طرف مخالف مورد انتقاد قرار بگیریم تا ضعفهای خودمون رو بهتر بشناسیم و اونا رو رفع کنیم، نه اینکه با ساکت کردن بقیه روی اونا سرپوش بذاریم. چهارم، اون به دنبال ارائه راه حلای بود که خودش در انجام دادن (سیاستمدار بودن یا اداره کردن چیزی) تجربه کافی و صلاحیت درستای نداشت (این ایدههای این فرد مثل کسی بود که تا حالا کشاورزی نکرده باشه و درمورد کاشت هندوانه و برنج در بیابان نظر کارشناسانه بده). شاید اون انسانی رو به منظور کشتن خوار نکرده باشه، ولی ایدهها و نظریههاش باعث مرگ میلیونها انسان بیگناه شد (خودش انجام نداده، ولی ایدههاش چرا). پنجم، من با حرف شما کاملا موافق هستم و به نظر من هم همه باید قبل از نقد مطالب طرف مقابل رو گوش بدن و بعد انتقاد یا تعریف خودشون رو بیان کنند. ممنونم از این که وقت گذاشتین و مطلب من رو مطالعه کردید.
کارل مارکس ؛فیلسوفی که بلندای قامت علمی اش به آسمان میرسد .
نشر لاهیتا ۴۷۰ صفحه در مجموع بیشتر از فردوسه، قطع هر دو هم وزیری ، علتش چیه دوستان
کدوم ترجمه رو پیشنهاد میکنید؟
حسن مرتضوی