از شوخی تا جشن بی معنایی با میلان کوندرا

«کوندرا» یکی از متبحرترین رمان نویسان روزگار ماست. او نه تنها به نوشتن رمان های فوق العاده مشهور است، بلکه همواره به تحلیل آثار ادبی نیز دست زده است.

جمهوری چک، سرزمین سه تن از نویسندگان بحث برانگیز در تاریخ ادبیات بوده است: «هرابال» نویسنده ی کتاب مشهور «تنهایی پرهیاهو»، «کافکا» خالق شاهکارهایی چون «مسخ»، «قصر» و «محاکمه»، و «میلان کوندرا» نویسنده ای که همواره به لایه های پنهان هستی انسان پرداخته است.

وقتی از «کوندرا» سخن می گوییم، باید اشاره کنیم که کتاب های او تا سال 1989 در اکثر کشورهای بلوک شرق ممنوع بوده اند و همین موضوع، نشان دهنده ی نقش تأثیرگذار اوست. او تا به حال جوایز معتبری را از آن خود کرده و چندین بار نامزد دریافت «جایزه ی نوبل ادبیات» نیز بوده است. 

این نویسنده ی سرشناس که از ساختارگرایی چک تأثیر پذیرفته، معتقد است اثر ادبی باید خودکفا باشد و روی پای خود بایستد، و تأکید می کند که مواردی همچون زندگی شخصی نویسنده ی کتاب که خارج از فضای داستان هستند، نباید در تحلیل اثر، دخالت داده شوند.

 

از چکسلواکی به فرانسه

 

«میلان کوندرا» که در چکسلواکی به دنیا آمده است، به عنوان یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان چک در دوره ی معاصر شناخته می شود. اما او دیگر شهروند چک به شمار نمی آید چرا که در سال 1979 حق شهروندی چک از او سلب شد و این نویسنده ی برجسته از سال 1981 شهروند فرانسه شده است. 

 

موسیقی زندگی

«کوندرا» در اولین روز آوریل سال 1929 در شهر «برنو» چکسلواکی در خانواده ای از طبقه ی متوسط جامعه به دنیا آمد. پدر او «لودویک کوندرا»، موسیقیدانی سرشناس و سرپرست آکادمی موسیقی بود. عشق «لودویک» به موسیقی روز به روز در پسرش ریشه می دواند و بدین ترتیب، «میلان» درس هایی در زمینه ی موسیقی فرا گرفت. با توجه به این نکته می توان دریافت که ساختار موسیقی‌گون آثار «کوندرا» از کجا نشأت می گرفته است.

 

 به کسی مربوط نیست!

 

کوندرای جوان که در «دانشگاه چارلز» پراگ تحصیل می کرد، به مارکسیسم روی آورد. اما از این پس، غرق شدن او در مارکسیسم بر شغلش تأثیرات جدی گذاشت. او در سال 1948 به حزب کمونیست پیوست، در سال 1950 عذرش خواسته شد و بار دیگر از سال 1965 تا 1970 به این حزب پیوست و دوباره اخراج شد.  

فعالیت های سیاسی «کوندرا» و اخراج او از حزب باعث شد که با نهاد قدرت به مشکل بربخورد و دردسرهایش در ارتباط با زنان نیز موجب شد «زن ستیز» تلقی گردد. «کوندرا» شخصی به دور از اجتماع بود. او به طور تمام و کمال از زندگی خصوصی اش محافظت می کرد و می گفت: «به کسی ربطی ندارد.»



نقدهایی از جنس شوخی

رمان «شوخی» نخستین رمان «کوندرا» است که در سال 1967 به انتشار رسید. موضوع این رمان، استالینیسم و به سخره گرفتن تمامیت خواهی در دوره ی کمونیسم است. انتقادهای این نویسنده ی بی پروا از شوروی در این رمان، موجب ممنوع الکار شدن او در چکسلواکی شد. 

 

اکثر مردم از روی میل، خودشان را با اعتقادی دروغین و دو جانبه گول می زنند. آن ها به «حافظه ی ابدی» و به «اصلاح» اعتقاد دارند. هر دو دروغ است. حقیقت در جهت مخالف قرار دارد. همه چیز فراموش خواهد شد و هیچ چیز اصلاح نخواهد شد. نسیان بر انواع اصلاح ها غلبه خواهد کرد. هیچ کس خطاها را اصلاح نخواهد کرد. تمام خطاها فراموش خواهند شد. از کتاب «شوخی»


 

زندگی، رفتن و جاری شدن است

«کوندرا» در سال 1973 دومین رمانش را با نام «زندگی جای دیگری است» به زبان فرانسوی منتشر کرد. این کتاب، داستان شخصیتی به نام «یارومیل» را دنبال می کند: شاعری ایده آلیست که درست پس از جنگ جهانی دوم، در دام یک رسوایی سیاسی می افتد. «کوندرا» در این داستان به ما می گوید:

ماجراهای بزرگ ملت ها نمی تواند باعث فراموش شدن ماجراهای کوچک دل ها بشود.

خالق «زندگی جای دیگری است» با نوشتن این کتاب، موفق شد یکی از جوایز ادبی فرانسه یعنی «جایزه ی مدیسی» را از آن خود کند.

 

 

سبُکی تحمل ناپذیر هستی

 

«میلان کوندرا» به همراه دیگر نویسندگان کمونیست، در «بهارِ پراگ» سال 1968 شرکت کرد. «بهارِ پراگ» (Prague Spring) به دوره ی طلایی کوتاه مدتی گفته می شود که طی آن اصلاحات سیاسی و اجتماعی زیادی در چکسلواکی صورت گرفت. نیروهای نظامیِ پیمان ورشو این جنبش را سرکوب کردند و رژه ی تانک ‌های روسی در خیابان ‌های پراگ در 21 آگوست 1968 «بهار پراگ» را خزان کرد. 

تأثیرات این جنبش که هدف آن آزادی های سیاسی بود، بر مهم ترین و مشهورترین آثار «کوندرا» به خصوص «بار هستی» که در اصل، «سبُکی تحمل ناپذیر هستی» (The Unbearable Lightness of Being) نام دارد، مشهود است.

می توان به پدر و مادر، به همسر، به عشق و به وطن خیانت کرد. اما زمانی که دیگر نه پدر و مادر، نه شوهر، نه عشقی و نه وطنی باقی بماند، به چه چیز می توان خیانت کرد؟ از کتاب «بار هستی»



از سیاست و شعر تا داستان گویی

همانطور که گفتیم، کوندرا در عرصه ی سیاست فعال بود. اما با وجود علاقه اش به امور سیاسی، اعلام کرد که رمان نباید تحت تأثیر سیاست قرار بگیرد و باید مستقل باقی بماند. با این وجود، تجربیات «کوندرا» در چکسلواکی و روابط کمونیستی او، الهام بخش رمان هایش بود. اما رمان های «کوندرا» همان قدر که با سیاست عجین هستند، ماهیتی فلسفی و شاعرانه دارند. نباید از این حقیقت غافل شویم که کوندرا شاعر بود؛ شاعر نه به معنی کسی که شعر می نویسد، بلکه به معنی کسی که برای نوشتن شعر، برگزیده شده است.

خود او درباره ی روند کاری اش می گوید:

تا 30 سالگی چیزهای زیادی نوشتم. بیش از همه در مورد موسیقی نوشتم. شعر گفتم و حتی یک نمایشنامه هم نوشتم. در مسیرهای مختلفی حرکت می ‌کردم چون به دنبال سبک و صدای خودم بودم و می ‌خواستم خودم را پیدا کنم. با نوشتن اولین داستان مجموعه ی «عشق‌های خنده دار» در سال 1959 مطمئن شدم که خودم را پیدا کرده‌ ام. من نویسنده و رمان نویس شدم و جز این هیچ نیستم. از آن زمان به بعد دیدگاه زیباشناختی ام نیز تغییری نکرده‌ است.

 

داستان نویسِ فیلسوف یا فیلسوفِ داستان نویس؟

«کوندرا» در کتاب «بار هستی» از سبک بی همتا و متمایز خود بهره می گیرد تا میان انسان ها و داستان ها، ارتباط برقرار کند و برای برقراری این ارتباط از هر چیزی کمک می گیرد، حتی فلسفه. در تک تک صفحات این رمان که در سال 1984 منتشر شد و برخی آن را مشهورترین اثر این نویسنده می دانند، می توان رد پای فلسفه را دنبال کرد.

«میلان کوندرا» در این شاهکار ادبی، مفهوم «بازگشت ابدی» در تفکرات «نیچه» را به بوته ی آزمایش می گذارد. اگر می خواهید درباره ی بازگشت ابدی بیشتر بدانید، «اروین دی. یالوم» در کتاب «هنگامی که نیچه گریست» درباره ی این بازگشت نوشته است:

بازگشت ابدی به این معناست که هرگاه عملی را برمی‌ گزینی، باید بتوانی ان را برای همه ‌ی ابدیت برگزینی. این مسأله در مورد هر عملی که انجام نشود، هر فکری که به سخن در نیاید و هر گزینه ‌ای که از آن اجتناب شود هم صدق می‌ کند. همه‌ ی زندگی نازیسته، درون تو جمع خواهد شد و تا ابد زیسته نخواهد شد. و ندای وجدانت که به‌ آن بی اعتنا بوده ‌ای، تا ابد بر سرت بانگ خواهد زد.

کوندرا پس از «بار هستی»، رمان «جاودانگی» را نوشت و در این کتاب نیز، بیش از سیاست بر فلسفه تمرکز کرد.

انسان ذاتاً مهاجم است، محکوم به جنگ افروزی است و این که پیشرفت فنی، جنگ را بیش از پیش خوفناک می سازد. از نظر خالق، چیزهای دیگر بی اهمیت است و فقط بازی تبدیلات و ترکیبات است در داخل یک برنامه ی کلی، که در آن امور دنیا پیامبرگونه پیش بینی نشده است، بلکه صرفاً حدود امکان ها را تعیین می نماید که در داخل اين محدوده تمام نيروی تصميم به اتفاق وا گذاشته شده است. درباره ی طرحی كه ما به آن انسان می گوييم، همين قضيه حكم فرما است. از کتاب «جاودانگی»


 

کُد اگزیستانسیال

«میلان کوندرا» در کتاب «هنر رمان» می نویسد:

رمان های من روانشناسانه نیستند. اگر بخواهم دقیق تر بگویم، آن ها خارج از چارچوب زیبایی شناسی رمان های روانشناسانه قرار می گیرند. همه ی رمان ها، در هر دوره ای، به معمایی درباره ی «خود» (Self) مربوط می شوند. اگر خودم را خارج از محدوده ی رمان روانشناسانه قرار می دهم، به این معنی نیست که می خواهم شخصیت هایم را از داشتن زندگی درونی محروم کنم. بلکه به این معنی است که معماهای دیگری وجود دارند. سؤالات دیگری هستند که در رمان هایم در درجه ی اول اهمیت قرار می گیرند. برای درک مفهوم «خود» در رمان های من، باید آن مسأله ی اگزیستانسیال درک شود. باید کُد اگزیستانسیال رمزگشایی شود.

 

 

شخصیت یا موضوع؟

در مصاحبه ای با «کوندرا» از او سؤال شد که معمولاً کدام یک در اولویت است: شخصیت ها یا تِم ها و موضوعات مربوط به آن ها؟ او در پاسخ از «ترزا» و «توماس» که شخصیت های رمان «بار هستی» هستند مثال آورد و گفت:

موضوعات مربوط به شخصیت ها برایم در اولویت است. برای من شخصیت به این منظور وجود دارد که از طریق او موضوع خاصی اکتشاف شود. به طور مثال، «ترزا» احساس خوبی نسبت به بدنش ندارد و به بهانه ای برای طرح این سؤالات تبدیل می شود: «بدن چیست؟ چرا هر یک از ما بدن های متفاوتی داریم؟»  به نوعی، داشتن بدن، اولین خشونت تحمیلی علیه ماست. برای کسانی مانند «ترزا»، این خشونت در مرکز زندگی شان حضور دارد. جالب است که معمولاً یک فرد، با جزئیات ظاهری اش توصیف می شود: او چه شکلی است؟ چه می پوشد؟ وقتی در حال خلق شخصیت هستید، چنین سؤالاتی تصنعی به نظر می رسند. مثلاً «توماس» را در نظر بگیرید. هیچ توصیفی از او در داستان وجود ندارد. شما می توانید توماس را تصور کنید، اما این هدف من نیست که او را برایتان توصیف کنم. چون شخصیت «توماس» اهمیت بیشتری از فیزیکِ او دارد. «توماس» پر از جزئیات و ویژگی هایی است که می توان آن ها را تِم اگزیستانسیال او نامید.

 

 

خنده ی شیطانی

آن چه «کوندرا» خنده ی شیطانی می نامد، نقش بسیار مهمی در آثارش ایفا می کند. داستان های او، بر ارزش های اگزیستانسیال تأکید می کنند و از این نظر به آثار «سارتر»، «کامو» یا «کافکا» شباهت دارند. اما، آن چه که داستان های این نویسنده ی توانمند را منحصر به فرد می کند، شوخ طبعی هایی است که آثار او را علاوه بر ماهیت تفکربرانگیزشان، سرگرم کننده می سازد.

اگر به شخصیت های خودآگاه و در عین حال، بازیگوشِ رمان های «کوندرا» نگاهی بیاندازیم، جای تعجبی باقی نمی ماند که او از کتاب های «تریسترام شندی» و «ژاک قضا و قدری و اربابش» به عنوان منابع الهام بخشش نام می برد. همان طور که در مقاله ی «ژاک قضا و قدری و اربابش: بازی جبر و اختیار» اشاره کردیم، «کوندرا» آن قدر شیفته ی رمان «دیدرو» بود که نمایشنامه ای با عنوان «ژاک و اربابش» خلق کرد.

شاید در نگاه ظاهری این تأثیرپذیری دور از ذهن باشد، چرا که داستان های «کوندرا» ساختارهای منظمی دارند و از شیوه ی غیرخطی این کتاب ها پیروی نمی کنند. اما با وجود این که لحن و حس داستان های «کوندرا» با این دو اثر متفاوت به نظر می رسد، تأثیرات این دو رمان در خودآگاه بودن روایت و طنز کنایی داستان های «میلان کوندرا» نمایان است. این چنین است که «کوندرا» پیچیده ترین تأملات فلسفی را با اشاراتی ضمنی به مخاطب می فهماند.

 

بهترین ها در یک قاب

«کوندرا» یکی از متبحرترین رمان نویسان روزگار ماست. او نه تنها به نوشتن رمان های فوق العاده مشهور است، بلکه همواره به تحلیل آثار ادبی نیز دست زده است. با جرأت می توان گفت از زمان «هنری جیمز» تا کنون، کمتر نویسنده ای فرآیند نوشتن را با چنین بینش، قدرت و گستره ی جهان شمولی تحلیل کرده است. 

این نویسنده ی بزرگ، فلسفه، تاریخ، رؤیا و عشق را در تار و پود داستان هایش تنیده و شاهکارهایی فراموش ناشدنی خلق کرده است. دیگر آثار شاخص این نویسنده ی متفکر عبارت اند از «والس خداحافظی»، «مواجهه»، «هویت»، «وصایای تحریف شده» و «پرده».

 

 

با زندگی شوخی کن و بی معنایی را جشن بگیر!

 

«کوندرا» اکنون در آستانه ی آغاز نهمین دهه از زندگی خود است. او رمان نویسی را با «شوخی» آغاز نمود و آخرین رمانش تا به امروز را «جشن بی معنایی» نام گذاری کرد. آیا همین دو نام کافی نیست تا بیشتر و بیشتر به ماهیت زندگی بیاندیشیم؟

 

دوست من نگاه کنید، این جا در این پارک، پیش روی ما، بی معنایی با تمام قطعیتش، با تمام معصومیتش، با تمام زیبایی اش حضور دارد... بچه هایی که می خندند... بی آن که بدانند چرا می خندند، این زیبا نیست؟ دوست من، نفس بکشید... این بی معنایی را که احاطه مان می کند فرو دهید، این بی معنایی کلید فرزانگی است، کلید خوش خلقی است. از کتاب «جشن بی معنایی»